• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • جمعه 1386/07/27
  • تاريخ :

اندرز لقمان حكیم

گل ،آفتابگردان، پروانه ، آسمان، ابر ، آبی

لقمان حكیم ، پسری داشت كه همواره او را پند و اندرز می داد و به راستی و درستی و پیروی از حق فرا می خواند.

از رهنمودهای لقمان به فرزندش این بود كه در كردار و رفتارش ، تنها در پی خشنودی خدا و رضای وجدان خویش باشد و از تمجید و تحسین مردم مغرور نشود و به اعتراض و كنایه عیبجویان و خرده گیران اعتنایی نكند.

پسر ، از پدر خواست نمونه ای به او نشان دهد كه نتیجه این اندرز را به چشم بنگرد و فروغ حكمت پدر ، از روزنه دیده ، بر دل و جانش بنشیند.

لقمان حكیم به پسر گفت: " هم اكنون ساز و برگ سفر بساز و مركب را آماده كن تا در طول سفر ، پرده از این راز بردارم."

فرزند ، دستور پدر را به كار بست و چون مركب را آماده ساخت ، لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا در پی اش روان گردد. در آن حال بر مرد می گذر كردند كه در صحرا به زراعت مشغول بودند. آنان چون پدر و پسر را دیدند ، زبان به اعتراض گشودند و گفتند:

" چه مرد بی رحم و سنگدلی ، خود لذت سواری می چشد و كودك ناتوانش را پیاده می كشد!"

در این هنگام ، لقمان پسر را سوار كرد و خود در پی او روان شد و همچنان می رفت تا بر گروهی دیگر گذشت ، این بار ، چون تماشاگران آنان را دیدند ، زبان اعتراض باز كردند كه :

" این پدر نادان را بنگرید كه در تربیت فرزند چندان كوتاهی كرده كه حرمت پدر را نمی شناسد. خود كه جوان و نیرومند است ، سوار می شود و پدر پیر و محترم را پیاده ، به دنبال می كشد!"

در این حال ، لقمان نیز در كنار فرزند سوار شد و همچنان رفتند تا به گروهی دیگر رسیدند. آنان چون این وضع را دیدند ، از سر عیبجویی گفتند:" چه مردم بی رحمی كه هر دو بر پشت حیوانی ضعیف سوار شده اند و باری چنین سنگین بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند. در صورتی كه اگر به نوبت سوار می شدند ، هم خود از زحمت راه می رستند و هم مركبشان از بار گران به ستوه نمی آمد."

در این جا ، لقمان و پسر هر دو از مركب به زیر آمدند و پیاده به راه افتادند تا به دهكده ای رسیدند. مردم دهكده چون ایشان را به آن حال دیدند ، نكوهش آغاز كردند و با شگفتی گفتند:

" این پیر سالخورده و جوان نورس را بنگرید كه هر دو پیاده می روند و سختی راه را تحمل می كنند ، در صورتی كه مركب آماده ، پیش رویشان روان است. گویی كه ایشان ، این حیوان را از جان خود بیشتر دوست دارند!"

چون كار سفر پدر و پسر به این جا رسید ، لقمان با لبخندی آمیخته به حسرت ، به فرزند گفت:" این ، تصویری از آن اندرز بود كه با تو گفتم. اكنون خود ضمن آزمایش و عمل دریافتی كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیبجویان و یاوه سرایان ، امكان پذیر نیست. از این رو، مرد خردمند به جای آن كه جلب رضا و كسب ثنای مردم را هدف خویش قرار دهد ، می باید خشنودی وجدان و رضای آفریدگار را سر لوحه همت خود سازد و در راه مستقیمی كه می پیماید ، به تحسین یا توبیخ این و آن ، گوش فرا ندهد."

منبع:قصص قرآن، صدر بلاغی/ 267

UserName