• تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1386/05/25
  • تاريخ :

آب زنید راه را...

آب زنید راه را...

روایت آزادی آزادگان به قلم سرهنگ پاسدار علی رستمی

روایت اول

صدام در فکر الحاق کویت به عنوان استان نوزدهم به عراق است و برای کاهش فشار افکار عمومی تهییج مردم عراق به همراهی اش در یورش به کویت و گرفتن ژست حسن نیت درخواست تبادل اسرا را به جمهوری اسلامی ایران پیشنهاد می کند.

روایت دوم

جمعی از پاسداران سپاه در مرز قصر شیرین پادگان الله اکبر اسلام آباد غرب اردو می زنیم و منتظر ورود همرزمان خود می شویم. اسرای عراقی گروه گروه از اتوبوسهای زیبا در نقطه مرزی (خسروی – منظریه) پیاده می شوند آنچه به هیمنه و هیکل آنان نمی خورد "اسیر" است. انگار نه انگار که بعد از 10 سال به وطن خود بر می گردند. همه شیک پوش و ساک بدوش با کوله های پر از سوغات محلی و ریش های آنکارد شده حتی ریش بعضی از آنها به ریش بعضی از ماها طعنه می زند!

روایت سوم

با چشمانی اشکبار در کناره مرز نظاره گر اتوبوسهایی هستیم که آرام آرام به ما نزدیک و نزدیکتر می شوند از پله اولین اتوبوس "تن" هایی رنجور با لباس های زرد و یک دست که برگودی کمر آنان عبارت P.W "اسیر جنگی" نقش بسته، یکی یکی پیاده می شوند با مأمورانی از U.N که سخت مراقب آنانند و رفتاری مهربانانه و البته ساختگی از چهره هاشان می بارد! ولی آثار خشم و عصبانیت متقابل  بین نگاههای افراد زردپوش و نظامیان عراقی رد و بدل می شود. آنان ناباورانه ما را می پایند و ما نیز ناباورانه منتظر ورود آنان هستیم.

روایت چهارم

رهبر گروه مارش نظامی ما دستانش را به حالت ضربدری بالا می برد و با پایین آوردن یکباره دستان او، طبل و شیپور و سنج نوای غمگینانه سر می دهند  گروهی از سربازان نیز همنوا با موسیقی سرود "به ایران خوش آمدی" با هیمنه خاصی می خوانند. با ورود اسیران ایرانی، بغض ها در گلو به یکباره می ترکد، اشک ها جاری می شود همه حتی گروه موسیقی می گریند ولی از نواختن دست بر نمی دارند، گروه سرود هم می گریند و ما نیز چون دیگران شیون می کنیم.

روایت پنجم

هم خسته چهره شان مثل لباس شان زرد، و همه صورتها به تیغ تراشیده شده و گونه های استخوانی و ساکهای کوچک از جنس پارچه زرد لباس ها ولی چشمانی اشک آلود و آشنا که ما را و ایران ما را به نظاره نشسته اند. به دستور یکی از U.N ها شروع به حرکت به سمت ما نه اشتباه می کنم به سمت ایران ما گام بر می دارند. قبل از اینکه آنان در آغوش ما جای گیرند بر خاک وطن سجده می کنند چه سجده کردنی!

روایت ششم

پادگن الله اکبر اسلام آباد اولین منزل آنان است می بایستی لباس اسارت را از تن بکنند با آب وطن، تن خود را به آب دهند. سوله های بزرگ حمام های صحرایی، لباس های شیک دامادی و...  آماده پذیرایی از اسیران ایرانی است.  از جای جای آن دود کباب با دود عود و اسپند در هم آمیخته...

روایت هفتم

دژبانی پادگان مملو از جمعیت است اتوبوس ها به سختی وارد می شوند. زنان و مردانی که ساعتها که نه روزهایی را به انتظار فرزندان خود نشسته اند، فرزندان خود نه همسنگران فرزندان خود. هر کدام از آنان قاب عکسی در دست دارند، آخرین عکس فرزند و با پدر خود یا برادر خود را بر دست گرفته اند و با ورود هر اتوبوس دور آن حلقه می زنند و مانع ورود آنان به داخل پادگان می شود هر کس چیزی به آزاد شده ها می گوید. قاب عکس را نشان می دهند:

- این پسر من است. یوسف محمدی آیا او را ندیده ای؟

- این بابای من است علیرضا اللهیاری او را نمی شناسی؟

و در این میان پیرزنی که عکس شهید مفقود الجسدش را به همراه آورده و به امیدی که شاید اسیر او هم باشد.

روایت هشتم

حضرت آقا پیام می دهد و به اسیران رها شده از چنگال دژخیمان لقب آزادگی می دهد. در و دیوار پادگان پر از پلاکاردهای خوش آمد گویی است. و پرده بزرگی که عکس حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبری بر آن نقش بسته و شعر "چون که گل رفت و گلستان شد خراب بوی گل را از چه جوئیم از گلاب" نوشته شده.

روایت نهم

همه سوله ها عزاداری است  همانند ظهر عاشورا بر سر و سینه می زنند و فریاد "وا اماما" از همه جا بلند است و سینه زنی آنان برای ما که وظیفه حفاظت و پرستاری از آنان نقش بر زمین می شوند و بسیاری از ماها هم مثل آنان بی هوش می شویم از بس که گریه کرده ایم نای جابجایی تن رنجور خود را نداریم چه رسد به تن های انباشته روی هم که بر اثر شور عزاداری روی هم تل انبار شده اند. مداحشان را می خوانیم تا آنها را آرام کند ولی چه بی فایده  است او می گوید: «ما یکسال است که برای امام پنهانی گریه کرده ایم چرا اجازه نمی دهید...»

چند روزی است که از صبح تا عصر کارمان شده فقط گریه و سینه زنی. آزادگان هر کمپی که وارد می شوند آهنگ و سبک خاصی در سینه زنی دارند و در این میان نوحه آن عزیز آذری جگر سوزتر از بقیه است همه نوحه ها برای امام است.

بر سر در یکی از سوله ها نوشته شده: اگر اسیران آمدند و من نبودم سلام مرا به آنان برسانید و بگویید خمینی همیشه به فکرتان بود.

روایت دهم

در گوشه ای جمعی از آزاد شدگان حلقه بر آرم سپاه که در چارچوبی جای گرفته زده اند و دست بر آن می کشند و تبرک می جویند و بر گونه هاشان می مالند. یکی از آنان می گوید 10 سال می شود که من از این پرچم دورم او می گوید چند نفر از دوستانم را که با لباس سپاه اسیر شدند در حالی که مجروح هم بودند در مقابل چشمان ما به رگبار بستند او با حسرت می گوید ای کاش من هم لباس سپاه داشتم و این روز را و زندگی بدون امام(ره) را نمی دیدم.

روایت یازدهم

چشمان به گود نشسته آزاده ای مرا وادار به پرسش از او می کند.

- چشمت ترکش خورده؟

با کمال تعجب می گوید: نه شلاق خورده. شلاق عراقی ها

- چرا به صلیب سرخ نگفتی؟

سری تکان می دهد و می گوید ای بابا دلت خوشه آقا صلیب هم از خودشون بود گفتم چرا نگفتم؟ گفتند اگر بگویی شلاق خورده از اسرا جدات می کنیم و به اردوگاه مفقودین بی شماره صلیب می روی.

یکی از صلیب ها که فارسی هم بلد بود گفت: نوشتم ترکش خورده. و برای همین بود که به من شماره صلیب دادند.

