• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6106
  • شنبه 1388/6/28
  • تاريخ :

روباه مکار و بز کوهی
حیله گری

روزی و روزگاری روباه بسیار حیله‏گری زندگی می‏کرد که همیشه دوست داشت به دردسر بیفتد تا بتواند با کمک هوش خود و نیرنگ برای آن راه حلی پیدا کند.

یک روز روباه در حال عبور از جنگل، به درون چاهی افتاد، اما هر چه تلاش کرد نتوانست از چاه بیرون بیاید. مدتی که گذشت یک بز کوهی که خیلی هم تشنه بود به سر همان چاه رسید. روباه را که دید، پرسید؛ «آب این چاه آشامیدنی است؟» روباه هم که منتظر چنین لحظه‏ای بود با خوشحالی جواب داد: «بله، عجب آب گوارایی! خیلی هم زلال و خنک است.»

و تا می‏توانست از آب چاه برای بز تشنه تعریف کرد و از بز خواست تا برای نوشیدن آب به داخل چاه برود.

بزکوهی که خیلی تشنه بود و حرف‏های روباه هم او را برای خوردن این آب مشتاق‏تر کرده بود، بدون لحظه‏ای درنگ به داخل چاه پرید و تا می‏توانست آب خورد. بعد از اینکه تشنگی‏اش برطرف شد از روباه خیلی تشکر کرد و گفت: « حالا چه‏طور باید از این چاه بیرون بروم؟»

روباه که بوی آزادی به مشامش خورده بود، جواب داد: «خب این خیلی ساده است. تو به من کمک می‏کنی تا بیرون بروم و بعد ببین که چه طور در مدت کوتاهی آزاد می‏شوی...

سم‏های عقبی‏ات را طوری به دیوار چاه تکیه بده که ارتفاع شاخ‏هایت به بالاترین حد ممکن برسد، به این ترتیب من بیرون می‏پرم و تو را هم بیرون می‏کشم.»

بز باز هم بدون اینکه لحظه‏ای فکر کند همان کارهایی را که روباه گفته بود، انجام داد. روباه هم خیلی راحت با دو جهش به دهانه‏ی چاه رسید و نجات پیدا کرد. روباه بلافاصله به راه افتاد و رفت و بز که این وضع را دید، شروع  کرد به داد و فریاد و سرزنش روباه که به قولش عمل نکرده بود.

روباه در حالی که دور می‏شد، گفت: «طفلکی بز بیچاره! تو هر چه قدر هم که تشنه بودی باید  قبل از پریدن به داخل چاه، راهی برای بیرون رفتن از آن پیدا می‏کردی!»

ما هم باید قبل از انجام هر کاری خوب فکر کنیم تا به عاقبت بزکوهی دچار نشویم.

پریدخت نظریه

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

*********************************

مطالب مرتبط

زبان حبابی

مهمانی خدا

دارا و ندار

اشتباه کدخدا

سنجاق قفلی نگران

مقیاسی هوشمندانه!

خرس قرمز شکمو

گربه پرافاده

با کلاه یا بی کلاه؟

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
زبان حبابی

زبان حبابی

رضا مثل هر روز از مدرسه که آمد، رفت توی اتاقش- صورتش را چسبانده بود به تنگ، و ماهی قرمز را از پشت تنگ شیشه‏ای نگاه کرد. ماهی قرمز با دیدن رضا، دم سه باله‏اش را تکان داد؛ بعد هم خوابید ته تنگ و دهانش را آرام باز و بسته کرد. رضا گفت: «سلام خانم پولکی، من آم
مهمانی خدا

مهمانی خدا

هستی نه سال دارد. امسال به کلاس سوم می‏رود. او مثل خیلی از بچه‏های ایران تابستان خوبی را پشت سر گذاشته است و خودش را برای آخرین روزهای این فصل گرم آماده می‏کند. یک روز عصر که هستی به کلاس نقاشی رفته بود. وقتی همراه پدر به خانه برگشت.
دارا و ندار

دارا و ندار

وقتی که داشتیم ناهار می‏خوردیم، در زدند. من تندی چادرم را سر کردم و به طرف در حیاط رفتم. مرد فقیری بود که پول می‏خواست. آمدم و به پدربزرگم گفتم. پدربزرگ بلافاصله از جایش بلند شد و رفت دم در. فکر کردم پولی به مرد فقیر می‏دهد و برمی‏گردد.
UserName