• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • زنگ ورزش
  • یه روز دیگه شروع شده باز بچه ها بیاین، ای گلهای ناز
  • سه کله بهتر از یک کله
  • آدم عاقل در هر کاری با دیگران مشورت می کند. یعنی نظر آن ها را درباره کاری که می خواهد انجام بدهد می پرسد...
  • پند سقراط
  • روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتی اش را پرسید و او پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم...
  • کبوتر من
  • کبوتر نا زمن تنها نشسته دلم براش می سوزه، بالش شکسته
  • بهترین بنده
  • روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود: بارالها! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم....
  • رنگ های زیبای درخت
  • فصل بهار بود. درخت ها پر از برگ های سبز و شکوفه های سفید و صورتی بودند.گنجشک کوچولو روی درخت ها می نشست و همراه پرنده های دیگر آواز می خواند...
  • دیشب که نترسیدی؟
  • چند روزی می شد که حال مامان خوب نبود استفراغ می کرد و بی حوصله بود. دست و پایش هم درد می کرد....
  • ماهیگیری در جنگل
  • کشاورزی که روی زمین دیگران کار می کرد؛گنج بزرگی پیدا کردوآنرا به خانه برد و به زنش گفت: عزیزم،خدا به ما گنج بزرگی داده است...
  • بهشت کوچک
  • ته یک کوچه ی تنگ و دو متری نشسته خانه ای تنها و کوچک
  • ماست مالی بزرگ اختر خانوم
  • همه چیز آرام شد. مهمان های عزیز جای گرفتند و مامان روشنک آرام گرفت. البته اگر خواهرش نبود که آرام نمی گرفت...
  • خدای باران
  • بهار بود. آسمان می خندید، باد می جنبید. بوی خوش گل های مریم در هوا پر می زد...
  • زمین چمن
  • خوب می شود اگر این زمین چمن شود ...
  • پشه و ساعت
  • دو تا پشه پا دراز از شکاف زنگ رفتند توی یک ساعت بزرگ. همه جا تاریک بود...
  • شیخ مفید ره
  • ایشان را در صحن جامع رضوی می بینم آن هم درست دقایقی بعد از برگشتن از موزه تمبر حرم مطهر و جلب توجهم به تمبری که ...
  • نسیم اسفند
  • نسیم اسفند به کوه و صحرا ...پیام شادیست برای دل ها
  • تو به ما رحم کردی
  • دیگر نمی توانم بیایم روی پشتبام. دیشب برف زیادی باریده. امروز که مدرسه می رفتم برف تا بالای چکمه هایم می آمد...
  • اطلسی ها
  • ابر ها باریده اند ناودان ها خوانده اند...
  • آرزوی بره کوچولو
  • در یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید درآسمان پرواز می کردند...
  • آلبوم تمبر خاله شیرین
  • خاله شیرین، خاله مادرم زن جالبی است. او همیشه خودش را با جمع آوری تمبر، قوطی کبریت، مداد تراش ، ناخن گیر و چیزهایی شبیه آنها سرگرم می کند...
  • گفت و گو با نابغه شرق
  • مرا که می بیند جلو می آید و ضمن دادن جواب سلامم نظری به مجسمه ای که در دست دارم می اندازد و می گوید:«این باید من باشم،نه!؟» ...
  • از طرف کفشدوزک
  • کمی از پنجره را باز کردم. نسیم ملایم و خنکی وزید و پوست صورتم را ...نوازش داد. خوشم آمد و تمام پنجره را باز کردم. وای چه هوایی!
  • ماشین عروس
  • ماشین صورتی می خواست برود گل بزند و ماشین عروس بشود. خیلی هم عجله داشت ولی اول باید خودش را تمیز می کرد. چون گل فروش به زودی ...می آمد
  • بادمجان
  • مانند آن هفته پخته ست مامان جان...
  • موشی کوچولو
  • یک روز موشی و مامان موشی داشتند می رفتند که هوا برفی شد...
  • پیراهن سفید، وصله سیاه
  • مردم گاهی لباس هایشان را وصله می کنند. یعنی اگر جایی از لباسشان پاره شود، یک تکه پارچه روی آن جا می دوزند....
  • زندگی من(فک)
  • در فصل سرما و یخ بندان میلیون ها فک در سواحل شمالی کانادا دور هم جمع می شوند...
  • صدای خدا
  • من خدا را ی شناسم با علامت های ساده...
  • خواب
  • اتل متل خواب دیدم زیر نور مهتاب دیدم ...
  • خوشبخت ترین آدم
  • پادشاهی پس از این که بیمار شد گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند....
  • طعم هدیه
  • روزی فردی جوان هنگام عبور از بیایان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند...