• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4758
  • يکشنبه 1387/8/5
  • تاريخ :

نشان

شهید

فكر مى كنم سال 73 بود یا 74 كه عصر عاشورا بود و دل ها محزون ازیاد ابا عبدالله الحسین(علیه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پیكر بى سرو... بچه ها در میدان مین فكه، منطقه والفجر یك مشغول جستجو بودند. مدتى میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولى از شهید هیچ خبرى نبود. خیلى گرفته و پكر بودیم. همین جور كه تنها داشتم قدم مى زدم، به شهدا التماس مى كردم كه خودى نشان بدهند، تا زیر ارتفاع 112 رفتم. ناگهان میان خاك ها و علف هاى اطراف، چشمم افتاد به شیئى سرخ رنگ كه خیلى به چشم مى زد. خوب كه توجه كردم، دیدم یك انگشتر است. جلوتر رفتم كه آن را بردارم. در كمال تعجب دیدم یك بند انگشت استخوانى داخل حلقه انگشتر قرار دارد. صحنه عجیب و زیبایى بود. بلادرنگ مشغول كندن اطراف آنجا شدم تا بقیه پیكر شهید را در آورم.

بچه ها را صدا زدم و آمدند. على آقا محمودوند و بقیه آمدند. آنجا یك استخوان لگن و یك كلاه خود آهنى و یك جیب خشاب پیدا كردیم. خیلى عجیب بود. در ایام محرم، نزدیك عاشورا و اتفاقاً صحنه دیدنى بود. هر كدام از بچه ها كه مى آمدند با دیدن این صحنه، خوا نا خواه بر زمین مى نشستند و بغضشان مى تركید و مى زدند زیر گریه.

شمع

بچه ها شروع كردند به ذكر مصیبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسین(علیه السلام).

 

خاطراتی از کوچه معراج شهدا

خاطراتی از کوچه معراج شهدا

خاطراتی از کوچه معراج شهدا
ماجراي خواندني از تفحص شهدا

ماجراي خواندني از تفحص شهدا

ماجراي خواندني از تفحص شهدا
خاطرات تفحص(2)

خاطرات تفحص(2)

خاطرات تفحص(2)
امام رضا چقدر مهربونی...

امام رضا چقدر مهربونی...

امام رضا چقدر مهربونی...
UserName