• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تو به ما رحم کردی
  • دیگر نمی توانم بیایم روی پشتبام. دیشب برف زیادی باریده. امروز که مدرسه می رفتم برف تا بالای چکمه هایم می آمد...
  • اطلسی ها
  • ابر ها باریده اند ناودان ها خوانده اند...
  • آلبوم تمبر خاله شیرین
  • خاله شیرین، خاله مادرم زن جالبی است. او همیشه خودش را با جمع آوری تمبر، قوطی کبریت، مداد تراش ، ناخن گیر و چیزهایی شبیه آنها سرگرم می کند...
  • از طرف کفشدوزک
  • کمی از پنجره را باز کردم. نسیم ملایم و خنکی وزید و پوست صورتم را ...نوازش داد. خوشم آمد و تمام پنجره را باز کردم. وای چه هوایی!
  • ماشین عروس
  • ماشین صورتی می خواست برود گل بزند و ماشین عروس بشود. خیلی هم عجله داشت ولی اول باید خودش را تمیز می کرد. چون گل فروش به زودی ...می آمد
  • پیراهن سفید، وصله سیاه
  • مردم گاهی لباس هایشان را وصله می کنند. یعنی اگر جایی از لباسشان پاره شود، یک تکه پارچه روی آن جا می دوزند....
  • صدای خدا
  • من خدا را ی شناسم با علامت های ساده...
  • نه بیش تر از دوستام
  • پدر کنار بیمارستان توقف کرد. عطیه، همراه عروسکش از ماشین پیاده شد. مادر دسته گلی را که همراه داشت به عطیه داد و گفت:«بهتره، خودت این و به ساناز بدی!»...
  • پرسش کلید دانش است
  • راننده ای که نمی داند از کدام طرف باید برود؟ چه کار می کند؟ چنین راننده ای باید از کسانی که راه را خوب می شناسند، سوال کند....
  • مارمولک
  • افشین و احسان با هم برادرند. احسان كلاس سوم دبستان است اما ...افشین كوچولو فقط چهار سال دارد و هنوز به مدرسه نمی رود.
  • گندم
  • این گندم زیبا و زرد ...از روی خطش می توان
  • رنگ های زیبای برگ ها
  • فصل بهار بود .درخت ها پر از برگ های سبز و شکوفه های سفید و صورتی بودند. گنجشک کوچولو روی درخت ها می نشست و ...
  • گلوله برفی
  • تو کوچه مون با باباجون گلوله برفی می سازیم ...به سمت هم
  • بگو چی کم دارد؟
  • وقتی ماه وسط آسمان رسید، جغد بیدار شد. مثل همیشه همه روز را ..خوابیده بود.
  • لجبازی
  • بچه ای که لج می کنه به حرفا خوب گوش نمی کنه...
  • آتیش زدم به مالم
  • تیش زدم به مالم. مامان دست پاچه شد و گفت: کی؟ کجا را اتش زدند؟ و دوید کنار پنجره. ..
  • صندوق
  • شعر و قصه، این همه اسم و عدد ...جا شده آخر چه طوری در سرم
  • نردبان پله پله
  • کسی که بخواهد به قله کوه برسد، باید قدم به قدم به طرف بالا حرکت کند...
  • فیل
  • فیلی جونم ...یه فیله خیلی چاقه
  • این کوه نیست!
  • شتر از جنگل رد می شد زیر درختی نشست تا خستگی در کند.....
  • عینک سعید
  • سعید یک دانش آموز با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند...
  • نمایشگاه نقاشی
  • توی شهر پرنده ها جنب و جوشی به چشم می خورد. همه داشتند به خانم هد هد کمک می کردند تا نمایشگاهی از آثار نقاشی خود برپا کند...
  • خانه ی ستاره ها
  • ستاره ها همه اش بالا و پایین می پریدند؛ بازی می کردند، می خندیدند....
  • کریسمس
  • خانه ای کوچک و زیبا در جنگلی بزرگ...
  • گل قهرو
  • گل من قهر قهرو خودش را لوس کرده ...
  • شمع فروش
  • وقتی که برق اختراع شد همه خوش حال شدند؛ به جز آقای شمع فروش. او روزها توی مغازه اش می نشست و منتظر مشتری می شد؛...