• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3072
  • جمعه 27/7/1386
  • تاريخ :

اندرز لقمان حكیم

گل ،آفتابگردان، پروانه ، آسمان، ابر ، آبی

لقمان حكیم ، پسری داشت كه همواره او را پند و اندرز می داد و به راستی و درستی و پیروی از حق فرا می خواند.

از رهنمودهای لقمان به فرزندش این بود كه در كردار و رفتارش ، تنها در پی خشنودی خدا و رضای وجدان خویش باشد و از تمجید و تحسین مردم مغرور نشود و به اعتراض و كنایه عیبجویان و خرده گیران اعتنایی نكند.

پسر ، از پدر خواست نمونه ای به او نشان دهد كه نتیجه این اندرز را به چشم بنگرد و فروغ حكمت پدر ، از روزنه دیده ، بر دل و جانش بنشیند.

لقمان حكیم به پسر گفت: " هم اكنون ساز و برگ سفر بساز و مركب را آماده كن تا در طول سفر ، پرده از این راز بردارم."

فرزند ، دستور پدر را به كار بست و چون مركب را آماده ساخت ، لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا در پی اش روان گردد. در آن حال بر مرد می گذر كردند كه در صحرا به زراعت مشغول بودند. آنان چون پدر و پسر را دیدند ، زبان به اعتراض گشودند و گفتند:

" چه مرد بی رحم و سنگدلی ، خود لذت سواری می چشد و كودك ناتوانش را پیاده می كشد!"

در این هنگام ، لقمان پسر را سوار كرد و خود در پی او روان شد و همچنان می رفت تا بر گروهی دیگر گذشت ، این بار ، چون تماشاگران آنان را دیدند ، زبان اعتراض باز كردند كه :

" این پدر نادان را بنگرید كه در تربیت فرزند چندان كوتاهی كرده كه حرمت پدر را نمی شناسد. خود كه جوان و نیرومند است ، سوار می شود و پدر پیر و محترم را پیاده ، به دنبال می كشد!"

در این حال ، لقمان نیز در كنار فرزند سوار شد و همچنان رفتند تا به گروهی دیگر رسیدند. آنان چون این وضع را دیدند ، از سر عیبجویی گفتند:" چه مردم بی رحمی كه هر دو بر پشت حیوانی ضعیف سوار شده اند و باری چنین سنگین بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند. در صورتی كه اگر به نوبت سوار می شدند ، هم خود از زحمت راه می رستند و هم مركبشان از بار گران به ستوه نمی آمد."

در این جا ، لقمان و پسر هر دو از مركب به زیر آمدند و پیاده به راه افتادند تا به دهكده ای رسیدند. مردم دهكده چون ایشان را به آن حال دیدند ، نكوهش آغاز كردند و با شگفتی گفتند:

" این پیر سالخورده و جوان نورس را بنگرید كه هر دو پیاده می روند و سختی راه را تحمل می كنند ، در صورتی كه مركب آماده ، پیش رویشان روان است. گویی كه ایشان ، این حیوان را از جان خود بیشتر دوست دارند!"

چون كار سفر پدر و پسر به این جا رسید ، لقمان با لبخندی آمیخته به حسرت ، به فرزند گفت:" این ، تصویری از آن اندرز بود كه با تو گفتم. اكنون خود ضمن آزمایش و عمل دریافتی كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیبجویان و یاوه سرایان ، امكان پذیر نیست. از این رو، مرد خردمند به جای آن كه جلب رضا و كسب ثنای مردم را هدف خویش قرار دهد ، می باید خشنودی وجدان و رضای آفریدگار را سر لوحه همت خود سازد و در راه مستقیمی كه می پیماید ، به تحسین یا توبیخ این و آن ، گوش فرا ندهد."

منبع:قصص قرآن، صدر بلاغی/ 267

جوان عاقبت اندیش

جوان عاقبت اندیش

جوان عاقبت اندیش
جوان تارزن

جوان تارزن

جوان تارزن
پند عجیب

پند عجیب

پند عجیب
جوان پر تلاش

جوان پر تلاش

جوان پر تلاش
UserName