• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • محبوب ترین خلق
  • هنگامی که رسول خدا آن برای خوردن نزد خود گذاشت دعا فرمودند: خدایا ...محبوب ترین شخص در نزد خود و نزد من پیش خود بفرست تا با هم از این
  • امام زمان
  • امام زمان رو هیچ وقت نَبَری یه موقع از یاد...
  • وحی عجیب
  • خداوند به یکی از پیامبران وحی کرد: فردا صبح، اول چیزی را که جلویت آمد بخور! و دومی اش را بپوشان! و سومی را بپذیر و چهارمی را نا امید مکن! و از پنجمی بگریز!...
  • پارک
  • یکی بود یکی نبود. تورج از روی مبل ها می پرید. روی پشتی ها شنا می کرد. هی می گفت: کوسه، کوسه....
  • نماز
  • برای نماز خوندنمون ...باید بگیریم وضو
  • سه جهان گرد
  • یک روز الاغ و خروس و بز رفتند جهان گردی. رسیدند به قلعه. این قلعه مال سه تا غول بود. اولی یه کله داشت. دومی دو کله و سومی کله نداشت...
  • جنگل های استوایی
  • در جنگل های گرم و مرطوب، درخت ها سریع بلند می شوند. حیوان های زیادی بالای درخت زندگی می کنند، زیرا ...ا.
  • من نبودم دستم بود
  • راستش من عادت داشتم به وسایل های داداشم دست درازی کنم.یعنی چی می خواند و چی می خورد، و یا چی تو کیفش قایم می کند. ...
  • زیر درخت آلبالو
  • پیر بابا توی حیاط خانه اش یک درخت آلبالو داشت. چه درختی، آلبالو می داد قد هلو ...
  • مهاجرت پرستوها
  • مهاجرت پرستوی قطب شمال بیش تر از بقیه حیوانات است .قطب شمال دارای آب و هوایی سرد با شدت زیاد است...
  • اتل متل
  • اتل متل ستاره مامان جونم بیداره
  • زنگ ورزش
  • یه روز دیگه شروع شده باز بچه ها بیاین، ای گلهای ناز
  • سه کله بهتر از یک کله
  • آدم عاقل در هر کاری با دیگران مشورت می کند. یعنی نظر آن ها را درباره کاری که می خواهد انجام بدهد می پرسد...
  • پند سقراط
  • روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتی اش را پرسید و او پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم...
  • کبوتر من
  • کبوتر نا زمن تنها نشسته دلم براش می سوزه، بالش شکسته
  • بهترین بنده
  • روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود: بارالها! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم....
  • رنگ های زیبای درخت
  • فصل بهار بود. درخت ها پر از برگ های سبز و شکوفه های سفید و صورتی بودند.گنجشک کوچولو روی درخت ها می نشست و همراه پرنده های دیگر آواز می خواند...
  • دیشب که نترسیدی؟
  • چند روزی می شد که حال مامان خوب نبود استفراغ می کرد و بی حوصله بود. دست و پایش هم درد می کرد....
  • ماهیگیری در جنگل
  • کشاورزی که روی زمین دیگران کار می کرد؛گنج بزرگی پیدا کردوآنرا به خانه برد و به زنش گفت: عزیزم،خدا به ما گنج بزرگی داده است...
  • بهشت کوچک
  • ته یک کوچه ی تنگ و دو متری نشسته خانه ای تنها و کوچک
  • ماست مالی بزرگ اختر خانوم
  • همه چیز آرام شد. مهمان های عزیز جای گرفتند و مامان روشنک آرام گرفت. البته اگر خواهرش نبود که آرام نمی گرفت...
  • خدای باران
  • بهار بود. آسمان می خندید، باد می جنبید. بوی خوش گل های مریم در هوا پر می زد...