• تعداد بازديد :
  • شنبه 1391/01/12
  • تاريخ :

نی‌نی چکار می‌کنی؟
نی‌نی چکار می‌کنی؟

مامان نی نی رو بغل کرد و با خودش برد خونه ی خاله عید دیدنی و مهمونی. نی نی اول کنار مامان روی مبل نشسته بود و با کیف مامان بازی می کرد . مامان حواسش به نی نی نبود. داشت با خاله حرف می زد . بعدش هم می خواست با خاله بره توی اتاقش و لباسی که خاله خریده بود رو ببینه .مامان نی نی رو یادش رفت و خودش با خاله رفت .

وقتی مامان رفت نی نی می خواست گریه کنه اما یه دفعه نگاش افتاد به ظرف شیرینی و آجیل روی میز .خوشحال شد و از مبل اومد پایین و رفت کنار میز . دستشو گرفت به پایه های میز و بلند شد ایستاد .حالا این جوری دست نی نی به ظرف شیرینی و آجیل و شکلات می رسید. نی نی اول یه شیرینی برداشت و یه گاز بهش زد .بعد دید این شیرینی چقدر نرمه .انقدر فشارش داد تا خورد شد و ریخت روی زمین .بعد یه شیرینی دیگه برداشت .ازش خوشش نیومد چند تا شیرینی درآورد و ریخت روی میز . شیرینی ها رو روی میز خورد کرد .شاید می خواست با شیرینی ها سالاد درست کنه .بعدش درِ ظرف آجیل رو برداشت .ولی وقتی آجیلا رو دید یادش رفت در ظرفشو بذاره زمین .دستشو باز کرد و در ظرف افتاد روی زمین و  شکست . ولی نی نی  اصلا ناراحت نشد.

حالا یه مشت آجیل برداشت . اما چون دستاش کوچولو بودن آجیلا روی زمین می ریختن .نی نی هم خوشش اومد و همه ی ظرف آجیلو خالی کرد روی زمین و نشست کنارش و با دست پخششون می کرد روی فرش . از بس که قشنگ شده بود نی نی ذوق می کرد. ولی زود خسته شد و بلند شد در ظرف شکلاتو باز کرد .یه شکلات برداشت با زحمت پوستشو باز کرد و گذاشت توی دهنش . انقد خوشمزه بود که آب شکلاتی از دهن نی نی ریخت روی لباساش . دستای نی نی شکلاتی شدن  و به هم می چسبیدن .نی نی دستاشو مالید به لباساش ولی فایده نداشت .به خاطر همین دلش برای مامان تنگ شد و می خواست گریه کنه .دستشو گذاشت روی مبل و بلند شد و راه افتاد .می خواست بره پیش مامان . وقتی دستشو از روی مبل برداشت دید جای انگشتاش روی مبل مونده .نی نی خوشش اومد و دوباره دستاشو روی مبل کشید .نی نی با دستای شکلاتیش روی مبل یه نقاشی خیلی قشنگ کشید و بعدش رفت پیش مامان . مامان تا دستا و لباسای نی نی رو دید اونو بغل کرد و دوید تو آشپزخونه . مامان و دست و صورت  نی نی رو شست. وقتی اومد بیرون و سالادهایی که نی نی درست کرده بود رو دید، حالش بد شد .مثل اینکه مامان از این سالادها خوشش نمی یومد. خاله اومد و هی می گفت عیبی نداره خوب بچه است دیگه .ولی مامان هی می گفت ببخشید .ببخشید خودم تمیزش می کنم ...

اصلا معلوم نیست این مامان ها چرا اینجوری می کنن. خاله که خیلی هم از نی نی خوشش اومده بود و هی بوسش می کرد. ولی مامان بداخلاق شده بود.

بلاخره اون روز مهمونی تموم شد و به نی نی خیلی خوش گذشت تازه اون روز خاله به نی نی یه عروسک خوشگل هم عیدی داد.

 

انسیه نوش آبادی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

خواب یک جنگل زیبا

خونه ساختن بچه زرافه‌ها

قوطی کبریت‌های آقا موشه

من اینجوری به دنیا اومدم

جوجه کوچولوی ترسو

زرافه‌ای که می‌خواست زرافه نباشد!

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName