• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1385/12/13 ساعت 13:27
  • تاريخ :

حجت الاسلام والمسلمین آقاى حاج سید محمد علی موسوی جزایری دامت برکاته

زادگاه این جانب شهر شوشتر مى باشد.
مردم این شهر نوعاً متدیّن و سنّتى و از نظر فرهنگى دست نخورده اند و امیدوارم براى همیشه اصالت خود را حفظ كنند.
پدرم مرحوم آیة اللّه آقا سیّد محمد موسى جزائرى از علماى وارسته شوشتر بود و در بین خواص و اهل فضل مورد توجّه و احترام بود. او همواره به تدریس و تربیت طلّاب مشغول بود. از مؤلّفات وى رساله اى عربى در فروع علم اجمالى و كتابى فارسى به نام با محرمان راز به چاپ رسیده است.
مادرم دختر مرحوم آیة اللّه آقا سیّد مهدى آل طیّب ـ كه از مراجع عصر خود بود ـ مى باشد.اجداد حقیر تا سیّد جزائرى، تا آن جا كه مطلع هستم همگى در كسوت روحانیّت و خادمان شریعت محمدى صلّى الله علیه و آله و سلّم بوده اند.
از ویژگى هاى مرحوم والد مناعت طبع در زندگى شخصى بود. خلاف شرع و منكر را تحمّل نمى كرد، از تقلید عادات و فرهنگ بیگانه بسیار متنفّر بود و روى هم رفته نسبت به فرهنگ ملّى و اسلامى، تعصّب خاصّى داشت. از این رو، در قیام امام و روحانیّت در سال 1342شمسى وارد شد. به یقین روحیّات آن مرد بزرگ، در ارادت ما نسبت به امام و انقلاب اسلامى
تأثیر زیادى داشته است.
تولد و دوران كودكى
دوران تحصیل
الف) دوره ابتدایى
ب) حوزه علمیّه
ج) انتقال به نجف اشرف
د) انتقال به قم
مراتب علمى
اقامت در اهواز
نخستین جرقّه انقلاب اسلامىاوّلین راه پیمایى بزرگ اهواز
ورود هیئت نمایندگى امام قدّس سرّه به اهواز
پیروزى انقلاب
نمایندگى مجلس خبرگان قانون اساسى
آغاز جنگ تحمیلى
تدارك و پشتیبانى نیروها
پایان جنگ
خدمات علمى
حوزه جدید (مدرسة الامام الخمینى)
حوزه علمیّه خواهران و مكتب الزهراعلیها السّلام
دارالتحقیق و دوره تخصّصى
اشتغالات علمى
خدمات اجتماعى
شش سالگى به مكتب خانه حقّانى رفتم. دروس آن مكتب خانه مخلوطى بود از معلومات قدیم و جدید و هر چند از نظم كامل كلاسیك برخوردار نبود، ولى عمق و غناى خوبى داشت.
ظرف شش هفت سال معلومات خوبى نصیب انسان مى شد به ویژه در زمینه ادبیّات فارسى، رسم الخطّ، انشا، ریاضیات، قرآن و مسائل دینى.
پس از پایان آن دوره به حوزه علمیّه شوشتر منتقل شدم، مقدّمات را نزد مرحوم والد و دایى بزرگوار آیة اللّه سیّد محمد حسن آل طیّب خواندم و گاهى كه براى مرحوم والد مانعى پیش مى آمد، دروس مرا به مرحوم علّامه حاج شیخ محمد تقى، صاحب قاموس الرجال محوّل مى نمودند و حقیر از محضر آن مرحوم هم كسب فیض كردم.
ظاهراً هنوز مقدّمات را تمام نكرده بودم كه سفرى به مشهد مقدّس كردم و در حرم ثامن الحجج علیه السّلام به دست مرحوم والد، معمّم شدم و جشن مختصرى هم در منزل مرجع فقید آیة اللّه مدنى ـ كه با مرحوم والد صمیمیّت خاصّى داشتند و اضافه بر آن نسبتى هم با سادات جزائرى داشتند ـ برگزار گردید و هنوز متأهّل نشده بودم كه به امامت مسجد جزائرى شوشتر دعوت شدم.

دوره مقدّمات، سطح و مقدارى خارج را در شوشتر گذراندم. آن گاه به فكر سفر به نجف اشرف افتادم و خداوند توفیق آن را عنایت فرمود. با آن كه سفر ما قاچاقى بود، ولى بحمداللّه به خیر گذشت و كرامات زیادى در آن سفر مشاهده نمودیم؛ از جمله آن كه نخستین بارگاه ملكوتى كه چشمان من به آن روشن شد، حرم كاظمین علیهما السّلام بود. دیدم عین همان بارگاهى است كه قبل از سفر در خواب دیده بودم.
در نجف اشرف به ما خوش گذشت. بستگان دور و نزدیك كه از ورود ما مطلع شدند بسیار غریب نوازى كردند. انس عجیبى بر قاطبه اهل علم حاكم بود. طلّاب در آن جا هیچ احساس غریبى نمى كردند. مراجع بزرگ هم لدى الورود براى ما شهریّه تعیین كردند و تفقّد فرمودند.
از هنگام ورود، با جدّیّت به درس خواندن، نوشتن و مباحثه مشغول شدم، دروس زیادى را دیدم و با فضلاى زیادى آشنا شدم و با آنان مباحثه كردم و از انظارشان مستفیض گشتم مانند آیات عظام: آقا سیّد محمد جعفر مروّج، آقا سیّد جعفر جزائرى، آقا سیّد محمد باقر صدر، آقاى سیستانى، آقاى روحانى، شهید آقا میرزاعلى غروى تبریزى، آقا سیّدعلى بهشتى، مرحوم آیة اللّه خوئى و حضرت امام قدّس سرّه . به درس امام علاقه و اشتیاق زیادى داشتم، درس ایشان هم انصافاً بسیار عمیق و نیازمند مطالعه زیادى بود. از روى اتفاق موجبات آشنایى من با بعضى از فرزندان مرحوم آیة اللّه سیّد محسن حكیم پیدا شد و كم كم به رفاقت و صداقت انجامید و سرانجام با مرحوم شهید سعید آیة اللّه آقا سیّد عبدالصاحب حكیم هم بحث شدیم. خداوند درجاتش را عالى كند. علاوه بر دارا بودن استعداد علمى بسیار با تقوا و متدیّن بود.
چیز زیادى از ورود ما به نجف اشرف نگذشته بود كه بعثى ها كودتا كرده، عبدالرحمان عارف را كنار زده و حكومت را به دست گرفتند.
مدتى گذشت، تعرّضى نسبت به حوزه علمیّه و اهل علم نداشتند؛ لكن رعب و وحشتى در عموم مردم ایجاد كردند و پس از آن كه از تثبیت قدرت خود خاطرجمع شدند، تعرّض را نسبت به حریم حوزه علمیّه آغاز كردند كه ابتدا با عكس العمل شدید مراجع به خصوص مرحوم آقاى حكیم روبه رو شدند، عقب نشینى كردند و تا مدتى هم آرامش حاكم بود و طلّاب سرگرم درس و بحثشان بودند ولى سرانجام در اواخر سال 1350شمسى همه ایرانیان مقیم عتبات عالیات را تبعید كردند. قهراً طلّاب و اهل علم هم پیشاپیش آنان بودند و حقیر هم از جمله آنان بودم.
پس از بازگشت به ایران هم چنان عاشق ادامه تحصیل بودم. از این رو، به حوزه علمیّه قم آمدم و در آن جا نیز دروس متعدّدى را دیدم و بیش تر اوقاتم صرف مطالعه و تألیف مى شد. مدتى در درس آیة اللّه وحید خراسانى شركت جستم و خیلى وقت ها هم در منزل مزاحم ایشان مى شدم و از محضر ایشان استفاده مى كردم. این بود تا آن كه به درس شیخ الفقها مرحوم آیة اللّه اراكى قدّس سرّه راه یافتم كه بعداز ظهرها نزدیك غروب در مدرسه فیضیّه برگزار مى شد، چند جلسه شركت كردم. درس ایشان بسیار پُر مغز و كم حجم بود. و ملازمان درس ایشان هم اكابر بودند. ایشان ارادت عجیبى به استاد خود مرحوم آیة اللّه حائرى بزرگ داشت و تأسّف مى خورد از این كه نظریّات ایشان به علّت اختصار در بیان، روشن نیست. آرا و نظریّات مرحوم اراكى بسیار متقن و سنجیده بود و من شیفته پختگى اصول ایشان شدم. گاهى در منزل خدمتشان مى رسیدم، ابهامات و شكایات خود را مطرح مى نمودم، ایشان با صبر و حوصله بحث را گوش مى كردند و با صلابت از نظریّات خود دفاع مى نمودند خداوند بر علوّ درجات او بیفزاید.
چند از مراجع بزرگ و عظماى حوزه علمیّه قم ـ دامت بركاتهم ـ حقیر را به اجازه اجتهاد مفتخر نمودند و از مرحوم محقق بزرگ علّامه حاج شیخ آقا بزرگ تهرانى نیز به دریافت اجازه روایتى مفتخر شدم و در سال 1353شمسى به دعوت جمعى از اهالى اهواز جهت امامت در مسجد جزائرى به آن شهرستان دعوت شدم.ابتدا كار من درآن جا امامت مسجد جزائرى و تدریس تنى چند از طلّاب بود. گاهى هم در مناسبت ها منبر مى رفتم و شب ها بعد از نماز مسئله شرعى مى گفتم، ولى به زودى متوجّه خلأ معنوى در جامعه به ویژه در نسل جوان شدم و لذا مبادرت به تأسیس كتاب خانه اى در مسجد و تشكیل جلسات اعتقادى، تفسیرى و اقتصاد اسلامى نمودم، رفته رفته مسجد پایگاه جوانان مذهبى و شیفته اسلام و انقلاب شد و از طریق مرحوم آیة اللّه پسندیده كه در آن موقع وكیل تام الاختیار امام در قم بودند نمایندگى حضرت امام در امور حسبیّه و وجوهات شرعیّه را به عهده گرفتم و ارتباط با نیروهاى انقلاب بسى گرم و صمیمى شد.
با وفات مشكوك فرزند امام سیّد مصطفى، وارد مرحله جدیدى شدیم. اعلامیه اى با امضاى جامعه روحانیّت منتشر كردیم و اسم مبارك «امام خمینى» را كه سال هاى طولانى ممنوع بود، در آن اعلامیه نوشتیم و منتشر كردیم و در مراسم ختم آن سیّد مظلوم به دعوت مرحوم آیة اللّه پسندیده اعلامیه بین مردم پخش نموده و با جمعى از دوستان رهسپار قم شدیم و در مراسم شركت كردیم. متعاقباً نوارهاى مراسم ختم و چهلم كه بعضاً بسیار مهیّج و مؤثر بود بین مردم پخش شد تا واقعه كشتار مردم در قم در تاریخ نوزدهم دى پیش آمد و به عنوان اعتراض مساجد اهواز را به مدت یك هفته تعطیل نموده و سخن رانى كردیم و هم چنان تشكیل اجتماعات متوالى به مناسبت چهلم شهدا و تشكیل مراسم هفت شهداى یزد در مسجد جزائرى اهواز كه منجر به حمله وحشیانه مأموران به مسجد و آتش گشودن به روى مردم و شهادت یك تن و زخمى شدن عدّه زیادى شد و اهواز رسماً به صفوف مبارزات خونین علیه رژیم منحوس پیوست.
در مهر 1357به قصد زیارت حضرت امام ـ أعلى اللّه مقامه ـ و معالجه مرحوم والد، از لندن عازم پاریس شدم. به محضر امام نایل شدم و نظریّات مبارك ایشان را در مسائل مهمى كه مربوط به تداوم نهضت بود مخصوصاً در ارتباط با درگیرى مسلّحانه با دژخیمان رژیم و چند مسئله مهم دیگر جویا شدم.
پس از بازگشت از پاریس سرشار از انفاس قدسیّه امام قدّس سرّه جلسه اى با حضور جامعه روحانیّت و اكابر قم تشكیل شد. پیام امام راحل را به محضر آقایان ابلاغ كردم، بحمداللّه تأثیر شگرفى داشت و با استقبال بى نظیر آنان مواجه شد و در همان جلسه تصمیم یك راه پیمایى بزرگ گرفته شد و پس از یكى دو هفته آن راه پیمایى از مدرسه مرحوم آیة اللّه بهبهانى به سمت حسینیّه اعظم برگزار شد و الحمدللّه ترس ها ریخت، همه به میدان آمدند و مطمئن شدیم كه سقوط رژیم دیگر خواست عموم مردم است و رهبرى امام را خاص و عام پذیرفته اند.
هسته هاى انقلاب در كارخانه ها و اداره ها تشكیل شد و همه كلّاً یا نوعاً با حقیر در ارتباط بودند و كارها را با مشورت ما انجام مى دادند كه شرح آن طولانى است؛ مى گذرم. یك روز قبل از ماه محرّم و اوایل روى كار آمدن ازهارى بود كه اعلامیه امام تلفنى به وسیله آیة اللّه یزدى از قم براى من خوانده شد. آن را نوشته و منتشر ساختیم و در همان روزها دهه عاشورا در ابراز انزجار از تعطیلى جلسه بزرگ حسینیّه اعظم در عبّاسیّه اهواز در خدمت همه اعضاى جامعه روحانیّت اهواز تحصن كردیم. عبّاسیّه به محاصره تانك ها و زره پوش ها درآمد. انعكاس این حركت در سطح كشور در پیش برد نهضت مفید بود. سرانجام راه پیمایى تاسوعا و عاشورا را با قدرت انجام دادیم و سخن رانى كردیم. یك روز بعد از فرار شاه كه در ایّام ماه صفر بود مردم را به حسینیّه اعظم دعوت نموده و حقیر در حال سخن رانى بودم كه مأموران جلّاد با تانك و مسلسل حمله كردند و آیة اللّه خزعلى هم در دانشگاه وضع مشابهى داشت. قتل عام عجیبى نمودند، مردم را به خاك و خون كشیدند، ولى ما در جاى خود مقاومت كرده و صحنه را ترك نكردیم و در همان آن جا متحصن شدیم. از جمله خاطرات من تحصن پزشكان و كادرهاى درمانى اهواز است در محلّ بیمارستان امام و با حضور بنده و سخن رانى مفصّلى كه ایراد كردیم و ده ها نمونه دیگر كه اگر بگویم مثنوى هفتاد من كاغذ مى شود. این اجتماع هم با حمله وحشیانه مأموران و كشتار مردم خاتمه یافت. به هر حال، ستاد انقلاب شب و روز فعّال بود و كار ما فقط حمایت و هدایت بود وگرنه طبقات مختلف مردم خود جوش در صحنه بودند و دل ها مالامال از عشق به امام بود.
از كارهاى مهم آن ایّام اعتصاب نفت بود كه شرح آن محتاج به كتابى جداگانه است.
در آخرین روزها آیة اللّه بهشتى تلفن فرمودند و گفتند: «بنا است هیئتى از سوى امام در ارتباط با اعتصاب نفت به اهواز بیاید. رئیس آن آقاى بازرگان است و روحانى هیئت، آقاى هاشمى رفسنجانى است. این هیئت در ارتباط با تولید نفت در حدّ مصرف داخلى مى باشد و این كار لازمى است. شما هم كمك كنید، زیرا سرما و نبود نفت در بعضى از مناطق كشور، مشكل درست كرده است». هیئت آمدند، استقبال خوبى به عمل آوردیم. در فرودگاه به آنان خیر مقدّم گفتم. در خدمت این هیئت به آبادان، جزیره خارك و گچساران رفتیم.
ظاهراً صبح روز 22 بهمن بود كه یكى از دوستان به نزد من آمد و گفت: «خبرى دارى یا نه؟ در تهران كار در حال اتمام است و این جا هم عدّه اى در حال رفتن به طرف شهربانى هستند». با عجله حركت كردیم. رفتیم به شهربانى، یكى دو ساعت طول كشید. از یك سو با منافقانى كه آمده بودند سلاح ها را غارت كنند درگیرى داشتیم كه بحمداللّه یك فشنگ هم به آن ها ندادیم و از سویى دیگر، با رئیس شهربانى سرتیب هاشم هوشمند مقابله مى كردیم كه زیر بار نمى رفت و مقاومت مى كرد.
سرانجام پس از پافشارى زیاد همه چیز در اختیار قرار گرفت و كمیته انقلاب تشكیل گردید و عوامل رژیم دستگیر شدند و بدون خون ریزى، پیروزى محقق شد.
پیش نویس قانون اساسى در اختیار ما قرار گرفت، دیدم هیچ خبرى از ولایت فقیه در آن نیست. دولت موقّت اصرار داشت به همان شكل یا با مختصر تغییر و عبارتى به تصویب برسد، ولى زمزمه انتقاد و اعتراض بر این كمبود در محافل اهل علم و حزب اللّه بالا گرفت. خدمت امام رسیدم و عرض كردم چنین مسئله اى وجود دارد، فرمودند: «من گفته ام هر كس نظر و پیشنهادى دارد بگوید، خبرگان آن ها را منظور كنند و نظر بدهند. و این پیش نویس قابل تغییر است». لذا طرحى نوشتم كه به خطّ خودم موجود است و در یكى از سخن رانى هاى قبل از دستور مجلس آن را خواندم و به كمیسیون قوه مقنّنه كه عهده دار بحث ولایت هم شده بود آن را تقدیم نمودم و از آن دفاع كردم. لحظات بررسى و تصویب قانون اساسى از خاطرات زیبا و افتخارآفرین اوایل انقلاب است.
از جمله خاطرات عجیب حضور مرحوم آیة اللّه میرزا جواد تهرانى در مجلس خبرگان بود. هیچ وقت او را در غذاخورى ندیدم. یكى از دوستان متوجّه شده بود كه توبره نان خشكى با خود آورده و غذایش از آن ها است. ماه هاى شهریور، مهر و آبان را در تهران بودیم.
در 31 شهریور 1359 با بمباران فرودگاه هاى كشور (از جمله اهواز) جنگ شروع شد. صداى انفجار را زمانى شنیدم كه در مسجد مشغول فریضه ظهر و عصر بودم و هیچ اطلاعى از حقیقت امر نداشتم. به منزل آمده، عزیزى تلفن زد كه چند جا از مراكز نظامى و فرودگاه هاى كشورى بمباران شده اندو اسم برد، ولى معلوم نیست كه كودتاى داخلى است، یا چیز دیگر. پس از اندكى مجدّداً زنگ زد و از جنگ عراق علیه ایران خبر داد. جنگ كه شروع شد، نقش من در ابتدا سر زدن به اتاق جنگ لشكر 92 زرهى اهواز بود. كسب خبر مى كردیم و براى نظامى ها صحبت مى نمودیم، شب هاى اوّل دسته جمعى به درِ جلوى ساختمان سپاه مى رفتیم، مردم جمع مى شدند براى آنان سخن رانى مى كردیم.
