• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1386/01/16
  • تاريخ :

من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟ (4)
من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟ (4)


سپاس، نشانه معرفت

سپاس بر نعمت و نیكى، نشانه «وجدان بیدار» است.

تا «نعمت‏» را نشناسى و به صاحب نعمت، «معرفت‏» پیدا نكنى، زبان ‏سپاس و حالت ‏شكر پیدا نخواهى كرد.

پس، اولین گام براى ورود به مرحله «شاكران‏»، نعمت ‏شناسى است.

احساس انسانى و شعور بشرى و عاطفه و وجدان، حكم مى‏كند كه از نعمت‌دهنده، سپاسگزار باشى . چشمى حقیقت‏بین و نعمت‏شناس لازم ‏است تا انسان، خود را غرق نعمت¬ها ببیند. زبانى شاكر و قدرشناس باید، تا حق احسان¬ها را ادا كند.

چشمى حقیقت‏بین و نعمت‏شناس لازم ‏است تا انسان، خود را غرق نعمت¬ها ببیند. زبانى شاكر و قدرشناس باید، تا حق احسان¬ها را ادا كند.

وقتى من و تو، به راحتى در مقابل نیكى و احسان همنوعان خود، به‏ سپاس و تشكر مى‏پردازیم، حق سپاس الهى بر ما پیشتر و بیشتر است، آن هم پیوسته و لحظه به لحظه.

به قول سعدى: «هر نفسى كه فرو مى‏رود، ممد حیات است و چون بر مى‏آید، مفرح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى، ‏شكرى واجب!»

به راستى هم «از دست و زبان كه برآید، كز عهده شكرش به در آید؟»

«سپاس زبانى‏» یك مرحله است، «شكر عملى‏» مرحله بالاتر .

وقتى همه قدرت و توانایى جسمى و فكرى ما موهبت الهى است، شكر عملى آن، به كارگیرى این نعمت در مسیر رضاى صاحب نعمت است.

«سپاس زبانى‏» یك مرحله است، «شكر عملى‏» مرحله بالاتر .

چه بسیار كسانى كه با نعمت‏هاى خدادادى، «گناه‏» مى‏كنند و آنچه را كه باید وسیله «طاعت‏» گردد، ابزار «عصیان‏» مى‏سازند. چه ناسپاسى‏ بزرگى!

كسانى هم هستند كه اگر از چشم و گوش و دست و پایشان معصیتى ‏سر زند، شرمگین و سرافكنده مى‏شوند و از این كه «داشته‏»هایشان غرور آفریده و مایه غفلت گشته است، تازیانه وجدان، عذابشان مى‏دهد.

كمترین عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.

این محنتى كه مى‏كشم از تنگى قفس كفران نعمتى است كه در باغ كرده‏ام .

سپاس خدا، نشانه و سند حق‌شناسى و صداقت در ادعاى «خدا دوستى‏» است.

با رویگردانى از صاحب نعمت ‏خویش، سند بى‏معرفتى خویش را امضا نكنیم و با خداى خود، صادق و رو راست ‏باشیم و براى او كه در «خدایى‏» كامل است، ما هم «بنده خوب‏» باشیم.

صداقت، گوهر نفیس و كمیابى است.

راست گفتن، راست ‏بودن، غل و غش نداشتن، ادعا را با عمل یكى ‏ساختن، باطن را با ظاهر، گفتار را با رفتار یگانه كردن، اینها نشانه‏هایى از «صدق‏» است .

كمترین عقوبت الهى براى ناسپاسان، از كف رفتن نعمت است.

صداقت و یكرنگى خصلت ارزشمندى است، با خدا، با مردم، با دوست، با همسر، با فرزندان، با همكاران، ... حتى با «خود».

به خود دروغ گفتن و خود را فریب دادن، نامردى است. خدا را هم‏ نمى‏توان فریفت و براى او نقش بازى كرد!

مدعى «خوددوستى‏» هم، باید به زیان خود كار نكند و با دست‏ خود، عاقبت و سرنوشت‏ خود را خراب نسازد، سرنوشت و سرانجامى كه به دنیا ختم نمى‏شود و «آخرت‏» هم سهمى از آن دارد، سهمى مهمتر و اساسى‏تر!

اگر با خودمان صادق باشیم، «گناه‏» نمى‏كنیم، چرا كه گناه، پرونده ما را براى «روز حساب‏» سنگین مى‏كند و پاسخگویى ما را بر عملكردمان ‏دشوارتر مى‏سازد .

خدا از چه كسانى راضى است؟

چه كسانى را مى‏پسندد و دوست دارد؟

افراد «محبوب‏» در نظر خداوند چه كسانى‏اند؟ آیا تا به حال به اینها اندیشیده‏ایم؟!

اگر در «محبت‏ خدا» صداقت داریم، باید در جلب رضایت و پسند او بكوشیم. وگرنه ...

و ... چه دنیاى شگفتى است این «دنیاى دل‏»! اگر «امیر» آن نباشى، «اسیر»ش خواهى شد.

و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شیطان‏» آن را اشغال خواهد كرد.

آنچه در «دل‏» و «اندیشه‏» جاى مى‏گیرد و جزو باورها و دیدگاه¬هاى ‏انسان مى‏گردد، اغلب از راه «دیدن‏» و «شنیدن‏» است.


مثل آینه

چرا همیشه به فكر درمان جسم؟

مگر «جان‏» بیمار نمى‏شود كه مداوایش كنیم؟

خدا، بیش از «برون‏»، به «درون‏» مى‏نگرد و بیش از «قال‏»، به «حال‏».

او مشترى دل¬هاى با صفاست، دل¬هایى بى‏كینه و حسد، بى‏غرور و خودپسندى.

دل نیز كور مى‏شود، همچون دیده.

دل نیز كدر مى‏شود و غبار آلود، مثل آیینه غبار گرفته.

دل نیز سخت مى‏شود، همانند سنگ.

دل نیز بسته و قفل مى‏گردد، همچون در.

اگر سنگدلان، كور دلان، بیمار دلان و تیره دلان، ندانند كه دچار چه ‏آفت و گرفتار چه دردى هستند، این خود، بزرگترین درد و بیمارى است!

گاهى دل، بت‏خانه مى‏شود، و تو مى‏پندارى كه خدا در خانه دلت جاى‏ گرفته است.

گاهى دل، بیمار مى‏گردد و حتى لذیذترین معارف وحى و نكته‏هاى‏ «عبرت‏» و «هدایت‏» هم در كام جان، مزه نمى‏كند و گرانبهاترین گوهرها نیز، به مزاج آن نمى‏سازد.

چه مى‏توان كرد با دلى كه هیچ زاویه‏اى از آن، پذیراى نور حقیقت ‏نیست؟!

همانطور كه خانه را از غبار و آلودگى پاك مى‏كنى و مرتب مى‏سازى تا پذیراى مهمان عزیزى باشى، خانه دل را هم باید از «ریا» و «گناه‏»،گردگیرى كنى.

چند مشت «آب توبه‏»، صورت جان را جلا مى‏دهد و «دیده دل‏» را شفاف مى‏سازد.

دل¬هاى زنگار گرفته، نمى‏تواند آینه‏اى باشد كه «نور یقین‏» در آن ‏انعكاس یابد.

وقتى دست و لباس کثیف را مى‏شوییم، چرا «دل آلوده‏» را تطهیر نكنیم؟

و ... چه دنیاى شگفتى است این «دنیاى دل‏»!

اگر «امیر» آن نباشى، «اسیر»ش خواهى شد.

و اگر «خدا» را مهمانش نسازى، «شیطان‏» آن را اشغال خواهد كرد.

آنچه در «دل‏» و «اندیشه‏» جاى مى‏گیرد و جزو باورها و دیدگاه¬هاى ‏انسان مى‏گردد، اغلب از راه «دیدن‏» و «شنیدن‏» است.

اگر قلب، خانه‏اى باشد كه جایگاه عقیده است، «چشم‏» و «گوش‏»، دو پنجره است كه از بیرون، محتواها و مفاهیم و مضامینى را وارد این خانه ‏مى‏سازد.

پس براى داشتن «درون مایه‏»هاى متعالى و سالم، باید به كنترل و مراقبت از این دو دریچه و روزنه پرداخت.

«دربانى دل‏» یعنى این .

آنچه مى‏خوانیم و مى‏شنویم و مشاهده مى‏كنیم، در دل و ذهن ما اثر مى‏گذارد.

كتابچه دل ما، از واژه‏ها و تعبیراتى مثل دیده‏ها و شنیده‏ها نگاشته ‏مى‏شود. خمیر مایه محتواى این كتاب درونى، از همین مسموعات و مشاهدات تشكیل مى‏گردد.

وقتى «چشم‏» و «گوش‏» و به تعبیر دیگر آنچه مى‏بینیم و مى‏شنویم، در شكل‌دهى فكر و اخلاق و شخصیت و باورهاى ما تا این حد مؤثر است، آیا رواست كه این دو پنجره، بى‏حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه ‏و نوشته و فیلم و صدا و ... باز باشد؟

عارفان بزرگ، نسبت‏ به آنچه بر دل وارد مى‏شود و آنچه بر ذهن‏ها القاء مى‏گردد، مراقبت داشته‏اند و یكى از عوامل رسیدن به آن رشد روحى و معنوى را «نگهبانى دل‏» دانسته‏اند. تعبیرشان این بوده است كه ما «ابواب ‏قلب‏» و دربان دلمان بوده‏ایم كه به این جا رسیده‏ایم.

كیست كه به صفاى باطن خود علاقه داشته باشد، اما نسبت ‏به ‏«واردات قلبى‏» بى‏توجه باشد؟

و كیست كه به سلامت فكرى خود اهتمام ورزد، اما حفاظت و كنترلى ‏نسبت ‏به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار مى‏گیرد، نداشته باشد؟

مراقب درها و پنجره‏هایى باشیم كه به روى دلمان باز مى‏شود!...

منبع:

ناهید صادقی ، www.miadgah.ir

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName