• گربه پشمالو
  • در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می كرد ...
  • درخت تنها
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون...
  • کلاغ نرسیده
  • شب شد. قصه گوها آخر قصه شان گفتند: قصه ما به سر رسید، کلاغه به خانه اش نرسید...
  • عروسک لپ قرمزی
  • یک پوله بود که نمی دانست مال چه کسی است؟ داد زد: من مال کی ام؟...
  • غاز تخم طلا
  • یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود، سال ها پیش در دهكده ای دور، ...پیرمرد و پیرزنی با خوبی و خوشی در كنار هم زندگی می كردند.
  • خرگوش باهوش
  • در دشت سبز و خرمی یک خرگوش چاق و سفید همراه سه فرزندش زندگی می کردند...
  • عصام کو؟
  • جیغ یغو از سوراخ تپه اش اومد بیرون...
  • من نبودم دستم بود
  • راستش من عادت داشتم به وسایل های داداشم دست درازی کنم.یعنی چی می خواند و چی می خورد، و یا چی تو کیفش قایم می کند. ...
  • زیر درخت آلبالو
  • پیر بابا توی حیاط خانه اش یک درخت آلبالو داشت. چه درختی، آلبالو می داد قد هلو ...
  • دیشب که نترسیدی؟
  • چند روزی می شد که حال مامان خوب نبود استفراغ می کرد و بی حوصله بود. دست و پایش هم درد می کرد....
  • آرزوی بره کوچولو
  • در یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید درآسمان پرواز می کردند...
  • موشی کوچولو
  • یک روز موشی و مامان موشی داشتند می رفتند که هوا برفی شد...
  • روز تولد جوجه ها
  • وقتی امتحانات مینا تمام شد، از پدر و مادرش خواست تا او را چند روزی به روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگ بفرستند....
  • غذا برای پرنده ها
  • امیرحسین پرنده ها را خیلی دوست دارد.دلش می خواهد در روزهای سرد زمستان برایشان خرده نان بریزد تا بخورند....
  • آب نبات و تندباد خانم
  • خانم گربه 4 تا بچه کوچولوی ناز به دنیا آورده بود. به آن ها شیر می داد و مواظبشان بود تا سالم بمانند و بزرگ شوند...
  • لانه جدید
  • موش، سرش را ازلانه بیرون آورد. با خوش حالی گفت: «به به، چه صبح زیبایی!» مثل هرروز نورخورشید همه جا را روشن كرده است. ...
  • چند تکه
  • موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت : «بیا برویم غذا بخوریم. ...
  • خال خالی
  • کنار نرده های باغ یک سطل رنگ سیاه بود. کنار سطل رنگ، چند خال خالی سیاه رنگ روی زمین افتاده بودم...
  • مثل باد
  • اسب كوچولو حوصله اش سررفته بود. دلش می خواست با یك نفر بازی كند. رفت كنار بركه....
  • کوچک اما شاد
  • دختر مدادش را برداشت. دلش می خواست یك نقاشی بزرگ بكشد، خیلی بزرگ. نگاهی به برگه های دفترش انداخت. ...
  • غذای من کجاست؟
  • سنجاب کوچولو داشت بازی می کرد، همراه دوستان اش از این شاخه به آن شاخه می پرید و آواز می خواند
  • لکه ی رنگ
  • درجعبه¬ی آبرنگ باز بود. «لَكّه» با خوش¬حالی به بقیه گفت: «آهای .... بیایید زود از این جا برویم.» رنگ-ها با بی¬حالی چشم¬های شان را بازكردند...
  • مزرعه کوچک
  • سارا در قوطی کوچک را باز کرد. از داخل آن یک چای کیسه ای برداشت، نخ ...کیسه را گرفت. کیسه را توی لیوان آب جوش زد.
  • ریزه میزه
  • دریا بزرگ بود، خیلی بزرگ. توی دریا موجوادت مختلفی بودند...
  • درخت بی میوه
  • درخت سرو نگاهی به اطراف انداخت؛ جنگل پر بود از درختان کوچک و بزرگ...
  • مهمون نیمه شب
  • سنجاب کوچولو گفت:« من دوست دارم در یک خانه دیگر زندگی کنم، خانه ای که فقط برای خودم باشد.»...
  • لانه پَرسیاه
  • یک روز بلوطک، بچه سنجاب، به دوستش کلاغ گفت: چقدر لانه ات کوچک است پَر سیاه!...
  • کلید قد بلند
  • صبح خیلی زود مامان خرسه از خواب بیدار شد. رفت تو آشپزخونه و سبدش را برداشت...
  • کدو کدو کله کدو
  • یک خواهر بود، یک برادر. اسم برادر حسنی بود و اسم خواهر خاتون...
  • چرا لباسشویی عصبانی شده!
  • فائزه چشماش و باز کرد. اول نگاهش افتاد به کمد اتاقش. مثل این که کمد بزرگ شده بود و داشت به سمت اون می یومد...
  • مگس وزوز
  • مگس وزوزو حوصلش سر رفته بود در به در دنبال یه گوش می گشت تا بره نزدیکش و وزز وزز کنه. آخه مگس ها خیلی دوست دارند ...
  • آیینه نازنین
  • ایستاد. به آیینه اخم کرد. آیینه هم اخم کرد. نازنین لبش را کج کرد، آیینه هم لبش را کج کرد. برای آیینه زبان درآورد.. .
  • دختر گل ها
  • یکی بود یکی نبود دختر زیبایی در زمان های دور زندگی می کرد که عاشق بوی گل ها بود..
  • شیر و آدمیزاد
  • یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی ...
  • یک روزخوب
  • در یک روز سرد برفی جوجه کوچولو دید مامانش خواب است. یواشکی در مرغ دانی را باز کرد و آمد بیرون...
  • کبوتر و سنجاب
  • یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد...
  • مارمولکه و ماه پر نور
  • یکی بود یکی نبود. در روزی از روزهای گرم مارمولکی کوچولو در بیایان زندگی می کرد که خیلی گرمش شده بود ...
  • جوجه گرسنه
  • جوجه رفت کنار باغچه. کرم کوچولو که نصفش تو خاک بود گفت: نخور نخور اگر بخوری من دیگر نیستم....
  • عکس یادگاری
  • یکی بود یکی نبود. دیروز سینا کوچولو رفته بود خونه مامان بزرگ بابابزرگ. بابابزرگ مهربون مشغول آب دادن به گل ها بود.