• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1385/12/13
  • تاريخ :

آیت الله آقای حاج شیخ محی الدین _محمد صادق حائرى (شیرازى)

این‏جانب محمد صادق حائرى (شیرازى) به سال 1315 شمسى در خانواده‏اى‏كه رغبتشان رغبت الى اللّه بود، به دنیا آمدم. پدرم متولد كربلا بود. پدربزرگم مرحوم محمد طاهر، در آخر عمرش به كربلا رفت و در جوار حضرت سیّدالشهدا(ع) مسكن گزید. این عشقى كه مسلمانان به ویژه شیعیان به آن حضرت دارند، عشق بسیار كارسازى است؛ یعنى كسى كه هر روز زیارت عاشورا مى‏خواند و با حضرت انس دارد، گاهى به‏جایى مى‏رسد كه دور از او نمى‏تواند زندگى بكند. از این‏رو بود كه آنان به كربلا مى‏رفتند و در آن‏جا مى‏زیستند. پدر بزرگم تنها یك فرزند داشت و او هم پدر من بود. وى چون در كربلا متولد شده بود، پدر و مادرش او را وقف همان‏جا قرار داده بودند. از این‏رو، او در آن‏جا ماند و درس خواند. وقتى درسش به‏حدّى رسید كه خواست به حوزه نجف برود، پدربزرگم به او گفت: مى‏خواهم تو را ببینم. پدرم با خود اندیشید كه آیا مباحثات و پیش‏رفت درسى‏اش را تعقیب كند یا چیزى‏كه پدرش از او خواسته است؟ خود او در این‏باره مى‏گوید: چون دیدم پدرم مرا بزرگ كرده و زحمت فراوانى كشیده و حالا یك خواسته دارد كه مى‏خواهد مرا ببیند. این جفا است كه خواسته او را به‏جا نیاورم، از این‏رو در كربلا ماندم.
مرحوم آقا سیّد اسماعیل صدر كه استاد پدرم بود، وقتى دید همه شاگردها رفتند و تنها پدرم مانده، گفت: آقا شیخ عبدالحسین! شما چرا نرفتید؟ او گفت: مى‏خواستم بروم، ولى پدرم راضى نبود و من به‏خاطر ایشان ماندم.
مرحوم پدرم نقل مى‏كند: مرحوم آقاسیّد اسماعیل صدر همّت كرد كه ما را رشد بدهد.
آرى، پدرم در كربلا ماند و به درس خواندن ادامه داد؛ ولى بسیارى دیگر براى ادامه تحصیل از كربلا به نجف رفته بودند. پس از مدّتى كه آنان به كربلا بازگشتند و با پدرم بحث كردند، دیدند كه وى در این مدّت ترقّیاتى داشته است كه آنان كه در نجف بودند این ترقّیات را نداشتند و این خود درسى است براى انسان كه وقتى از برخى ترقّیات خود براى خداوند صرف نظر كند، خدا همان را باعث ترقّى‏اش قرار مى‏دهد، و ایشان (پدرم) هم بعد از این‏كه تحصیلاتشان را در كربلا به اتمام رساند به شیراز آمد؛ امّا آن حالت عشق‏ورزى به آقا اباعبداللّه و تا پایان عمرش در او باقى ماند.
پدرم مقیّد بود در اوّل هر ماه قمرى، اعضاى خانه را از خواب بیدار كند و قبل از صرف صبحانه تربتى را كه از كربلا آورده بود روى زبان همه بچّه‏ها قرار دهد و ما هر ماه از این عمل پدر مى‏فهمیدیم كه اوّل ماه فرا رسیده است. در دهه عاشورا كه در منزل ما روضه‏خوانى برقرار مى‏شد، مى‏دیدیم كه خانه عوض مى‏شود، حیاط و اتاق‏ها را تمیز مى‏كنند. سماور را با خاك آجر برّاق مى‏كنند و همان زندگى فقیرانه را سر و صورتى مى‏دهند كه آبرومندانه باشد. یادم هست كه مادر فرش‏ها را چه شكلى سر هم مى‏كرد تا حیاط و گوشه‏هاى اتاق را مرتّب كند. آن ده روز روحانیّتى داشت، در این ده روز، دستمال پدرم همیشه از گریه خیس بود. بى اختیار گریه مى‏كرد، و من نیز از این‏ها الگو مى‏گرفتم. جز این، از همان ابتداى طفولیّت یادم هست هر موقع كه بیدار مى‏شدم مى‏دیدم پدرم بیدار است. مادرم نقل مى‏كند كه در طول مدّت چهل سال زندگى‏مان یك شب هم نماز شب پدر شما ترك نشد و حتى عقب هم نیفتاد و هر وقت به من مى‏گفت: تو هم برخیز و من مى‏گفتم: فعلاً خوابم مى‏آید، مى‏گفت: آن‏قدر بخوابیم كه از خوابیدن سیر بشویم.
این حالت توجّه به مرگ، توجّه به اولیا، توجّه به خدا، به انسان و به زندگى او هدف مى‏دهد.
صبح‏ها كه براى گرفتن پول توجیبى نزد پدر مى‏رفتم، مى‏دیدم كه او قرآن را روى زانوهاى خود گشوده و مشغول تلاوت آن و اشك ریختن است و من در همان سن خجالت مى‏كشیدم كه حواسش را پرت كنم و او نیز بى‏آن‏كه روى خود را از قبله برگرداند به من پول مى‏داد و این‏ها چیزهایى بود كه در من اثر مى‏گذاشت.
به یاد دارم كه شب‏ها نزد پدر مى‏رفتم و او قصّه انبیا را برایم به‏طور مفصّل شرح مى‏داد؛ مثلاً قصّه حضرت موسى و خروج بنى اسرائیل از مصر را به مدّت چند شب براى من نقل كرد. هیچ‏گاه از توضیح دادن خسته نمى‏شد. همواره ارزش‏ها را معرّفى مى‏كرد؛ یعنى خیر و شرّ، زشت و زیبا و بد و خوب را به من مى‏شناساند. او معتقد بود كه اگر این نظامِ ارزشىِ انسان وقتى درست شود و بر اساس صحیح جابیفتد و از مواد صحیحى نشأت بگیرد، مِلاكى براى قضاوت انسان مى‏شود.
یادم هست وقتى كه ماه مبارك رمضان فرا مى‏رسید، مرحوم پدرم هر روز قبل از ظهر در گوشه‏اى از حیاط منزل كه سایه بود، فرش مى‏انداخت و تمام اهل منزل (خواهران و برادران...) بدون استثنا در آن‏جا جمع مى‏شدیم و دست‏جمعى یك جزء قرآن مى‏خواندیم و اشكالات ما را برطرف مى‏كرد و وقتى به نكات جالب یا قصص انبیا مى‏رسید، براى‏مان تعریف مى‏كرد. یادم هست كه او قصّه حضرت یوسف را با گریه و اشك بیان مى‏كرد. این‏ها عوامل تأثیرگذار بر شخصیّت اخلاقى بنده بود و اگر این‏ها را نقل مى‏كنم نه براى آن است كه سرگذشت من ممتاز است، خیر، بلكه این‏ها مسئولیّت را سنگین‏تر مى‏كند. اگر جوانى در خانواده‏اى باشد كه مسیرشان مسیر الى اللّه نیست و او بتواند خود را از آن وضع نجات دهد و به سوى خدا بیاید، او پیش خدا خیلى مقام دارد و اگر جوانى در خانواده‏اى مؤمن كه با تربیت صحیح آشنا هستند رشد یابد، طبیعى است كه مسئولیّت او بسى سنگین‏تر است؛ زیرا خدا به او مى‏گوید: این مرّبى را كه براى تو قرار دادیم، چرا به حدّ فشارى كه این تربیت داشت حركت نكردى؟
ایّام مدرسه
در مدرسه نیز خداى‏تعالى مرّبیانى را براى ما قرار داده بود كه زندگى خود را وقف خداوند كرده بودند.
آقاى اثناعشرى - كه سه سال معلّم دینى ما بود - مردى خوش اخلاق و تحلیلگر مسائل اخلاقى بود و با همان سنّ و سالى كه داشت سعى مى‏كرد یك رابطه معنوى بین خود و شاگردانش برقرار كند. وقتى كه ایشان كلاس قرآن فوق‏العادّه را دایر كرده بود، بچّه‏ها بدون حضور وغیاب و با علاقه زیادى به كلاس مى‏آمدند.
از كلاس ششم به بعد به مطالعه كتاب‏هاى تاریخى روى آوردم و با كتاب ناسخ‏التّواریخ كه حدود صد سال پیش نوشته شده بود آشنا شدم.
گرچه مطالعه تاریخ به انسان ظرفیّت مى‏دهد؛ امّا گاهى ممكن است انسان را به عالم خیال ببرد؛ یعنى انسان یك حالت درون‏گرایى پیدا كند.

در آن سن(دوره دبیرستان) چون گاهى مجلّات هم مطالعه مى‏كردم، دریافتم كه جوانان را از درك واقعیّات زندگى منصرف مى‏كنند. نقش مطبوعات در اصلاح یا ضایع كردن جامعه، بسیار زیاد است. مجلّات آن زمان گاهى قصّه‏هاى مسلسلى را مى‏نوشتند كه شاید ده سال طول مى‏كشید. آنان با این كار خود جوان‏ها را از درك مسائل روز فارغ مى‏كردند. بسیارى از داستان‏هاى مجلّات فرد را به فساد و تباهى سوق مى‏داد و معمولاً در آن دوره‏ها اگر كسى از دست مطبوعات جان سالم به در مى‏برد از دست دوستان و رفیقانى كه با این نوع مجلّات مأنوس شده بودند، جان سالم به در نمى‏برد. دوستى یك مسئله مهمّى بود. سینماها نیز در آن زمان فاسدكننده بودند و از بركات زندگى ما این بود كه محیط زندگى ما به آن مسائل مأنوس نبود؛ یعنى اصلاً آن مسائل براى خانواده ما قابل تحمّل نبود.
در سال 1335 - 1336شمسى براى اتمام دوره دانشگاه به تهران رفتم؛ امّا متأسّفانه در همان سال كه مصادف بود با تأسیس سازمان امنیّت شاه، مرا به بهانه این كه در مسائل سیاسى فعّالیّت دارم، از تحصیل محروم كردند. این مسئله غرور مرا شكست. با خود گفتم باید شغلى انتخاب كنم كه سرنوشت آن به دست اینان نباشد كه بخواهند با یك كلمه آن را منفصل كنند. هر چه فكر كردم دیدم هیچ كارى مثل آخوندى مستقل نیست. تصمیم گرفتم كه در سلك روحانیّت وارد شوم و برادرم كه از این كار تعجّب مى‏كرد و فكر مى‏كرد بعدها از این كار پشیمان خواهم شد، گفت: من موافق نیستم مگر این‏كه بنویسى كه با رضایت خودت این راه را برگزیدى و چیزى به شما تحمیل نشده است.
خوب تقدیرهایى است كه بالاتر از تصمیم‏هاى خود انسان مى‏باشد. گاهى انسان چیزى مى‏خواهد كه در جاى دیگر قرار گرفته است؛ یعنى اگر لازم دیدند كه كسى در جاى معیّنى قرار بگیرد، راه‏هایى برایش پیش مى‏آید كه سرانجام به جاى مشخّص شده‏اش منتهى مى‏شود. درست است كه این عالم اختیار و عالم مسئولیّت است؛ امّا، معنایش این نیست كه این عالم عالم لجام گسیخته‏اى است و انسان مقدّرى ندارد و سرنوشت انسان یك سرنوشت رها شده است. انسان مكلّف است در آن چیزى كه به او واگذار شده است و در آن چیزى كه خودشان تقدیر مى‏كنند گناهش را به گردن انسان نمى‏گذارند.
دوران طلبگى
مدّتى از دوران طلبگى را در شیراز سپرى كردم و در آن‏جا از محضر استادانى چون حجّة الاسلام موحّد و آیةاللّه محى الدّین محلّاتى بهره‏مند شدم. آن‏گاه به قم مشرّف شدم و از محضر امام خمینى
(ره) و آیةاللّه داماد فیض بردم.
در درس قضاى مرحوم آیةاللّه بروجردى كه شش ماه از تدریس آن مى‏گذشت، شركت كردم. گفتنى است تدریس درس قضا یك مسئله فراموش شده بود و شاید در صد سال گذشته به ندرت اتّفاق افتاده بود.
آیةاللّه بروجردى در وسط مبحث صلات بود كه به بحث قضا پرداخت و این اتّفاق عجیبى بود.
كسانى‏كه مى‏خواهند وارد این بحث شوند، باید یك مایه‏هاى ابتدایى داشته باشند. الآن ضرورى‏ترین و مهم‏ترین مسئله جامعه ما از نظر اسلامى مباحث قضا است، بحمداللّه كسانى هستند كه با این مایه‏ها مى‏توانند در این مباحث به نتایجى دست یابند.
در این‏جا لازم مى‏دانم پیش از بیان نام اساتیدى كه از وجودشان بهره‏مند شدم، از مادرم كه زنى پاك‏دامن و متدیّن بود، یادى كنم. وى در دوران كشف حجاب از خانه بیرون نمى‏رفت و حتى براى حمّام كردن، در منزل آب جوش تهیّه مى‏كرد و فرزندان را شست و شو مى‏داد.
مادرم در حدود 25 سال در منزل ماند و هنگامى‏كه این مسئله كم كم رفع شد، او دیگر علاقه‏اى به بیرون رفتن نداشت. اینان مربّى فلسفه انسان‏اند؛ یعنى فلسفه انسان در كتابى وجود ندارد، بلكه فلسفه انسان در آن تربیتى است كه مى‏بیند، حتى استاد فلسفه را هم كه مى‏خواهد انتخاب كند، متحیّر مى‏ماند كه كدام را انتخاب كند، كدام كتاب را انتخاب بكند؟ و یا كدام فلسفه را بر كدام ترجیح دهد؟
در نهایت، این‏ها را با آن نظام ارزشى‏یى كه در وجودِ خود دارد، بر مى‏گزیند.
اگر كمى توجّه كنید مى‏بینید كه مسائل را بیش‏تر با مثال بیان مى‏كنم و این مثال‏ها چیزى نیست كه در كتاب باشد، بلكه مثال مربوط به این است كه انسان در زندگى‏اش چیزى را لمس كرده باشد. وقتى مباحثِ انسان، كتابى باشد، تحلیل او نیز كتابى مى‏شود، امّا اگر مسئله را در زندگى خود تجربه كرده باشد، سخن وى غرق در مثال مى‏شود؛ چون مثال‏ها در زندگى وجود دارند و استادها در این زمینه كسانى بودند كه این مطالب را در زندگى‏شان لمس كرده بودند.ممكن است، این‏چنین استادى از نظر درسى و مطالعات در سطح بالایى نباشد، امّا فرد وارسته‏اى باشد كه یافته‏هایى دارد و مى‏تواند پایه‏هاى اخلاقى و فهمى را به انسان بدهد. اطلاعاتى كه انسان از گوشه و كنار یا از مباحثات و یا از ارادت داشتن به بندگان خدایى كسب مى‏كند، نیاز به شاغول دارد. اگر یك عالم عادل و فقیه جامع‏الشّرائط در زندگى انسان وجود نداشته باشد و بین استادان مختلف او اختلاف نظر وجود داشته باشد، او در این اختلاف، پژمرده مى‏شود و از بین مى‏رود.
وجود امام(ره) از این بابت بیش از هر كس دیگر براى من حیات دهنده بود؛ زیرا نظر او نظام ارزشى مرا عوض مى‏كرد؛ یعنى وقتى كه با دیگران روبه‏رو مى‏شدم، آن نظام ارزشى‏یى كه از مجموع تربیت طفولیّت و معاشرت به‏دست آورده بودم قضاوت مى‏كردم؛ امّا وقتى كه نظرم به نظر امام(ره) برخورد مى‏كرد، این‏جا بود كه آن ارزش‏هایى را كه به دست آورده بودم، محكوم مى‏كردم و هنگامى‏كه نظرم با نظر امام تطبیق نمى‏كرد، خودم را تخطئه مى‏كردم و اگر امام(ره) در زندگى من نبود به همین اندازه‏اى كه الآن نافع هستم شاید مضر بودم؛ چون بین نافع و مضر فاصله زیادى نیست. همین كه انسان خودرأى شد، مضر مى‏شود و تمام آن علومى كه دارد به‏جاى نفع، ضرر مى‏رساند. این روایت كه مى‏فرماید:

«هلك من لم یك له حكیم ... ؛ كسى كه حكیمى نداشته باشد تا او را ارشاد كند، هلاك مى‏شود». یادم هست قبل از این‏كه اظهار نظر امام(ره) در باره فلسفه و دفاع معظّمٌ‏له از آن را بشنوم، فكرم این بودكه فلسفه ارسطویى چیزى است كه در برابر مكتب انبیا قرار دارد و فلاسفه اسلامى همان مسائل را با نوعى بیان اسلامى مطرح مى‏كنند و در واقع اصول آن فلسفه را حفظ كرده‏اند. از این‏رو، من به فلسفه‏اى كه خود را مستقل از انبیا بداند و در جهان بدون واسطه انبیا فكر كند با دید دیگرى نگاه مى‏كردم. بر این اساس، باواسطه‏اى با آیةاللّه طباطبائى مكاتبه كردم - البته به نام یكى از شاگردانم - و اگر چه ایشان باآن تواضع و نورانیّت خودشان دانست كه سؤال كننده شخص دیگرى است، ولى ایشان جواب را با خطّ خود نوشت كه این جواب‏ها تا مدّتى پیش نزد من بود و آن مطلبى در فرق بین فلسفه دیالكتیك و فلسفه ارسطویى بود. امّا پس از موضع‏گیرى امام(ره) كه فرمود: شمایى كه فلسفه را نمى‏شناسید، چرا فلسفه را ردّ مى‏كنید؟ مرا نجات داد.
آرى، اگر انسان در زندگى‏اش كسى را داشته باشد كه وقتى چیزى را مى‏شود به فهم خودش تكیه نكند و آن را از دریچه فهم خود اختیار نكند و از نظر او استفاده كند، این انسان ناجى، منجى انسان مى‏شود؛ امّا اگر انسان چنین كسى را در زندگى نداشته باشد، همه كمالات او هلاكت او مى‏شود و همه خدمات او زحمات وى مى‏شود؛ مثلاً اگر یك انسان دویست كتاب بنویسد، ولى چنین محورى در زندگى‏اش نباشد، در واقع براى عالَم دویست مسئله درست كرده است؛ زیرا یك جوان باید از هفت خوان بگذرد تا بتواند راه حقّ را پیدا كند.بحث در این نیست كه فلان نویسنده مغرض و یا بى غرض است. بحث در این است كه هر نویسنده‏اى باید شخصى را محور خود قرار دهد و اگر در جایى اشتباه كرد، از حرف خودش به سبب سخن او عدول كند. كسى كه چنین محورى را نداشته باشد اگر چه انسان دل‏سوزى هم باشد، كتاب او سمّ مهلكى خواهد بود.
قدرت انسان،ناجى انسان نیست. خوش ذوقى، خوش بیانى، خوش قریحه‏بودن انسان و حتى احساسِ انسان دوستى نیز ناجى انسان نیست. منجى انسان این است كه انسان در بیرون از خود یك مقتدایى داشته باشد كه هنگامى كه به حرف او مى‏رسد دست از حرف خود بردارد، به رأى او كه رسید، دست از رأى خود بردارد. این كه نسبت به قرآن مى‏خواهیم تفسیر به رأى نكنیم، یعنى وقتى به رأى قرآن رسیدیم، دست از رأى خود بكشیم، نه این‏كه قرآن را به رأى خود تفسیر كنیم.
ممكن است تو قرآن را آن‏گونه كه به سلیقه‏ات هست بفهمى نه آن‏جورى كه قرآن هست. براى همین است كه انسان باید منجى داشته باشد، یك مقتداى فكرى داشته باشد.
آن‏چیزى كه باعث هدایت من شد و موجب شد كه الآن خودم را در كنار مؤمنان ببینم، آن بود كه هرگاه مى‏دیدم نظر امام(ره) با نظر من مخالف است، دست از نظر خود مى‏كشیدم. و وقتى انسان دست از رأى خود كشید، آزاد مى‏گردد و گره‏هاى فكرى‏اش یكى یكى باز مى‏شود. امام به عنوان عنصرى بالاتر از معلّم، مدرّس، استاد و این معانى براى من است. خلاصه چیزى كه شاغول شد براى زندگى انسان، انسان خطاهاى خودش را با آن درك مى‏كند.
ما مى‏بینیم هر كدام از گروه‏ها در یك وقت مشخّصى از امام دست مى‏كشند؛ موقعى‏كه امام موضعى انتخاب مى‏كند كه با موضع آنان سازگار نیست، یكى‏یكى در برابر امام قد عَلَم مى‏كنند و با امام نمى‏مانند مگر كسانى‏كه نظرهاى امام را مى‏گیرند و نظرهاى خود را رها مى‏كنند، و این معنا، تصفیه امت است و ما بعد از این‏هم گروه‏هایى خواهیم داشت كه امروز با امام هستند و فردا نیستند؛ چرا؟ چون هنوز به نقطه‏اى نرسیده‏اند كه به امام بگویند «هذا فراق بینی و بینك».
ما از بزرگ‏ترین تا كوچك‏ترین فردمان تا هنگامى‏كه نظر امام(ره) را بر نظر خود ترجیح بدهد اهل سعادت است؛ چرا؟ چون نظر امام(ره) نظر امام(ع) است؛ زیرا امام(ره)، نماینده امام زمان است. از خودش نظرى ندارد.
از كوچك‏ترین تا بزرگ‏ترین فردمان اگر منهاى امام بیندیشند و نتوانند خود را قانع كنند به این‏كه در آن‏جایى كه بین رأى آنان با رأى امام اختلاف وجود دارد، در واقع رأى امام است كه به صواب نزدیك است، این همان سقوط ما است، هر كه مى‏خواهد باشد. این‏ها براى این است كه انسان بداند كه امامان(ع) چگونه بوده‏اند. این‏كه حضرت موسى به حضرت خضر مى‏گوید: من مى‏خواهم با تو باشم و حضرت خضر مى‏گوید: تو طاقت ندارى با من باشى. اگرمى‏خواهى با من باشى هر چه كه گفتم نباید بحث كنى و او قبول مى‏كند؛ امّا مى‏بینیم نمى‏تواند. یعنى كسى مى‏تواند با او باشد كه طاقت بیاورد امام در سیرى كه مى‏كند همه طاقتش را ندارند تا موقعى‏كه ما خودمان را تخطئه مى‏كنیم با او هستیم. و خدا ان‏شاءاللّه به ما توفیق بدهد تا بتوانیم تا به آخر هر چه خلاف رأى‏مان آمد رأى خودمان را زمین بگذاریم و رأى امام را برگزینیم.
آغاز مبارزه
آن چیزى كه در این باره به ذهنم مى‏آید این است كه در سال‏هاى پیش از 1342شمسى یك طلبه عادّى در قم بودم و در سال 1342 كه در شیراز به‏سر مى‏بردم یك محصّل معمولى بودم و فعّالیّت چشم‏گیرى نداشتم. در شیراز جلساتى بود كه در مسجد جامع تشكیل مى‏شد و آیةاللّه شهید دستغیب - سخن‏گوى جامعه روحانیّت - و آیةاللّه محى‏الدّین محلّاتى به اتّفاق دیگران از گردانندگان آن جلسات بودند و هر دو اینان نقش اساسى داشتند.
من در آن زمان براى خودم نقشى را غیر از شركت در این جلسات و مجالس و غیره به‏یاد ندارم.
برنامه مبارزاتى كه پیش آمد خودم هم متوجّه نشدم كه به چه صورتى در این راه قرار گرفتم. تنها به‏یاد دارم كه روزى در منزل در حال گذران ساعات فراغت بودم كه برادرم مرا صدا زد و گفت: بچّه‏ها در فلان مسجد جلسه‏اى دارند تو هم برو آن‏جا.
قبول كردم، لباس خود را پوشیدم و رفتم و با خود گفتم خدایا! من خود را براى گفتن آماده نكرده‏ام، تو خودت یك چیزى بر زبانم جارى كن كه به نفع آنان باشد. رفتم و مقدارى شرح زندگى خود را براى آنان گفتم كه در دوره دبیرستان چه بودم، چه مسائلى در برخورد با گروهك‏ها براى من پیش مى‏آمد و شبهه‏هایى كه ایجاد مى‏كردند، شبهه‏هاى مذهبى از كجا شروع مى‏شد و به چه صورتى رفع مى‏شد. این مسائل براى آنان مهم بود؛ چون خود آنان مثل این‏كه با این مسائل روبه‏رو بودند. آنان هم مى‏خواستند بدانند كه به چه صورتى شبهه‏ها بر انسان مسلّط مى‏شود؟ براى‏شان مسئله بود كه چگونه انسان در عقاید، گرفتار شك مى‏شود و این بیمارى از كجا آغاز مى‏شود و نقطه شروع رفع شك از كجا است؟
در روایت هم داریم كه معصوم(ع) مى‏فرماید:«إن حدیثنا صعب مستصعب لایتحمّله إلّا ملك مقرّب أو نبیّ مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه لِلإیمان؛[1] حدیث‏هاى ما دشوارِ دشوار است. بارِ آن را جز ملك مقرّب یا پیغمبر مرسل یامؤمنى كه قلبش براى ایمان امتحانات خودش را داده باشد نمى‏تواند بر دوش بكشد.».
پس گاهى ممكن است انسان برخى از مسائل دین را نتواند هضم كند. وقتى نتوانست باور كند كه آن از اسلام است، حال هر چه غرور او بیش‏تر باشد، جرأت نفى و انكارش نسبت به مسئله بیش‏تر مى‏شود و از این‏جا است كه منحرف مى‏شود و گاهى مى‏گوید: نه، این مسئله را در دین داخل كرده‏اند. یك تتمّه‏اى را براى خودش نگه مى‏دارد و این‏را انكار مى‏كند و دین جدیدى را مطرح مى‏كند.
در دوره دبیرستان گاهى بعضى دانش‏آموزان انشاهایى مى‏نوشتند و نسبت به دین ایراد مى‏گرفتند.
و وقتى آن را مى‏خواندند، من ناراحت مى‏شدم و وقتى نوبت به من مى‏رسید كه علیه آنان انشا بنویسم، چون انشاى من خوب نبود، احساسم را بیان مى‏كردم و بعد به من اعتراض مى‏كردند كه تو چرا ناراحت مى‏شوى؟
با انشا ناراحتى‏هاى خودم را بروز مى‏دادم كه حاصل آن تتمّه‏هاى اعتقادى بود كه در من مانده بود.
یعنى وقتى به دین هتك مى‏شد، برایم ناراحتى پیش مى‏آمد. انسان اگر منكر را دید و آرام ننشست، این حیات انسان است. یك عكس‏العملى دست كم از درون نشان دهد.
این مسئله را آن روز براى آنان بیان كردم كه گاهى چیزى كه براى یكى عذاب است، براى دیگرى نعمت مى‏شود. گاهى همان شبهه موجب مى‏شود كه انسان آن مایه‏هاى ایمانى را كه در درونش مانده زنده كند. بعد همان‏ها اظهار علاقه كردند كه در جلسات شركت كنند.
افراد بیش‏ترى براى سؤال كردن و جواب شنیدن مى‏آمدند و این روش ابتداى حضورم در صحنه‏هاى سیاسى در قبل از انقلاب بود. من پخش اعلامیّه یا كارى به این صورت انجام نمى‏دادم، كار من بیش‏تر تشكیل جلسات و حركت فكرى بود.
در سال 1345شمسى یك نوار از قم تهیّه كرده بودم كه مأموران شاه آن را(در منزل اخوى من) پیدا كردند، ولى من مسئولیّتش را به عهده گرفتم كه اخوى‏ام گرفتار نشود. مرا به زندان بردند و مدّتى تحت بازجویى قرار گرفتم و اوّلین گرفتارى‏ام در همان شروع شد. ابتكار فعّالیّت‏ها از برادرم بود. او كارهاى تشكیلاتى و سازماندهى و برنامه‏ریزى را مى‏كرد. من هم در جلسات شركت مى‏كردم و اگر اعتراضى هم به دولت مى‏كردم در سخن‏رانى‏هاى رسمى بود. تقسیم كار خوبى شده بود وقتى كه در آن‏جا دستگیر مى‏شدم غیر از حرف‏هایى كه زده بودم، مدرك دیگرى از من نداشتند. این بود كه به‏خاطر همان صحبتم چند بار گرفتار شدم. و هر دفعه براى من یك تربیت و سازندگى بود.
خاطرات از زندان عادل آباد
روزى یكى از سران نظامى حزب توده را - كه بیست سال سابقه زندان داشت - به سلّول من آوردند. من از یك سو مى‏بایست بر اساس دستور شرع از معاشرت با او و از دست دادن با او دورى مى‏گزیدم و از سویى دیگر، مى‏بایست به گونه‏اى عمل مى‏كردم كه بتوانم بر روى او اثرى مثبت مى‏گذاشتم تا زمینه تنبّه او حاصل شود. لحظه تصمیم‏گیرى بود، با اینان هم غذا بشوم و تقیّه كنم كه اینان به اسلام علاقه‏مند شوند یا این‏كه همان‏گونه كه رساله مى‏گوید: «اجتناب كن»، اجتناب ورزم؟ بین این دو معنا گرفتار شدم. آخر چه انتخاب كنم؟ الآن غذا مى‏آورند، چه كنم؟ به‏خودم گفتم با خودش مشورت كن. رو كردم به او، گفتم: یك سؤال دارم؛ به نظر شما اگر كسى به یك چیزى معتقد باشد این اعتقاد خودش را روى سر بگذارد بهتر است یا زیر پا؟ گفت: آقاى حائرى! چه سؤالى مى‏كنى؟ براى ما مسلّم است كه انسان باید اعتقادش را روى سرش بگذارد، اگر زیر پا بگذارد دیگر آن انسان ارزش ندارد. گفتم: من مسلمانم، مقلّدم و در رساله این مسئله هست كه از كسانى‏كه معتقد به اسلام نیستند از نظر رعایت غذا و رطوبت دستشان و غیره احتراز كنید. او گفت: من مى‏دانم كه شما مى‏خواهید عمل به رساله بكنید و قصد اهانت ندارید. گفتم: نه، واقعیّت آن است كه من نمى‏خواهم به كسى اهانت كنم، مى‏خواهم كار خودم را انجام بدهم و عمل به رساله كرده باشم. گفت: نه ما هیچ گله‏اى از شما نداریم. خیلى خوش‏حال شدم و همان كار را كردم. آن‏وقت مجاهدین آن‏زمان(منافقین) وقتى شنیدند كه من از توده‏اى‏ها اجتناب مى‏كنم خیلى ایراد گرفته، گفتند: اگر پیغمبر اخلاق شما را داشت یك‏نفر هم مسلمان نمى‏شد.
خودم را براى فحش و اهانت شنیدن آماده كردم. بعد هم بقیّه سران نظامى حزب توده را آوردند و خود آنان تعریف مى‏كردند كه اخلاق من در مدّت چهار ماهى كه با هم بودیم یك ذرّه هم موجب رنجش آنان نشده است. بعد هم با این‏كه با آنان هم غذا نشدم همان توده‏اى‏ها به كسانى‏كه به زندان مى‏رفتند پیغام مى‏دادند كه سلامشان را به بنده برسانند؛ چون من روى غرضى این عمل را انجام ندادم؛ بلكه به منظور اجراى احكام، این شیوه را در پیش گرفتم. در بین آنان (منافقین) یك بغض و عداوتى افتاد و من دیدم كه آنان بعدها از روى احكام اسلام پریدند و پاگذاشتند روى دیوار این حكم و آن‏طرف رفتند كه محبّت این‏ها را حفظ كنند؛ امّا در سال 1354 شمسى دیدم آنان درست در برابر هم ایستادند و هر دوى آنان مى‏آیند از یك‏دیگر نزد من گله مى‏كنند. گفتم: من امروز اگر به رأى خودم عمل كردم دیگر چیزى ندارم. هر چه دارم از عمل به فتوا دارم. به فتواى خودم عمل كردم، پس مقلّد خودم هستم، مقلّد دین نیستم و فلسفه این معنا(در زندان) هم براى من روشن نبود؛ امّا مِن‏باب تقلید این كار را مى‏كردم.
یك‏سال بر این منوال گذشت بعد متوجّه شدم كه چرا آنان را نجس مى‏گویند. دیدم آنان مى‏گویند: خدایى وجود ندارد و این بدترین اهانت است و اگر من‏هم سكوت كنم، براى من عادّى مى‏شود. از این‏رو، از آنان اجتناب مى‏كنم از باب «النفس بالنفس». خوب اهانت كردى، اهانت بشنو، چه‏طور او كه مى‏گوید: خدا نیست - كه از بدترین اهانت به خداوند متعال است - این قبول، خُبْ من‏هم از دست‏دادن با او اجتناب مى‏كنم. جواب فحش كه نُقل و نبات نیست. این‏كه وى مى‏گوید: او (خدا) نیست، هتك خیلى بدى است، فحش بسیار بزرگى است به‏خدا؛ امّا خدا هم كه به مؤمنان مى‏گوید: از اینان اجتناب ورزید این‏هم براى آنان بسیار بد است. اگر خدا بگوید: روزى ده تا بد به وى بگو به اندازه این نیست كه بگوید: مواظب باش دست تر او به تن تو نخورد. اگر مؤمن این كارها را نكند، به آنان ملحق مى‏شود و آنان كه اجتناب نمى‏كردند، عاقبت به آنان ملحق مى‏شدند. معاشرت مى‏كردند، محبّت مى‏كردند و تحت تأثیر قرار مى‏گرفتند.شبهه آنان را گاهى نمى‏توانستند جواب دهند ملتزم به شبهات مى‏شدند و توى این مسائل اقتصادى و بعضى هم در مسائل اعتقادى ملحق به آنان مى‏شدند، این اوّلش از همان مسئله طهارت و نجاست شروع مى‏شد تا به توحید وغیره ختم مى‏شد. من اگر در مسئله طهارت و نجاست دست از دین كشیدم و به رأى خود عمل كردم، مى‏افتم داخل آنان و خودم این بند را پاره مى‏كنم، بند ارتباط با فتوا و رساله. آن‏گاه انسان یك‏نفر است و آنان یك جمع مى‏آیند و القا مى‏كنند، روى انسان كار و برنامه ریزى مى‏كنند و آن فرد گاهى مى‏رود زندان و مدّتى كه آن‏جا مى‏ماند مثل آنان مى‏شود. خیلى‏ها موقعى‏كه با این مسائل به وجود آمده روبه‏رو مى‏شدند، به سبب این‏كه آنان از دستشان رنجیده نشوند به آثار آنان متأثّر مى‏شدند و الآن هم اگر در مبارزان ما مشكلاتى باشد براى تأثّرات دوره زندان است. این از مهم‏ترین خاطرات در زندان بود. و مهم‏ترین مسئله همین بود كه یكى از مسائل رساله را به رأى خود عمل نكردم و این از لطف خدا بود و سالم ماندن معتقدات من نیز به همین سبب بود. آنان اوّل براى من خیلى ارزش قائل نمى‏شدند كه روى من كار بكنند. مى‏گفتند: این آدم دگمى است، خوب این هم فرجى بود؛ یعنى خیلى نیرو صرف نمى‏كردند؛ امّا اگر یك موضوع از اینان را مى‏پذیرفتیم، مى‏گفتند: بَه! این مترقّى است، این درست است و آن وقت سرمایه‏گذارى مى‏كردند، نیرو صرف مى‏كردند تا انسان را از پا در بیاورند.
آشنایى با حضرت امام خمینىبا اوّلین فردى كه از نظر فكرى آشنا شدم مرحوم نوّاب صفوى بود. او را ندیده بودم، امّا اخلاق و رفتار وى را مخصوصاً این‏كه هر شب جمعه تا مسجد جمكران با پاى پیاده و با چشمانى گریان مى‏رفت، شنیده بودم. اعتقادات مذهبى و فعّالیّت‏هاى سیاسى‏اش خیلى مهم بود؛ وى پایه‏گذار مبارزه مسلّحانه بود. او یك مبارز كامل بود. قابل ذكر است كه سخنان مرحوم نوّاب و مرحوم سیّد جمال الدّین اسدآبادى همواره در ذهنم جاى داشت.
وقتى كه امام(ره) قبل از نیمه خرداد (1342ش) با اعلامیّه‏هاى خود به حكومت وقت اعتراض كرد و با سخن‏رانى‏هاى‏شان به روشن‏گرى پرداخت، من با آن حضرت آشنا شدم. در جلسه درس ایشان، معمول بود كه روز شروع و ختم درس را به موعظه اختصاص مى‏داد و موعظه‏هاى ایشان با دیگران فرق داشت. درهمان جلسه موعظه وقتى امام عادّى هم صحبت مى‏كرد فضلا چنان اشك مى‏ریختند كه سینه آنان خیس مى‏شد. این تأثیر كلام ایشان در جلسات اخلاقى شاید در سال سه الى چهار مورد پیش مى‏آمد. این آشنایى ما با ایشان بود كه مطابق با واقع است و سوز دارد. ضمن برنامه‏ها و فعّالیّت‏ها هم سعى ما این بود كه آن حالت رجوع مردم به ایشان حفظ شود كه امام تحت‏الشّعاع قرار نگیرد! و این را وظیفه خودمان مى‏دانستیم و نظر دولت این بود كه دیگران جورى باشند كه امام در جنب آنان مطرح نشوند و ما مى‏دیدیم كه اگر آنان هم بتوانند كار كنند، به‏وسیله امام است. این بودكه فرق بزرگى بین امام و بقیّه قائل بودیم در حالى‏كه معتقد بودیم كه نباید نوع، هتك شود و اصل احترام به نوع، باید حفظ شود و اگر كسى هتك مى‏كرد، ناراحت مى‏شدیم.
خاطره‏اى از امام(ره)
در سال 1352 و یا 1354شمسى، روزى در زندان چشم‏هاى مرا بسته بودند و دوره بازجویى طولانى داشتم. در آن روزهاى خاص، شبى حالم خیلى بد شده بود، در عالم خواب جلسه درسى را دیدم كه امام(ره) در آن‏جا درس مى‏داد و صحبت مى‏كرد و روحانیان شاگردان زیادى هم حضور داشتند، سیّدى وارد شد، امام جلو او راست قامت روى منبر ایستاد و سه بار فرمود: الامان، الامان، الامان، یا صاحب‏الزّمان! كه من متوجّه شدم وجود مقدّس حضرت امام زمان(ع) بوده است.
از فرداى‏آن شب،روش بازجویى‏عوض شد یكى‏از صلحا گفت‏كه‏امام‏براى‏تو امان گرفته است؛ یعنى وساطت كرده بود نزد حضرت و نقش داشته در آن تغییر و تحوّل.
مسئله این است‏كه ما اگر بخواهیم از بركات استفاده كنیم، اینان باید واسطه شوند. این خیلى مقام است كه واسطه فیض مى‏شود. این معناى نیابت است معناى این‏است‏كه بین امام و امت حایل است و امت از این‏طریق به امامش مى‏رسد.
UserName