• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1386/02/27
  • تاريخ :

روایت انتقال پایتخت هنری جهان از «پاریس» به «نیویورک»

روایت انتقال پایتخت هنری جهان از «پاریس» به «نیویورک»

داستان دو شهر

قصه هنر نوین از آنجا شروع شد که نمایشگاهی به مناسبت بزرگداشت «پل سزان» در پاریس به نمایش درآمد. همان طور که 1899 به 1900 تبدیل می شد، چشم های مردم به نوآوری های هنرمندان آشناتر می گشت. آنجا پاریس بود؛ شهری که لقب پایتخت هنری را سال ها پیشتر از فلورانس و دیگر شهر های ایتالیا ربوده بود. همه راه ها به پای برج ایفل ختم می شد. راه هایی که با خود چاپ های ژاپنی و مینیاتورهای ایرانی، تندیس های آفریقایی و نقاب های سرخ پوستان را به آتلیه هنرمندان می رساندند. راه هایی که «ون گوگ»، «ماتیس» و «موندریان» را از هلند، «پیکاسو»، «دالی»، «بونوئل» و «لورکا» را از اسپانیا، «جاکومتی» را از سوئیس، «ریورا» را از مکزیک، و بسیاری از هنرمندان را از روسیه، امریکا، آسیا و بسیاری از نقاط جهان به پاریس کشانده بود. «فوو»ها در نمایشگاه آثار خود در سال 1905 تعریف تازه ای از فعالیت هنری ارائه کردند. «هنری ماتیس» یکی از رهبران آنها، نه تنها منکر طاقت فرسا بودن فعالیت هنری بود بلکه عقیده داشت این عمل مثل استراحت بعد از فعالیتی سخت باید مفرح و دل انگیز باشد. هرچند در آن روزگار عده ای از هنرمندان این نظریه ماتیس را دلیلی بر سطحی و بی عمق بودن کارهای او عنوان می کردند. از خلال نظریه های ماتیس می توان به تاثیرپذیری او از فضای شاد و سرزنده پاریس پی برد. شاید به همین دلیل یکی از منتقدان، آثار ماتیس را «ساده، باصفا و روشن» توصیف کرده بود. جالب آنکه ماتیس در روزهای پایانی عمر و در بستر بیماری، کاغذ رنگی ها را با قیچی می برید، کنار هم می چسباند و با این کار به رها کردن احساساتش در بالاترین سطح هنری می پرداخت. تولد این دیدگاه در دهه های آینده اثر عمیقی بر هنر اروپا و پس از آن امریکای بعد از جنگ گذاشت که در ادامه به روایت آن خواهیم پرداخت.

تاثیر یافته های «فوو»ها را در آلمان نیز می توان مشاهده کرد، با این تفاوت که طبیعت شاداب و روشن بین فرانسوی در تقابل با اکسپرسیونیسم تاریک نگر آلمانی قرار گرفت. «اتاق سرخ» ماتیس کجا و «جیغ» ادوارد مونش کجا؟

کوبیسم ویرانگر و آبادی هنر جدید

همچنان که هنر اروپا در تب رنگ های درخشان فوویست ها جان می گرفت، نابغه اسپانیایی که در پاریس اقامت گزیده بود، دستاورد هایش را در چشم های شگفت زده سال های اول قرن به نمایش گذاشت. «پابلو پیکاسو» که به کشف ابعاد وسیع تر از یافته های فووها از آموخته های سزان نائل آمده بود، پاریس را غرق در شگفتی کرد. او به همراهی «ژرژ براک» ارجحیت مکان بر زمان را که از رنسانس تا آن روزگار بر دید هنرمند تسلط داشت، با ارائه تصویری چندزمانه از موضوعی واحد در هم شکست. پیکاسو به مدد استعداد شگرف خود در شکستن قالب های کهنه از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. تاثیر شیوه نوین نقاشی او که منتقدان نام کوبیسم بر آن نهادند بر هنر مدرن سده بیستم انکارناپذیر است. نه تنها در فرانسه هنرمندانی مانند «فرنان لژه» به سبک او روی آوردند، در ایتالیا نیز جنبش فوتوریسم تحت تاثیر این شیوه شکل گرفت و «حرکت» را به ابعاد آن افزود. نقاشی روسیه نیز از تحولات پاریسی بی نصیب نماند و سوپرماتیسم روسی که آفریده دستان «کازمیر مالویچ» بود پیش از این، تعالیم فکری و عملی کوبیسم و فوتوریسم را به خوبی تجربه کرده بود.

جنبش ها بین دو جنگ

جنگ جهانی اول هنرمندان اروپا را در یأس عمیقی فرو برد. آنان که روزی دستاوردهای جهان مدرن را بی چون و چرا می پذیرفتند، به ناگاه به مبارزه با آن درآمدند. بر خلاف بیانیه «فوتوریست» ها که روزگاری به تجلیل علم و دنیای ماشینی پرداخته بودند، حال روشنفکران دیگر نمی دانستند باید از چه چیزی دفاع کنند. دولت های فاشیستی به نفی هنرهای غیرسودمند برآمدند. مدرسه «باهاوس» را که «والتر گروپیوس» بعد از جنگ جهانی اول تاسیس کرده بود در نظر نازی ها آشیانه بلشویک ها شمرده می شد و در سال 1933 تعطیل شد. تاثیر این مدرسه و استادانش مانند «یوهان ایتن»، «لازلو موهولی-ناگی» و «واسیلی کاندینسکی» بر هنر نوین تا به امروز مشهود است.

روایت انتقال پایتخت هنری جهان از «پاریس» به «نیویورک»

ایتالیا نیز به همین سرنوشت دچار شد و در شوروی نیز تنها هنری که در خدمت توده ها بود معتبر شناخته شد و مابقی هیاهوی بسیار برای هیچ خوانده شد. اسپانیای ژنرال فرانکو نیز هنرمندان را به شکنجه، مرگ یا تبعید مکافات می کرد. اما فرانسه هنوز آزاد و پاریس در تمام آتلیه ها، هتل ها و کافه ها پذیرای هنرمندان بود.

از افتتاح اولین نمایشگاه «فوویست»ها در «سالن پاییزی پاریس» تا شعله ور شدن آتش جنگ در سراسر اروپا مدت زیادی نگذشت. این حوادث در دهه های نخستین قرن بیستم شور و شعف اولیه هنرمندان در مقابل دستاورد های دنیای مدرن را به ستیزه جویی آنان در برابر این دوران بدل کرد. در سال های آغازین جنگ اول جهانی «جنبش دادا» در زوریخ متولد شد. «دادا با همه چیز مخالف است، حتی با دادا»؛ این شعار هنرمندانی بود که آشفتگی روزگار خویش را برنمی تافتند و به نفی هر گونه زیبایی در هنر می پرداختند. دیدگاه دادائیست ها به سرعت در سراسر اروپا و امریکا رواج پیدا کرد. اما هنوز مجال آن نرسیده بود که امریکا در این میدان نقشی درخور ایفا کند. هنرمندانی که در کشورهای در حال جنگ یا درگیر فاشیسم فرصتی برای ابراز عقیده پیدا نمی کردند بی درنگ مسافر سایه گسترده دروازه آزادی پاریس می شدند. در این شهر «مارسل دوشان» جنبش کم عمر «دادا» را رهبری می کرد.اکنون نوبت «سوررئالیست»ها بود که تحت تاثیر «دادا» طرحی نو در دایره دنیای دیوانه دراندازند. در روزگاری که بیانیه صادر کردن رسم جنبش ها بود، «آندره برتون» نظریه های «سوررئالیسم» را به دنیا عرضه کرد. عقاید او به زودی مرزهای اروپا و امریکا را طی کرد. با اینکه در بیانیه برتون تاکید بر ادبیات بود اما دیگر رشته های هنری از آن بی نصیب نماندند. «خوان میرو» نقاش اسپانیایی که در پرتغال و سپس در پاریس اقامت گزیده بود، جذب این جنبش شد و تا آنجا پیش رفت که برتون آثار او را «سوررئالیست تر از تمام نقاشی های سوررئالیست دیگر» خواند. (دایره المعارف هنر، رویین پاک باز، ص 559) «سالوادور دالی» دیگر نقاش اسپانیایی نیز به این جنبش پیوست و دوست و هم وطنش «لوئیس بونوئل» مرزهای سوررئالیسم را به سینما کشاند. «آندره ماسون»، «ماکس ارنست»و «رنه مارگریت» از دیگر چهره های نقاش شاخص این جنبش بودند. مجله های سوررئالیست ها نه تنها در فرانسه بلکه در انگلستان و امریکا انتشار می یافتند و به گسترش این جنبش هنری کمک بسیاری کردند. سال های دهه 1930 اوج شکوفایی سوررئالیسم بود و هر هنرمند پیشرو به گونه ای با سوررئالیسم و پاریس رابطه داشت.

پاریس آن روزگار نه تنها پایتخت هنری جهان شمرده می شد، بلکه برای زندگی، تحصیل، تفریح و گردشگری بهترین شهر دنیا به حساب می آمد. ثروتمندان فرزندانشان را برای آشنایی با مظاهر تمدن و تحصیلات عالی به این شهر می فرستادند. حتی برای فراگیری آشپزی، پاریس بهترین نقطه دنیا بود. به خصوص امریکایی ها چشم به این شهر فریبا داشتند و هر تحولی در آن را به دقت دنبال می کردند. اما شعله های جنگ جهانی دوم بار دیگر اروپای غرق در زندگی مدرن و ماشینیسم را به کام یاس و نابودی کشاند. این گونه بود که مهاجرت و پناهندگی هنرمندان به کشورهایی که درگیر جنگ نبودند آغاز شد و چه جایی بهتر از امریکا که آن سوی اقیانوس اطلس به دور از آتش جنگ به انتظار آنان نشسته بود. در حقیقت جنگ جهانی، بسیاری از دستاوردهای اروپا ازجمله پایتخت هنری خویش را به امریکا هدیه داد.

امریکا و هدایای جنگ

در روزگاری که شکوه تمدن غرب در قاره اروپا تجلی یافته بود، بحران اقتصادی ایالات متحده امریکا را فراگرفته بود. نابسامانی های این بحران به جامعه هنری نیز سرایت کرد و کسب و کار هنری از رونق افتاد. بعضی هنرمندان امریکایی راه مهاجرت به اروپا را در پی گرفتند و عده ای در وطن ماندگار شدند. اما هر دو گروه با جنبش های هنری اروپایی همراه بودند. بخصوص سوررئالیسم که هنرمندان امریکایی مقیم پاریس را همراه خود دید و در واقع نیویورک یکی از پایگاه های آنها به شمار می آمد.

دیدید که با در گرفتن جنگ در اروپا شمار زیادی از هنرمندان از سراسر اروپا به امریکا مهاجرت کردند. در حقیقت انزوای امریکا در عرصه بین المللی با وقوع جنگ در اروپا و ورود امریکا به این رویداد شکسته و نقش این کشور در تمام عرصه ها پررنگ تر شد. امریکایی که قدمت هنرش به بیش از دو سده قد نمی داد و همیشه در پس قدم های هنرمندان اروپا حرکت می کرد، به یک باره میراث خور دستاوردهای هنرمندانی شد که یافته هایشان ریشه در قدمت تاریخ داشت. اما بسیار ساده انگارانه است که حرکت سازماندهی شده و آینده نگرانه ای را که در شکل گیری این تفوق تاریخی موثر بود نادیده بنگاریم. البته پیش از این مهاجرت هنرمندان درجه چندم اروپا به امریکا از اوایل سده هجدهم میلادی آغاز شده بود. آنان با انتقال هنر اروپا به سرزمین های نویافته تاثیر زیادی بر آینده این قاره برجای گذاشتند. اما امریکایی ها از اندیشه های ملی گرایانه در هنر خود غافل نماندند. «رواج موضوع های امریکایی نتیجه کوشش نقاشانی متاثر از اندیشه ملی گرایی بود که می خواستند ویژگی های سرزمین خود را در آثارشان نشان دهند. منظره نگارانی چون «کل»، «بیرشتات» و «چرچ» ـ که مکتب رودخانه هادسن نام گرفتند ـ در این زمره بودند.» (دایره المعارف هنر، رویین پاکباز،ص 696)

جالب اینجاست که ظهور این مکتب در امریکا در حدود سال هایی است که مکتب باربیزون در فرانسه به وقوع پیوست. آنها نیز برخلاف رسم معمول در اروپای دهه 1840 به جای سفر به ایتالیا برای یادگیری نقاشی، در دهکده ای به نام «باربیزون» اقامت گزیدند و در طبیعت فرانسوی آنجا به هنرآفرینی پرداختند. اما شکوفایی هنر امریکا در دهه های نخستین قرن بیستم و با گشایش آتلیه ها و برپایی نمایشگاه هایی در دفاع از هنر مدرن میسر شد. در حالی که «فوویسم» و «کوبیسم» در فرانسه هنر قرن را متحول می کردند، هنرمندان امریکایی نیز به این جنبش ها پیوستند. اما در دهه 1930 حرکت هایی علیه هنر وارداتی فرانسوی و در جدال با جریا ن های انتزاعی هنر امریکا به مقابله برخاستند. «عامل مهمی که به این روند به طور جدی دامن زد پروژه هنر فدرال( WPA) بود که به موجب آن دولت امریکا تلاش کرد هنرمندانی را که تحت شرایط اقتصادی نامناسبی به سر می بردند به نحوی مورد حمایت خود قرار دهد.» (آخرین جنبش های هنری قرن بیستم، ادوارد لوسی اسمیت، علیرضا سمیع آذر، ص 35، نشر نظر)

اما ظهور سوررئالیسم، امریکای بحران زده را مقهور خود کرد. در همین سال ها «هانس هوفمان» آلمانی که پس از اقامت در پاریس و برقراری ارتباط با استادان هنر جدید نظیر«ماتیس»، «براک» و «پیکاسو» به امریکا مهاجرت کرده بود، تجربیات خود را در کالج های هنری آن دیار به هنرآموزان منتقل کرد. در سال های پیش از جنگ نمایشگاه هایی از آثار «رودن»، «ماتیس»، «پیکاسو»، «برانکوزی»، «هانری روسو» و «پیکابیا» در نیویورک برپا شد و تاثیر عمیقی بر فضای هنری این شهر گذاشت. نیویورک اکنون پذیرای هنرمندان بزرگ قرن بود که اروپای جنگ زده را به قصد امریکا ترک می کردند. «آندره برتون»، «ماکس ارنست»،«رنه مارگریت»، «روبرتو ماتا»، «سالوادور دالی» و «آندره ماسون» به امریکا مهاجرت کردند و پاریس را در اسارت نازی ها رها کردند. «پیکاسو» اما در پاریس ماند که این امر موجب از میان رفتن جنب و جوش مثال زدنی او و بروز اضطراب و افسردگی در فعالیت هنری او شد. عارضه ای که با پایان یافتن جنگ برطرف شد. نعمت حضور سوررئالیست ها در امریکا تمام آنچه را در پاریس بود به نیویورک بخشید تا جنبش های هنری متاخر قرن مانند «اکسپرسیونیسم انتزاعی»،«پاپ آرت»، «کانسپچوال آرت» و «مینی مال آرت» همه در امریکا متولد شوند. تاریخ مجال طی کردن راه

 

UserName