روایت دوازدهم

سه چهار نفر از آزادگان که با لهجه اصفهانی با هم صحبت می کنند متوجه من می شوند از نگاهشان درمی یابم که می خواهند با من گپی بزنند. هر سه لاغر با بدنهای تکیده و صورتهای استخوانی همه شوخ طبع. یکی از آنها به خنده به من که لباس سبز سپاه تنها نشان پاسداری من است می گوید: تا حالا پاسدار دیدی که ریشش را با تیغ بزند؟! و من هم می خندم و می گویم نه. و او می گوید ما همه عضو سپاهیم. او ادامه می دهد راستی برادر، آقای قربانی را می شناسی؟ مرتضی قربانی را می گویم. می پرسم مرتضی قربانی را چطور می شناسی و قبل از آنکه بگویم او هم اکنون فرمانده قرارگاه سپاه در غرب کشور است با نگاهی ملتمسانه می پرسد: نکند شهید شده؟! می گویم نه اتفاقاً یه ساعت قبل، پیشش بودم اگه دیدم چی بهش بگم؟! می خندد و می گوید بهش بگو احمد سلام رساند، احمد اسرائیلی با تعجب می پرسم اسرائیلی؟! می گوید آره که اسرائیلی این حکایت دارد. ازش بپرس بهت می گه.

روایت سیزدهم

می شوم مسئول گروهی از آزادگان که باید آنها را تحویل فرودگاه باختران بدهم داخل یکی از اتوبوس هایم که یکسره مورد سؤال آنها هستم از انواع و اقسام سوالات از قیمت پیکان گرفته تا دلایل قبول قطعنامه و تا عزل...

از شهر اسلام اباد عبور می کنیم یکی از آزادگان در رابطه با عملیات سازمان منافقین می پرسد و به دنبال آن همه به اتفاق می خواهند ببینند آنچه که آنجا شنیده اند درست است یا دروغ های ساخته پرداخته سازمان در اردوگاهها.

بلند می شوم و در وسط اتوبوس با صدای گرفته «مرصاد» را برایشان شرح می دهم و وقتی به «چهارزبر» می رسیم می گویم: بله تا اینجا آمدند ولی نه رفتند و نه برگشتند.

روایت چهاردهم

فرودگاه باختران تا امروز این قدر هواپیما و این قدر مسافر به خود ندیده با همه خداحافظی می کنم پس از چند بوسه برگونه هم، آنان بوسه ای بر آرم سپاه که روی سینه ام نقش بسته زنند و از من دور می شوند. یکی از آنان پس از خداحافظی برگه ای دستم می دهد فرصت که می کنم در آن شلوغی فرودگاه آن را می خوانم.

مادر از راه سفر برگشتم با دلی پر ز شرر برگشتم

شرر از داغ غم روح الله دیدگانم همه تر برگشتم

من جوان بودم و از داغ غمش شد خمیده کمرم برگشتم

 مادر غم زده ای شادی کن چشم بردار ز در برگشتم

و زیر شعرش نوشته بود «تقدیم به تو برادر خوبم: احمد یوسف زاده اعزامی از کهنوج» شعر احمد به دلم می نشیند. طاقت نمی آورم از بلندگوی فرودگاه او را می خوانم: برادر احمد یوسف زاده به اطلاعات احمد می آید و برای بار دوم او را می بینم جوانی به نظر 20 ساله، سابقه هجرانش را می پرسم با خنده می گوید هفت، هشت سالی می شه می خواستم سال 61 خرمشهر را آزاد کنم که اسیر شدم! با تعجب می پرسم: مگه چند سالت بود که اسیر شدی. باز هم می خندد می گوید اسارت من حکایت دارد من جز اسرای خردسال ایرانی بودم. بلندگوی فرودگاه او را از من جدا می کند کلیه آزادگان کرمانی. کلیه آزادگان کرمانی آماده سوار شدن.

روایت پانزدهم

همه اسرا مبادله می شوند. ای کاش مرا هم با گذشته ام مبادله کنند آیا کسی هست که مرا هم آزاد کند و مرا به گذشته ببرد.

والسلام

 

UserName