• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1385/12/23
  • تاريخ :

من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟ (2)


خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همین «زبان‏» فطرت ‏هم با ما سخن مى‏گوید، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمان‏ برگردیم، دعوت و نداى خدا را مأنوس و آشنا مى‏بینیم و مى‏یابیم.

خیلى از اینها كه بدى مى‏كنند، «بد» نیستند. اصلا هیچ كس ذاتاً بد نیست، بدى را ما پدید مى‏آوریم و فطرت پاك خدایى را مى‏آلاییم. وسوسه انگیزى ابلیس، چراغ فطرت را كم سو یا خاموش‏ مى‏سازد.

اگر گوش به وسوسه شیطان دهیم، زبان فطرت نیز گنگ مى‏شود.

خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است‏ سخن مى‏گوید و امیدمان‏ مى‏دهد كه: «اى كسانى كه بر خویش بدى و اسراف كرده‏اید، از رحمت‏ خدا مأیوس نشوید، كه او گناهان را مى‏آمرزد.(1)

این چیست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!

اگر شرایط محیط و جامعه بد است، چرا فطرت را بیالاییم؟ آیا بهتر نیست كه محیط را دگرگون سازیم و «فضاى فطرى‏» بیافرینیم؟...

زبان فطرت را از یاد نبریم.


معبر عشق خدا

از «بینایى‏» تا «بینش‏»، فاصله بسیار است،

همچنان كه فاصله «چشم‏» تا «دید»، زیاد است.

«بصیرت‏»، تیزبین‏تر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند، بیناترند. «دیده از هر كه گرفتند، بصیرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«دیده‏» مى‏بیند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آن كه «چشم دل‏» را غبار نگرفته باشد.

آن وقت، «نگاه‏» از نگریستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم‌اندازش‏ جلوه‏هاى دیگرى پیدا مى‏شود. به قول هاتف اصفهانى:

«چشم دل‏» باز كن كه «جان‏» بینى                                               آنچه نادیدنى است، آن بینى

معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مى‏شود؟ باید چشم‌انداز بصیرت تو، بالاتر و وسیع‌تر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى‏دارى، نه به‏ خاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبی¬ها و زیبایی¬هاست.

وقتى كه هستى تو، عطیه و هدیه خداست، وقتى كه غرق نعمت¬هاى‏ اویى، مگر مى‏توانى دوستش نداشته باشى؟

میان عاشق و معشوق، حبیب و محبوب، دوست و دوستدار، باید نوعى ‏سنخیت و شباهت ‏باشد.

محبت ‏یك طرفه به سامان نمى‏رسد. «چه خوش بى، مهربانى هر دو سر بى...»

عشق، اگر عاشق را به همسویى و همسانى و همرنگى با محبوب‏ نرساند، نمى‏پاید. و ... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ یك ادعاست، یا هوس!

دل، اسیر عشق كیست و چیست؟

آن كس كه گمان مى‏كند محبت خداوند را در دل دارد، ولى شب¬ها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گوید. مگر نه این كه هر دوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟!

این، محك شناخت عشق خداست.

عاشق كیست و عاشق نما كدام است؟...

وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» را مى‏بینیم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى‏طلبیم، نه «خویش‏» را.

این، اوج خداجویى و عرفان است و رسیدن به «آزادگى‏» و نهایت ‏«بندگى‏».

وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى‏» باشد، اینجا نه ‏توحید، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.

آن كس كه گمان مى‏كند محبت خداوند را در دل دارد، ولى شب¬ها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گوید. مگر نه این كه هر دوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟!

«خود»، یك چاه است.

گاهى یوسفِ روح و جانت در آن اسیر مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. باید این یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت.

آیا تا به حال، «هجرت در خویش‏» كرده‏اى؟

قرآن، هم «هجرت آفاقى‏» و هم «هجرت انفسى‏» را مطرح كرده است. هجرت از خود و در درون خویش، یعنى هجرت از ظلمت ‏به نور، هجرت از «سیئات‏» به «حسنات‏»، از «ریا» به «خلوص‏»، از «معصیت‏» به «طاعت‏»، از «خود» به «خدا».

باید «خدا محور» بود، تا بت «نفس‏» قدرت پیدا نكند و شیطانك‏هایى‏ چون خودخواهى، خودپسندى، خودبینى، خودستایى، خودنمایى، خودپرستى و ... در «كعبه دل‏» حضور نیابند.

اینها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برویند، دیگر جایى براى‏ «خدا»، «ایثار»، «خلوص‏»، «تسلیم‏» و «تواضع‏» نمى‏ماند.

باید «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را یافت.

حضرت امام ‏قدس سره فرمود:

«... و آن چاهى كه از همه عمیق‏تر است، چاه نفسانیت است‏.»(2)

كیست كه نخواهد «عزیز مصر وجود» شود و «سلطان سریر شهود»، آن‏چنان كه «شیخ بهایى‏» فرمود؟!


آینه فطرت

انسان، آفریده خداست؛ خداى خیر و كمال و جمال.

از خدا، جز «خیر» بر نیاید. پس این شر و تباهى موجود در انسان¬ها از كجا و از چیست؟

درست است كه انسان، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانت‏دار الهى است، ولى اگر به «فطرت‏»، پشت كند، اگر بُعد خاكى را بر بعد افلاكى ‏غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خویش را به شیطان ‏بسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كه ‏آدمیزاد، تباهى آفرین و خونریز است!

مسیرى را طى مى‏كنیم، به درازاى «از اویى‏» و «به سوى اویى‏». عصاى دستمان در پیمودن این راه، «حسن انتخاب‏» است و رهتوشه ما، توجه به «هدف‏».

فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم، به شرطى كه آن را زیر گرد و غبار نفس‌پرستى دفن نكنیم.

تو، در پى چشمه نور و روشنایى مى‏شتابى، تو در «نیستان وجود»، نفیر فراق سر مى‏دهى و سرود شوق مى‏خوانى تا به اصل خویش برسى.

اگر این فطرت را بشناسى و بیابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدا مى‏رسى و به مقام «قرب‏» نایل مى‏شوى. وگرنه، وقتى با دو دست ‏«طغیان‏» و «عصیان‏»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بیالایى، اگر بالا هم بروى، پایینى! اگر پیش هم بروى به سوى دوزخ است و اگر قدرت هم بیابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنین شود!

دست‏ یافتن به آن «اوج‏»، در سایه «فروتنى‏» است.

رسیدن به «قرب‏»، نتیجه بیدار ساختن «فطرت‏» در همه عمر است. قلب¬هاى آماده و متواضع، بهتر و راحت‏تر جلوه‏گاه معرفت ‏حق و ظهور بندگى مى‏گردد.

صیقل خوردن جان، در سایه «پروا پیشگى‏» و «خداترسى‏» است. گل‏ فطرت هم در این بوستان مى‏شكفد و مشام دل و جان را معطر مى‏سازد.

آن كه چهره جان را در «چشمه ذكر» مى‏شوید، اهل «صفا» مى‏شود.

و ... «غفلت‏»، آیینه دل را تیره مى‏سازد.

كدام خشت تیره، تا كنون جلوه‏گاه فروغ خورشید بوده است؟...

خورشید، در آیینه روشن و شفاف است كه انعكاس مى‏یابد.

گاهى دنیا را به سان یك «زندان‏» مى‏بینى و خود را در «غریب آباد» این جهان، گرفتار وحشت و تنهایى.

این، نشان چیست؟

فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم، به شرطى كه آن را زیر گرد و غبار نفس‌پرستى دفن نكنیم.

شاید جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى ‏و جاودانه، نامحدود و بى‏پایان وابسته است. حس مى‏كنى كه در این «جا»، به همه خواسته‏هایت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏ كه دنیا پاسخگوى آن نیست و گمشده‏اى دارى كه در اینجا نمى‏یابى!

«احساس غربت‏» در این جهان، بازتابى از آن بُعد "ابدیت ‏خواهى" و حس "خلود و جاودانه طلب" در روح توست.

مى‏بینى كه در كاروان بشرى، یكایك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏ عمرها پایان مى‏یابد، انرژی¬ها تمام مى‏شود. خورشید، به سردى مى‏گراید، نسل¬ها و نسل¬ها براى مردن به دنیا مى‏آیند و براى واگذاشتن و رفتن، مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروت‌ها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏ مى‏روند.

راستى... چیست فلسفه این آمدن‏ها و رفتن‏ها؟

آیا «خلعت ‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشیم؟

از كجا آمده‏ایم؟... و به كجا مى‏رویم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ این ‏مساله بزرگ و حیاتى، هزاران سال است كه اندیشه انسان‌هاى بسیارى را به ‏خود مشغول ساخته است.

«فرزانگان‏»، با جدیت ‏به این موضوع مى‏اندیشند، تا جواب آن را دریابند. ولى... غافلان یا متغافلان، چون از دریافت و شناخت جواب درست‏ ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و این سؤال عمده را از ذهن‏ خویش مى‏زدایند و گاهى به «پوچ گرایى‏» و «نیهیلیسم‏» مى‏گرایند.

تنها عقیده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد و زیستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخیز و نشور، خیلى زود به ‏«پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط میان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏» خلاصه مى‏بینند، از تفسیر حیات، عاجزند.

كششى كه به سوى دنیاى برتر از این دنیا دارى، نشان بیدارى فطرت ‏است.

نگذار این سؤال، بى‏پاسخ بماند!...

--------------------------------------

1-سوره زمر آیه 53 .

2- تفسیر سوره حمد(امام خمینی(ر¬ه))/ص 113.

منبع:www.miadgah.ir ؛ ناهید صادقی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName