• تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1386/07/04
  • تاريخ :

یاور بینوایان

ولادت امام حسن علیه السلام

كوچه خلوت‏تر از هر لحظه دیگر به نظر مى‏رسد. به سمت جلو قدم برمى‏دارد. سر كوچه كه مى‏رسد، دستش را به كمرش مى‏گذارد. حرف‌هاى كودكش در ذهنش تداعى مى‏شود:

ـ پدر! من گرسنه هستم؛ پس كى گندم مى‏آورى تا مادرم نان درست كند؟

به فكر فرو مى‏رود. عالم خیال، ذهنش را به بازى مى‏گیرد. زنش را مى‏بیند كه به دیوار رنگ و رو رفته خانه‏اش تكیه داده است. چشمش پر آب مى‏نماید. قطره‏هاى اشك در كاسه چشمان همسرش تلنبار شده‏اند. به او چشم مى‏دوزد. قطره‏اى اشك از چشمش فرو مى‏غلتد. لب‌هایش را به زحمت مى‏جنباند:

ـ پس مى‏خواهى چكار كنى؟ دیگه بچه‏ها تحمّل گرسنگى را ندارند؟

مرد سر به زیر مى‏اندازد. دلش مى‏خواهد زمین دهان باز كند و او را در خود فرو برد. سرش داغ مى‏شود. آب دهانش را قورت داده، مى‏گوید:

ـ تو مى‏گویى چكار كنم؟ به كى رو بیندازم؟ درِ خانه چه كسى را بزنم؟ در این دور و زمانه، چه كسى به من قرض مى‏دهد؟

زن دست روى زمین مى‏گذارد و از جا بلند مى‏شود. نگاه نگرانش را به صورت خسته او مى‏دوزد و مى‏گوید:

ـ برو در خانه حسن بن على؛ دست خالى بر نمى‏گردى؟

برق امید در چشمان مرد مى‏جهد. سرش را به عنوان تأیید تكان مى‏دهد. لبخندى گرم روى لب‌هایش نقش مى‏بندد. در آن حال اندكى به فكر فرو مى‏رود. صداى همسرش او را به خود مى‏آورد:

ـ خدا این بنده‏هاى خوبش را براى ما فرستاده است.

* * *

مرد به دیوار تكیه مى‏دهد. زانوهایش مى‏لرزد و طاقت نگهداشتن جسمش را ندارد. كوچه خلوت است. مردم از تابش بى‏رحمانه آفتاب به خانه‏هایشان پناه مى‏برند. شن‌هاى سوزان، كف پایش را به سوزش مى‏آورد. از جا بلند مى‏شود. نگاهش تا ته كوچه مى‏دود. چشمش به در چوبى دوخته مى‏شود. قدم‌هایش را آهسته‏تر برمى‏دارد. لحظه بعد، خودش را جلوى در خانه امام مى‏بیند؛ نفس عمیقى مى‏كشد و آرام بر در مى‏كوبد.

در گشوده مى‏شود. طولى نمى‏كشد كه وارد خانه مى‏شود. نگاهش را به اطراف خانه مى‏چرخاند. همه جا ساده و بى‏آلایش است. خانه از صفا و صمیمیت لبریز است. از خود مى‏پرسد:

ـ با این كه مى‏تواند بهترین وسایل خانه را تهیه كند، پس چرا ...؟!

و بعد ادامه مى‏دهد:

ـ شاید سادگى، حُسنى دارد.

ولادت امام حسن علیه السلام

باز هم به فكر فرو مى‏رود. طولى نمى‏كشد كه صداى دلنشین امام توجه‏اش را جلب مى‏كند:

ـ خوش آمدید!

با دیدن سیماى جذّابش از جا بلند مى‏شود. به چهره نورانى امام خیره شده، مى‏گوید:

ـ اى پسر امیرمؤمنان! به فریادم برس.

آنگاه بعد از مكث كوتاهى، ادامه مى‏دهد:

ـ مرا از دست دشمن ستمكارم نجات بده؛ دشمنى كه نه حُرمت پیران را نگه مى‏دارد و نه به خُردسالان رحم مى‏كند.

نفس عمیقى مى‏كشد و خاموش مى‏شود. مثل این كه خیالش راحت شده است. امام كه به اضطراب درونى او پى‏برده است، مى‏فرماید:

ـ دشمنت كیست تا داد تو را از او بستانم؟

آب دهانش را قورت داده، لب‌هایش را به حركت در مى‏آورد:

ـ دشمن من، فقر و پریشانى است.

حضرت رو به خدمتگزارش مى‏فرماید:

ـ آنچه مال نزدت است، حاضر كن.

لحظه‏اى نمى‏گذرد كه خدمتكار امام پنج ‏هزار درهم جلو امام و مرد فقیر مى‏گذارد. امام در حالى كه به مرد نیازمند اشاره مى‏كند، به خدمتگزارش مى‏گوید:

ـ آنها را به او بده.

كیسه پول در دست فقیر است كه امام خطاب به او مى‏فرماید:

ـ هر گاه این دشمن به تو رو كرد، شكایت آن را نزد من بیاور تا آن را دفع كنم.

از ضربان قلب مرد كاسته شده است. لبخندى از رضایت، روى لب‌هایش نقش مى‏بندد. مثل این كه احساس مى‏كند كوله‏بار سنگینى از روى دوش‌هاى خسته‏اش برداشته شده است. با امام خداحافظى مى‏كند. قدم به بیرون مى‏گذارد. نسیمى گرم، صورتش را به سوزش وامى‏دارد. به آسمان صاف و آبى چشم مى‏دوزد. دستانش را به سوى آسمان بلند نموده، خدایش را سپاس مى‏گوید. چشمان منتظر بچه‏هایش در ذهنش مجسّم مى‏شود. آنگاه در حالى كه شوق و ذوق وصف ناپذیرى وجودش را گرفته است، به سوى خانه‏اش گام برمى‏دارد.*

 

* منتهى الآمال، ج 1، ص 417 و 418.

 

منبع:

مجله كوثر، ش 55، لیلا اسلامى گویا .

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName