• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1382/07/29
  • تاريخ :

نجات پیدا كردم

فكر اینكه از پله های هواپیما در حال پیاده شدن هستیم در حالی كه قهرمان شده ایم مثل یك فیلم هر لحظه از ذهنم می گذشت . اما یك مشكل وجود داشت اینكه ممكن بود رویای من عملی نشه اما به خودم می گفتم : چرا باید در مقابل روس ها ببازیم مطمئنم تیمی كه برنده میدان است ما هستیم . چیزی كه باعث نگرانی من شده بود این بود كه منوتی به من اعلام كرده بود كه در تور اروپایی تیم ملی بزرگسالان عضو تیم ملی باشم و اگر با تیم بزرگسالان می رفتم دیگه امكان اینكه با تیم جوانان به آرژانتین برگردم را نداشتم و این منو دیوونه می كرد و از طرفی اینكه از رفتن به همراه تیم ملی بزرگسالان اعلام انصراف كنم برام جالب نبود واز طرف دیگه نمی خواستم رویای برگشتن به آرژانتین با تیم جوانان را از دست بدهم . می دونید چطوری نجات پیدا كردم ؟ با كمك ارتش ! بله من و باربیتاس داشتیم چمدانهایمان رو می بستیم كه از آرژانتین پیغام آمده بود كه ما باید حتماً با تیم برمی گشتیم . این خبر را یكروز قبل از بازی نهایی به ما دادند و اینطوری دیگه هیچ مشكلی نداشتیم فقط كافی بود كه روس ها رو ببریم. با بارداس كه خیلی خاطرش رو می خوام در ساعت 7 غروب به وقت توكیو در تاریخ 7 سپتامبر هر دو سعی كردیم بعداز ظهر قبل از بازی چرت بزنیم اما نتونستیم حتی یك لحظه چشم روی هم بگذاریم چون چشمهایمان به عقربه های ساعت دوخته شده بود انگار عقربه ها از روی ساعت 3 تكان نمی خوردند این نگرانی ها و دلواپسی ها همیشه منو اذیت كرده اند. همیشه دوست داشتم تا غروبها بازی كنم چون وقت داشتم تا غروبها بازی كنم چون وقت داشتم تا ظهر بخوابم و بعد از خوردن ناهار دیگه فرصت زیادی برای نگرانی نداشتم . اما این ساعت را اصلاً دوست نداشتم اما اینكه آرژانتینی ها عادت نداشتند كه صبح خیلی زود بیدار شن و این ساعت مطابق با 6 صبح آرژانتین بود كمی مایه دلداری بود.

مارادونا : خل شده بودم

بالاخره برای رفتن به استادیوم ملی در مركز توكیو سوار ماشین شدیم و هر یك از ماها به نوعی سعی می كرد تا بر اضطرابش غلبه بكنه . مثلاً قبل از بازی مقابل اروگوئه سزار منوتی می خواست درباره مسایل تكنیكی بازی صحبت كنه و چون من دیر كرده بودم منتظر ماند تا من به سر جلسه برسم بنابراین آقای دولچینو پونسینی كه كمك منوتی بود منو صدا زد و گفت دیه گو همه ما منتظر تو مانده بودیم و معطل شدیم. در بازی مقابل شوروی هم بخاطر نتیجه خوبی كه مقابل اروگوئه گرفتیم سعی كردم باز هم دیر كنم ، واقعاً خل شده بودم عمداً معطل كردم تا دیر بشه تا پوستینی دوباره مجبور شه صدام كنه . مورد دیگه از این دست ، كار خود منوتی بود كه با انگشتان دستش ریتم خاصی را شروع می كرد روی دیوارها زدن اما در این مسابقه آخر با انگشتانش ریتم نمی گرفت رفتم و از منوتی پرسیدم : سزار امروز نمی زنی ؟

و اونم شروع كرد به زدن ریتم دیگری كه صمیمانه تر بود. رفتیم تا آخرین دوشم رو بگیرم و دعا كردیم كه خدا كمكمان كنه . امید داشتم كه مادرم و كلودیا برام دعا كنند بله ، بالاخره فینال اولین مسابقات قهرمانان جوانان جهان كه به وسیله كوكاكولا حمایت می شد رو با نتیجه 3 بر یك بردیم و من آن روز را با اسم هفتم ( سپتامبر فراموش نشدنی ) نام بردن.

UserName