• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1386/04/04
  • تاريخ :

داستان سیستان

ده روز با ره بر

                                              قسمت پنجم

دیدار با رهبر در زاهدان

... برنامه‌ی امروز صبح دیدار با جوانان است. شاید شورمندانه‌ترین و شلوغ‌ترین دیدار ره بر در این چند روز اخیر. بگذریم که شخصاً کمی خسته شده‌ام. دیدارهای متناوب را نمی‌توانم به راحتی هضم کنم. کار سخت‌تر را ره بر انجام می‌‌دهد که در هر دیدار صحبت می‌کند، و انصافاً صحبت‌های متفاوت...

قبل از آمدن آقا رسیده‌ایم. با کرمی نشسته‌ایم که یک هو می‌بینم کسی آمده است پشت تریبون و کمکِ مجری می‌کند.

- این جمعیت و این صدا؟ دست ها بیاید بالا...

خوب نگاهش می‌کنم. من این جوان را می‌شناسم. هر چه فکر می‌کنم عقلم به جایی نمی‌رسد. از کرمی می‌پرسم، او هم نمی‌شناسدش. کمک مجری کماکان مشغول شعار دادن است. رگ‌های گردنش بیرون زده است:

- آقا بیا! آقا بیا! بلند! صدایت برسد به گوش ره بر!

جوانان هم زرنگ‌تر از این حرف‌ها هستند. بوی حرفی را که از دل بر نیاید، زود تشخیص می‌دهند. به چهره‌ی کمک مجری نگاه می‌کنم که لحظه لحظه برافروخته‌تر می‌گردد. خدایا، من این جوان را کجا دیده‌ام؟

بعضی‌ها دست می‌زنند، کمک مجری میکروفون را به دهانش نزدیک می‌کند و مثلاً در گوشی می‌گوید:

- برادران و خواهران، ادب مجلس را حفظ کنید... صلوات بفرستید...

تا میکروفون را به دهانش نزدیک می‌کند، یک هو کرمی را بغل می‌کنم که اورکا! یافتم! این جوان را به جا آوردم عاقبت. یکی- دو ماه پیش‌، برای کاری به چابهار رفته بودم. کاری دولتی و اداری. مجبورم بعدتر در مورد آن سفر بیش‌تر توضیح بدهم. یکی از شب‌ها در منطقه‌ی آزاد چابهار، برنامه گذاشته بودند برای موسیقی اقوام. کرد و لر و ترک را سوار هواپیما کرده بودند و آورده بودند چابهار تا بزنند و برقصند که دل کسبه را به دست بیاورند و جلب سیاح کنند و ادخال سروردر قلب مومنان و توسعه‌ی هم آهنگ و الخ. کمک مجری این مراسم، آن‌جا نیز مجری بود. اما در قالب دیگری. اینجا ته ریش داشت و انگشتر عقیق و کت و شلوار، اما چابهار از همه‌ی این اسلام و مسلمانی، فقط کت و شلوارش را داشت! ایستاده بود پشت تریبون و میکروفون را به دست گرفته بود و مدام از خواننده‌ها دعوت می‌کرد...

- این جمعیت و این صدا؟ صدای کف زدن شما را خواننده‌ی عزیز ما نمی‌شنود!

و این‌ها در دیدار جوانان تبدیل شده بود به:

- این جمعیت و این صدا؟ صدای تکبیرتان برسد به آسمان!

وای که چه‌قدر بعضی‌ها دودوزه باز هستند و راحت رنگ عوض می‌کنند. این‌ها البته حرفه‌ای هستند. یعنی نه آن‌جا عمیق هستند در کارشان نه این‌جا. نه آن‌جا معنای کف زدن را می‌دانند، نه این جا معنای تکبیر را. عقم می‌نشیند از این جماعت که متأسفانه در تکثیر و توالد هم ید طولایی دارند و روز به روز بر تعدادشان افزوده می‌شود. دودوزه بازی به بیماری مسری بی‌درمان می‌ماند!

می‌خواهم بلند شوم و بروم بیرون. اعصابم خرد است. به کرمی‌ می‌گویم من دیگر حال ماندن ندارم. شروع کرده‌ام به غر زدن و بهانه گرفتن. «چه کسی این بابا را انتخاب کرده است؟ چرا دورویی؟ چرا ریا کاری؟ چرا تظاهر؟» کرمی سیبلِ هدف ما شده است، انگار که او یارو را انتخاب کرده است! بخت یار علی است که رفته بین جوانان برای عکاسی، و گرنه یک دعوای حسابی هم با او داشتیم! بلند می‌شوم که بروم بیرون قدم بزنم اما یک هو از سرو صدای جمعیت متوجه می‌شوم که ره بر وارد شده است... چاره‌ای نیست، می‌نشینم.

دیدار با رهبر در زاهدان

جوانان از اقشارمختلف می‌آیند برای صحبت کردن. جالب آن است که به عنوان نماینده‌ی نسل جوان یک‌هو همان کمک مجری هم پشت‌ تریبون می‌آید:

- به دیار خرمای مضافتی بم، به دیار ملاحان چابهار، به دیدار...

دیگر لازم نیست به حافظه‌ام زیاد فشار بیاورم. این را کاملاً حفظم؛ متنی که برای خوش آمدگویی به معاون وزیر- چند ماه پیش در چابهار خوانده بود. فقط من نیستم که از این متن مطول خسته شده‌ام؛ جوان‌ها نیز همین وضع را دارند. بعضی الکی صلوات می‌فرستند، بعضی دیگر ناگهان دست می‌زنند...

به جای این منولوگ‌های طولانی تنی چند از برگزیده‌گان، همیشه عاشق پرسش و پاسخ جوانان با ره بر بوده‌ام. آقا در جواب‌گویی بسیار سریع و خلاق هستند. اما قطعاً  در حضور این همه جوان که در مصلا دور هم جمع  شده‌اند، چنین کاری محال است.

دیدار با رهبر در زاهدان

نماینده‌ی یکی از تشکل‌های دانش‌جویی بالا می‌آید. عده‌ای او را هو می‌کنند. با همه‌ی بی‌نظمی و شاید بی‌ادبی، این حسن بزرگتر را نباید نادیده گرفت که جو جلسه آزاد و صمیمی است و جالب‌تر این که آقا هم نشنیده نمی‌گیرد، نگاه می‌کند به سمت قسمتی از مصلا که هو می‌کنند و لبخند می‌زند. (اگر کسی در کلاس بیست نفره‌ی مدرسه‌ام هم چه کاری می‌کرد، چه پوستی که از سرش نمی‌کندم!) البته بگذریم که خود این نماینده‌ی تشکل هم بد صحبت کرد. در میان صحبت‌های این جوان ناگاه پیرمردی بلوچ با موهای سفید بلند می‌شود و با صدایی رسا فریاد می‌کشد: «ره بر! من کشاورزم، حق من پامال شده است...» امروز خیلی بهتر از دیروز عمل می‌کنند. به جای تیم حفاظت یک مسوول جاافتاده‌ی بیت می‌رود طرف پیرمرد و از او می‌خواهد که با هم بروند پشت‌ جای‌ گاه. پیرمرد هم آرام دنبالش راه می‌افتد. از قبیله‌ی ما، نویسنده‌ی جوانی هم به نام جهان‌تیغ بالا می‌آید و از مافیای قدرت و ضرورت گسترش فعالیت‌های دانش‌جویی می‌گوید.

دیدار با رهبر در زاهدان

بعدتر ‌که با او صحبت می‌کنم و از کتاب‌هایش- انا بن الحیدر و ستارگان صحرای کویر- می‌گوید، می‌فهمم که تخصصش مسائل دینی است. به او می‌گویم که چهره‌اش بسیار آشنا است برایم. جوابم می‌دهد که همین دیروز هم دیگر را در واحد ارتباطات مردمی دیده‌ایم! تبارک‌الله به این حافظه‌!

جوان‌ها عمدتاً خوب صحبت کردند، روان‌تر و جذاب‌تر از مسوولان. به جز یکی که مربوط بود به یک تشکل غیردولتی و دستش می‌لرزید، باقی با اعتماد به نفس فراوان صحبت کردند...

این جلسه قطعاً با همه‌ی بی‌نظمی‌اش صمیمی‌ترین جلسه‌ی این سفر بود.

ره بر چنان برای جوان‌ها دست تکان می‌‌داد که چند باری گفتم الان است که عبایش از روی چپیه بلغزد و پایین بیافتد.

صحبت ره بر این گونه  شروع شد:

- چهل سال پیش برای اولین بار به این استان آمدم. جوان بیست و چهار ساله‌ای بودم. هم سن و سال شما.

دیدار با رهبر در زاهدان

یک شروع خیلی خوب، به قول کرمی یک لید عالی. در این جمع  پرشور و شر جوانانه‌ هیچ راهی بهتر از این برای شروع وجود ندارد، این‌که جوان‌ها با آدم و بل با جوانیِ آدم هم ذات پنداری کنند... همین که جوان‌ها می‌شنوند، یک آدم مسن، جوانی‌اش را به خاطر دارد، و می‌تواند از آن حرف بزند، عشق می‌کنند. چه‌قدر تفاوت است میان مسوولانی که جوانی پرشور و شری داشتند با آن بقیه که اصلاً جوانی و میان سالی‌شان کپی برابر اصل بوده است... نزدیکی انتخابات شوراها باعث شد که ره بر قسمتی از صحبت‌هایش را به این موضوع اختصاص دهد:

- در مورد شوراها خیلی توصیه کرده بودم. شاید  اگر جمعش می‌کردند به اندازه‌ی یک کتاب می‌شد. اما حالا هیچ توصیه‌ای ندارم الا این که به افراد با ایمان رای بدهید. فرد با تخصص بی‌ایمان، باهوش‌تر است، درست، اما خوب بیش‌تر دزدی می‌کند. به مومن‌ترها رای دهید...

دیدار با رهبر در زاهدان

که البته من باور نمی‌کردم کسی به این حرف گوش کند. بگذریم که وجود آن کمک مجری باعث شده بود که اصلاً حواسم پرت باشد. حال خوشی نداشتم. صحبت ره بر به نظرم خیلی طولانی آمد... در میان صحبت وقتی ره بر داشت از احتمال حمله‌ی اجانب می‌گفت، یک هو یکی بلند شد و داد کشید: «مگر جوان بمیرد، ره بر تنها بماند» شعارهایی که مردم بداهتاً می‌ساختند، بدون هم‌آهنگی با شورای هم‌آهنگی تبلیغات اسلامی. قبل از این سفر درصدی هم احتمال نمی‌دادم که وضع بدین قرار باشد. مطمئن بودم که شعارهای بین صحبت را پیش‌تر سروده‌اند و دست آدم‌های متفاوتی داده‌اند و...

دیدار با رهبر در زاهدان

***

ناهار مطابق معمول برنج بود و مرغ! دیگر قدقد همه‌مان در آمده بود. جعفریان غذا را که دید، بلند شد تا برود و از بیرون ماست بگیرد. با توجه به وقت کم حتی فرصت نبود که برویم بیرون غذا بخوریم. به جعفریان گفتیم، کجا؟ گفت می‌روم تخم بگذارم!

بعد از ناهار در فرصتی یک ساعته به یادداشت‌ها سر و شکلی می‌دهم و علی را بدرقه می‌کنم تا به تهران برگردد. با دست یاران آقای نوری‌زاد.

از بیت خبر دادند که در ادامه‌ی سفر به دلیل مشکلات در تأمین مکان اسکان، باید همه‌ی گروه‌ها تعداد افرادشان را کاهش دهند. یاد مصاحبه‌ای می‌افتم با یکی از فوتبالیست‌های جوان ایرانی که در آلمان بازی می‌کند. جایی گفته بود وقتی یک بازی‌کن ژاپنی به‌ صورت آزمایشی به تیم ما اضافه شد، دویست خبرنگار ژاپنی به آلمان آمدند برای تصویربرداری از تمرین‌های او! آن وقت ما برای سفر ره بر در تأمین مکان استراحت مشکل داریم، غذا هم فقط پلو‌مرغ می‌دهیم!! برای همین است که خبرنگارهای سفر ره بر با صفا از آب در می‌آیند. در سفر ره بر نه خبری هست از کیف کادو و لوح تقدیر در پایان سفر، نه خبری هست از غذا و محل اسکان مرتب و نه حتی امکان خرید و نه حتی‌تر تشویق برای کسانی که عکس خوب گرفته‌اند! روزنامه‌‌ها و شبکه‌های خبری خود باید هزینه‌ی خبرنگارشان را بدهند... حتی سفرهای درجه دوی دولتی خودمان نیز، اوضاع‌شان این گونه نیست.

علی به تهران برمی‌گردد. موقع خداحافظی به من می‌گوید:

- عجیب بود! اگر نمی‌آمدم حتی از تو هم بعضی از این چیزها را قبول نمی‌کردم...

دیدار با رهبر در زاهدان

ساعت سه، آقا دیدار خصوصی دارند با سران قبائل و طوائف. از در که می‌خواهیم داخل شویم، آدم‌هایی را می‌بینیم که بسیار عجیب و غریب‌اند! هیکل‌های درشت، سبیل‌های از بناگوش در رفته، ریش‌های سه تیغ... بعضی از اتومبیل‌های صحرایی، مثل لندکروز و وانت لنگ‌ دراز (بیگ فوت) و پاترول می‌آیند. موقع پیاده شدن هم یکی می‌دود و در را برای‌شان باز می‌کند. عجب گروهی هستند. این‌ها! هم‌راه‌ها را که می‌خواهیم امانت بگذاریم، می‌بینیم که نفر جلویی که لباس بلوچی پوشیده است با مسوول کل کل می‌کند:

- ببین! صدایش را خفه کردم. حالا می‌شود ببرمش داخل؟

- نه!

- عزیز! با من کار فوری دارند بچه‌ها از پیشاور... نمی‌شود یک کاری بکنی برای این داداشت!

مسوول می‌خندد و می‌گوید، نه. چه کار می‌توانم بکنم؟ بلوچ که از قیافه‌اش ریاست می‌بارد، نگاه خریدارانه‌ای به مسوول می‌اندازد و می‌گوید، بلدی به این جواب بدهی؟ مسوول سرش را بالا می‌اندازد و باز می‌گوید نه!

- تو هم که دستگاه «نه» هستی!

به دست بلوچ نگاه می‌کنیم، چیزی مثل مبایل دستش است، اما جای دایی بزرگه‌ی مبایل‌های ما! جعفریان پنهانی در گوش من می‌گوید:

- این‌ها را دست کاروان‌دارهای افغانی دیده‌ام! همراه ماه‌واره‌ای است... بلوچ شماره‌ای می‌گیرد و فریاد می‌کشد:

- یک ساعتی این وامانده را قطع می‌کنم. نترسی یک وقت. گیر و گرفتی نیست. داریم می‌رویم خدمت ره بر. نخند! جدی می‌گویم، جان بچه‌ام! امروز زنگ زدند و گفتند ره برخواسته ما را ببیند...

دیدار با رهبر در زاهدان

مرد بلوچ با دوستش در پاکستان صحبت می‌کند و ما پساپس- محو تماشای او- به مدرس می‌رویم.

ای دل غافل! تازه آن بلوچی که کنار گیت دیده بودیم، بچه مثبت بود در مقابل این‌هایی که داخل نشسته بودند. دورادور مجلس سبیل‌های تاب داده و روغن زده مثل نواری مشکی روی صورت جمعیت کشیده شده بود. صورت‌های سه تیغه‌ای که دانه‌های درشت عرق رویش برق می‌زد. هنوز ره بر داخل نشده بود. جماعت مشغول صحبت بودند با هم. می‌‌دیدی پیرمردی از در داخل می‌شود و هیچ کسی تحویلش نمی‌گیرد، اما یک‌هو یک جوانک سبیل کلفت از درمی‌آید و همه جلو پایش بلند می‌شوند. اصلاً رتبه‌های جمع معلوم نبود...

آقا علی‌محمد، از بچه‌های حفاظت، بعدتر به ما می‌گفت که در یکی از اتومبیل‌هایی که سران قبائل را می‌آورده است، روی صندلی عقب کنار یک کیف سامسونت یک ماکاروف دیده بوده! به همان راحتی که مثلاً ما نان بربری را می‌گذاریم روی صندلی عقب اتومبیل‌مان!

با کرمی محو تماشای آن‌ها هستیم. به کرمی می‌گویم، همان‌جور که ما همراه‌ها را تحویل داده‌ایم، این‌ها آر- پی- چی‌هایشان را تحویل داده‌اند دم در و تریلی‌هاشان را پارک کرده‌اند... کرمی هم مبهوت سبیل‌های از بناگوش در رفته است، خاصه در تضاد با سبیل‌های تراشیده‌ی مولوی‌ها که تک و توک کنار روسای قبایل ایستاده‌اند. کرمی جواب می‌‌دهد: «صورت‌هاشان را گوشت شکار سرخ نگه داشته است‌ ها!» افتاده‌ام به پرت و پلا گفتن: «نه! این شفای سوخته‌ی افغان است که از چشم‌هاشان می‌چکد!»

دیدار با رهبر در زاهدان

ره بر هنوز نیامده است. ساعت دقیقاً سه ونیم است. یکی از اعضای بیت داخل می‌شود و به یکی از مولوی‌ها می‌گوید:

- وقت نماز عصر شماست. ره بر صبر می‌کنند تا نماز را بخوانید...

ما که اصلاً حواس‌مان به نماز خودمان هم نیست، چه رسد به نماز آن‌ها. مولوی بلند می‌شود و ما را که روبه‌روشان نشسته‌ایم با دست کنار می‌زند تا رو به قبله بایستند و جلوشان خالی باشد که آن‌چه را ما مکروه می‌‌دانیم، آن‌ها حرام می‌‌دانند... مولوی، اهل قبیله‌ی نارویی است و عمده‌ی قبائل و طوائف رابطه‌شان با نارویی‌ها خوب است. پس دلیلی وجود ندارد برای نماز نخواندن!

بلافاصله بعد از نماز اهل سنت، ره بر داخل می‌شود. سران قبائل، طبق سنت خودشان، بسیار با‌‌احترام رفتار می‌کنند. همه بلند می‌شوند و بلندبلند خوش‌‌آمد می‌گویند.

سیستم صوتی مدرس هنوز درست نشده است. برای ضبط صوت و تصویر تقریباً هیچ تدبیر جدی‌ای نیاندیشیده‌اند. جعفریان با یک دی- وی کم کوچک هست و عبدالحسینی عکاس و عبدالرحیمی فیلم‌بردار.

مولوی عبدالحمید، امام جماعت مسجد مکی، بلند می‌شود و صحبت را شروع می‌کند: «بلوچ‌ها شاید دیر چیزی را بفهمند اما از آن طرف دیر هم آن را از دست می‌‌دهند. پای دار و ثابت‌قدم هستند.»

آقا می‌خواهد که سران قبایل را قبل از صحبت معرفی کنند. جوانی از کارمندان اداری دفتر نماینده‌ی ره بر در زاهدان بلند می‌شود برای این کار، خدا وکیلی انتخاب خوبی نیست؛ از این پنجاه کیلو استخوان حتی تلفظ اسامی دوخرواری این جماعت نیز بر نمی‌آید. جوان می‌ایستد. آن‌قدر هول شده است که عوض معرفی سران، خودش را معرفی می‌کند که بنده فلانی هستم از دفتر مقام معظم رهبری که ره بر هم خنده‌اش می‌گیرد. همین خنده را به فراست سران قبائل در می‌یابند و یکی‌شان بلند می‌گوید:

- ره بر! بگذار من معرفی کنم...

آقا به نشانه‌ی رضایت سرتکان می‌دهد، اما سران چند قبیله‌ی دیگر که معلوم است از اولی دل‌خوشی ندارند، بلند می‌گویند: «نه! تو نه!» کم مانده است که مسأله‌‌ی معرفی تبدیل شود به یک بحران ملی. عاقبت آقا می‌گوید:

- هر کسی خودش، خودش را معرفی کند!

نفر اول بلند می‌شود. آقا چند بار از او می‌خواهد که بلند نشود، اما کسی گوشش بده کار نیست و تا پایان معرفی همه بلند می‌شوند و ایستاده خود را معرفی می‌کنند.

تنها تصویر به دردبخوری که از این دیدار تاریخی گرفته می‌شود، کار جعفریان است. جعفریان خجالت را کنار گذاشته است. روی زمین دراز کشیده است و دوربینش را با یک دست روی فرش‌ هل می‌‌دهد و از سران قبائل کینگ‌اَنگِل می‌گیرد. (بعدتر یک آدم حرفه‌ای بعد از دیدن کارش در شبکه‌ی یک می‌گوید: «تراولینگ خوبی داشتی!» کسی که سر خوردن دوربین روی فرش را تراولینگ بداند، از کرین کردن‌های جعفریان هم سر درنمی‌آورد تا بفهمد که چرا ما دو هفته کمردرد داشتیم!!)

دیدار با رهبر در زاهدان

روسا خیلی با صفا حرف می‌زنند. یکی می‌گوید: «خودم با هزار جوان رعنای طایفه در خدمتیم...» دیگری خیال می‌کند باید در دوربین جعفریان نگاه کند و حرف بزند. بدون این‌که به ره بر نگاه کند، فقط به لنز نگاه می‌کند و صحبت می‌کند.

میان این روسای قبائل، البته یکی دو مورد گاف هم وجود دارند که یک هو می‌زنند به برجک جلسه‌ی خصوصی سران قبائل. مثل همان جلسه‌ی نخبه‌گان، یک‌سری از حاضران همیشه‌گی متنفذ استان میان جمع نشسته‌اند. می‌بینی یک آدم گل‌اندام با صدایی نازک میان این غول‌ها بلند می‌شود و می‌گوید، فلانی هستم، یا بهمانی هستم، کاسب. از همه با مزه‌تر یکی از اعضای شورای شهر است در روزهای آخر دوره‌اش و پسان فردا درگیر انتخابات است و بلافاصله پس از بلند شدن ره بر می‌رود سراغ امام‌جمعه به تشکر و امام‌جمعه هم که به او می‌گوید: «دیدی که آوردمت!»

بنده خدا چه‌قدر تلاش می‌کرد در کادر باشد و جعفریان و عبدالحسینی هم که حواس‌شان جمع‌تر از این حرف‌هاست و جوری تصویر گرفتند که حتی تسبیح یارو هم در کادر نباشد!

من کنار حجت‌‌الاسلام راشد یزدی نشسته‌ام. روحانی با صفا و بذله‌گویی که در تلویزیون برنامه‌ی اخلاق دارد و گویا در زمان تبعید هم سایه‌ی آقا بوده است و شنیده‌ام آقا در جایی گفته است که اگر راشد و گعده‌های عصرانه‌ی او نبود، دوران تبعید خیلی بر ما سخت می‌گذشت. بگذریم؛ راشد کنار من نشسته است و مدام پی کسی می‌گردد تا به او چیزی بگوید. عاقبت طبع بذله گویش دوام نمی‌آورد و همان‌جور که بلوچ‌ها خود را معرفی می‌کنند که فلانی رئیس قبیله‌ی فلان و بهمانی بزرگ طایفه‌ی بهمان، در گوش من با لهجه‌ی غلیظ یزدی می‌گوید: «نوبت من که رسید بگو تا بگویم، من هم راشدم، رئیس طایفه‌ی آخوندها!»

یکایک خود را معرفی می‌کنند و هر کدام خواسته‌هاشان را نیز می‌گویند و معلوم می‌شود وقت کم است و آقا نمی‌توانند صحبت کنند. آقا فقط یک جمله به خنده می‌گوید: «پس چرا از طایفه‌ی ما کسی نبود؟ از ایران‌شهر؟» همه بلند می‌شوند و راشد آرام می‌گوید، من بودم از ایران‌شهر!

دیدار با رهبر در زاهدان

از راه‌رویی از طرف مدرس می‌رویم به سمت مصلا. ره بر جلوتر می‌رود و ما به دنبالش. میان راه یکی از سران قبائل سعی می‌کند با ره بر صحبت کند. تیم حفاظت اجازه نمی‌‌دهند که او جلو برود. ره بر چند قدمی جلوتر به سرعت مشغول راه رفتن است. رئیس قبیله فریاد می‌کشد که آقای خامنه‌ای من عرضی داشتم. ره بر می‌ایستد و برمی‌گردد، حتی چند قدمی هم به سمت رئیس قبیله برمی‌گردد. کارد بزنی به مسوول حفاظت، خونش در نمی‌آید. شاکی است حسابی از دست آن بلوچ، اما ره بر ایستاده است و سر خم کرده است و صحبت‌های بلوچ را گوش می‌کند. بلوچ آهسته حرف می‌زند و من چیزی از صحبت‌هایش نمی‌فهمم. نگاه می‌کنم تا موقعی که بلوچ دست ره بر را گرفته است، ره بر دستش را رها نمی‌کند. عاقبت صدا می‌زند آقای مقدم را؛ از مسوولان بیت.

- در مورد کار این عزیزمان تحقیق کنید...

جالب آن‌جاست که وقتی ره بر ناگهان ایستاد، کلی از این مسوولان که سبقت می‌گرفتند از هم تا بتوانند دوشادوش ره بر وارد مصلا شوند، مثل تصادف‌های زنجیره‌ای بزرگ راه‌ها، با هم برخورد کردند و ایستادند!

***

مصلا مملو از جمعیت است. از قبائل و طوائف مختلف. سران زودتر از ما داخل می‌شوند و در صف اول جا گیر می‌شوند. ما نیز مجبور می‌شویم پشت در جای گاه بنشینیم و تکیه بدهیم.

اول از همه کسی می‌آید و قرآن می‌خواند به سبک قدیمی و مانند الرحمن خوان‌های مجالس ختم. نمی‌دانم چرا باید با هم چه صدایی قرآن خواند. آن‌هم در شرایطی که هم‌ ره بر و هم دور و بری‌ها اهل قرآن هستند و قدرت تشخیص دارند در انتخاب قاریان.

بعد سران قبائل بالا می‌روند و چیزی را از داخل پاکت‌هایی یک شکل در می‌آورند و می‌خوانند من- که باز هم با کمال بدبینی نشسته‌ام- می‌دانم که این پاکت‌های یک شکل چه تأثیر بدی روی مخاطب می‌گذارد.

دیدار با رهبر در زاهدان

چندتایی کاملاً از رو می‌خوانند و صحبت‌شان گرم نمی‌شود. اما رئیس یکی از طوائف خاش، میان صحبت یک هو متن تایپی را کنار می‌گذارد و فریاد می‌کشد: « ای خاک بر سر ما، خاک بر سر محرومیت ما. چه قدر ما بدبختیم ره بر.» همه ساکت شده‌ایم. مجری از پایین چپ‌چپ نگاه می‌کند. به‌جای این که سخنران تحت تأثیر قرار بگیرد، دوباره فریاد می‌کشد: «ای خاک بر سرما، چرا شما به شهر ما نمی‌آیی؟» همه  نفس راحتی می‌کشیم. حسن قضیه در این است که بعد او دیگر کسی به متن وفادار نمی‌ماند و هر کسی حرف دل خودش را می‌زند. چند نفری به مساله‌ی استخدام نشدن اهل سنت در نیروهای نظامی و انتظامی اشاره می‌کنند. بگذریم که بعد از جلسه بلافاصله چند تا از فرمان دهان نظامی می‌آیند سراغ آن‌ها که به این مساله اشاره کرده بودند. پنهانی آن‌قدر شنیدم که فرمان‌ دهان می‌گفتند:

- مگر قرار نبود که نگویید تا ما هم برای‌تان کاری بکنیم؟

- چرا! ولی خود ره بر چیزی نگفت. شما هم ناراحت نشوید دیگر. بگذار من پیشانی‌ات را ببوسم سردار...

بلوچ‌ها قوم با صفایی هستند.

اواسط صحبت ره بر است و من نگاهم به سران قبائل است. شاید بعضی از آن‌ها پرونده‌های قضایی داشته باشند، شاید خیلی کاری به کار نظام نداشته باشند اما من با همه‌ی بدبینی‌ام وقتی شور و حرارت دوست بدسبیل‌مان، از طایفه‌ی رخشانی‌های زاهدان، را- همو که همراه ماهواره‌ای‌اش را امانت گذاشته بود- می‌بینم که چگونه مشت گره می‌کند و فریاد می‌کشد:

- خونی که در رگ ماست، هدیه به ره بر ماست...

احساس می‌کنم که صادق‌تر است از بسیاری مسوولان که در جمع نشسته‌اند. حتی ندیدم که پشت مولوی نماز عصر بخواند، اما یقین دارم که او جوری با خدای خودش حساب صاف خواهد کرد که نمازخوانان غیرصادق، شرمنده شوند...

میانه‌ی صحبت ره بر، ناگهان یکی فریاد می‌کشد:

- برای سلامتی دشمنان آمریکا صلوات!!

بعضی اتوما تیک صلوات می‌‌فرستند، بعضی مشغول محاسبه‌اند، بعضی گیج می‌خورند، خود آقا هم لبخند می‌زند. مثلاً صدام جزو کدام گروه است؟ به حاج آقا تقوی که کنارم نشسته است، می گویم:

-  خیلی پیچیده بود!

جواب می‌دهد که بنده هم بنا به تقیه چیزی نگفتم!

بعد از شعار فی‌البداهه‌ی صبح که «مگر جوان بمیرد، ره بر تنها بماند» این «برای سلامتی دشمنان آمریکا...» هم باید ثبت شود...

دیدار با رهبر در زاهدان

تا غروب آفتاب خیلی مانده است. مطمئنم که ره بر حواس‌شان هست به اذان مغرب اهل سنت که جلوتر است از اذان ما. اما با این که هنوز حتی تا اذان آن‌ها زمان زیادی وقت باقی مانده است، عده‌ای آرام آرام از درهای پشتی خارج می‌شوند، بیش‌تر پیرمردهای اهل سنت...

بعدتر می‌روم در شهر و پرس‌وجو می‌کنم و می‌فهمم که شایعه‌ای در میان مردم دهان به دهان گشته است که زابلی‌ها توطئه! کرده‌اند که اهل سنت را جمع کنند تا روزی پشت ره بر نماز بخوانند که بعدها از این استفاده کنند و ... البته بعدتر که جماعت می‌فهمند اصالتاً ره بر نماز جماعت نخوانده است و شایعه به صورت خودکار، به بایگانی تاریخ فرستاده می‌شود!

 

                                                                ادامه دارد...

 

UserName