• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • جمعه 1386/07/27
  • تاريخ :

بهلول و پاسخ عملی

بهلول و پاسخ عملی

روزی بهلول گذرش بر در خانه ابوحنیفه افتاد . او مشغول درس گفتن بود و می گفت : " من بر سه چیز ایراد دارم چون خلاف عقل است :

خداوند می گوید :لِأَ ملأِنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَ مِمَّن تَبِعكَ مِنهُم أجمَعینَ

" كه جهنّم را از تو ( ای شیطان ) و هر كدام از آنان كه از تو پیروی كند، پرخواهد كرد !"

در حالیكه ماده شیطان از آتش است . چگونه آتش ، آتش را می سوزاند !؟

دیگر اینكه قرآن می فرماید :

لا تُدرِكهُ الابصارُ " چشمها او ( خدا ) را نمی بینند ."

این چگونه ممكن است كه چیزی وجود داشته باشد و دیده نشود .

سوم اینكه در قرآن آمده است :

اَللّه خالِقُ كُلِّ شیء وَ هوَ عَلی كُلِّ شیء وَكیل" خداوند آفریدگار همه چیز است و حافظ و ناظر همه اشیاء است ."

با وجود این بنده مختار است و این خلاف عقل است .

هنگامی كه سخن به اینجا رسید ، بهلول كلوخی از زمین برداشت و به سوی او افكند . كلوخ به پیشانیش اصابت كرد و خون جاری شد . شاگردان ابوحنیفه بهلول را گرفتند. چون او را شناختند به سبب خویشاوندیش با خلیفه جرأت نكردند به او جسارتی كنند و از این واقعه نزد خلیفه شكایت كردند.

خلیفه بهلول را طلبید . چون حاضرشد ، خلیفه او را سرزنش نمود و گفت : چرا سر ابوحنیفه را شكستی و به او تعدی كردی ؟

بهلول گفت : من نشكسته ام. خلیفه دستور داد تا  ابوحنیفه  را حاضر كنند.  ابوحنیفه با پیشانی بسته وارد شد .

بهلول رو به او نموده و گفت : از من چه تعدی به تو شده است ؟

ابوحنیفه  گفت : كدام تعدی از این بیشتر كه سرمرا شكستی و تمام شب به خاطر سردرد آرام و قرار برای من نبود .

بهلول گفت : كجاست درد ؟

ابوحنیفه گفت : درد دیده نمی شود !

بهلول گفت: پس درد وجود ندارد، دروغ می گویی چون خودت می گفتی ممكن نیست شیئی موجود دیده نشود .

دیگر آنكه كلوخ ممكن نیست به تو صدمه بزند ، چراكه تو از خاكی و كلوخ نیز ازخاك !

همچنان كه آتش ، آتش را نمی سوزاند خاك هم در خاك اثر نمی كند . از اینها مهمتر من نبودم كه زدم !

ابوحنیفه  گفت : پس چه كسی بود ؟

گفت : همان خدایی كه همه كارها را از او می دانی و بنده را نیزمجبور مطلق !!. هارون جواب او را پذیرفت و ابوحنیفه  شرمنده از آن مجلس بیرون رفت.

 

UserName