استاندار وقت آقاى غرضى بود، آقاى شمخانى هم فرمانده سپاه بود. شهید علم الهدى هم از فعّالان صحنه بود. گاهى هم از خطّ مقدّم بازدید مى كردیم، ولى هنوز خاك ریز و سنگر و تشكیلاتى در كار نبود. خود را براى جنگ پارتیزانى آماده كرده بودیم. مقدار زیادى بنزین در خانه اى ذخیره كرده بودیم كه اگر دشمن خداى نكرده وارد شهر شد، پمپ بنزین ها را مى گیرد. در خانه ها و مساجد مهمّات و اسلحه ذخیره كرده بودیم و حتى لباس شبیه لباس هاى آن ها، ولى تفضّل خداوند بالاتر از فكر ما بود.
با شروع جنگ كمك هاى مردم به رزمندگان اسلام شروع شد و بین آنان توزیع مى گردید كم كم این كمك ها زیاد شد و به همین منظور مركز پشتیبانى قدس را تشكیل دادیم و در سال 1364شمسى طرح ستاد پشتیبانى جنگ استان ها و شوراى عالى آن در كشور تهیّه و به تأیید حضرت امام قدّس سرّه رسید و قانونیّت پیدا كرد و حقیر هم در تهیّه آن طرح شركت داشتم.
ستاد پشتیبانى جنگ مركّب بود از نماینده امام، استاندار، فرمانده ارشد سپاه، فرمانده ارشد ارتش و مدیر كلّ جهاد سازندگى.
این تركیب خیلى در پیش برد كمك رسانى و مهندسى جنگ، مؤثر واقع شد و ما در خوزستان براى حلّ مشكلات جنگ خیلى از آن بهره بردیم.
از دوران جنگ خاطرات زیادى دارم كه به علّت كمى فرصت از نقل آن خوددارى مى كنم.
از طرف دفتر حضرت امام قدّس سرّه دعوت شدیم به جلسه اى و نمى دانستیم موضوع جلسه چیست؟ شب را در منزل آقاى شمخانى مهمان بودم. صبح بدون اطلاع از برنامه یك دیگر حركت كردیم. دم درِ ریاست جمهورى با هم تلاقى نمودیم، فهمیدیم مقصدمان یكى بوده است. موضوع آن جلسه ختم جنگ از سوى حضرت امام قدّس سرّه و اعلان قبول آتش بس بود.
در آن جلسه هم، حقیر عرایضى داشتم و پیشنهاداتى را مطرح كردم كه مورد عنایت حضرت امام قدّس سرّه واقع شد.
پس از قبول آتش بس، دشمن بعثى پیمان شكنى كرد و از غرب و جنوب تهاجم وسیعى را علیه ما آغاز كرد و از سمت اهواز تا 35 كیلومترى شهر پیش روى نمود. كما این كه از طرف غرب هم تا بیست كیلومترى كرمانشاه رسید. در این تهاجم وسیع، منافقین جلو بودند و عراقى ها پشت سر. به هر حال، دو باره از نو خود را آماده كارزارى سخت نمودیم.
در تلویزیون سراسرى ظاهر شده و مردم عزیز را به حضور در مناطق مرزى دعوت كردم. بحمداللّه مؤثر واقع شد.
هم زمان رهبر معظّم انقلاب اسلامى كه در آن وقت رئیس جمهور بودند با پیامى مردم را بسیج فرموده و خود هم به خوزستان تشریف آوردند.
از سراسر كشور نیرو آمد، به طورى كه جا نبود. پادگان ها، مدارس، مساجد، حسینیّه ها پر شد از جمعیّت؛ حماسه عجیبى آفریده شد كه در طول دوران دفاع مقدّس بى نظیر بود و معلوم است كه با پیروزى قاطع نیروهاى ما دماغ دشمن به خاك مالیده شد و جنگ پایان پذیرفت.
از آغاز استقرار در اهواز احساس كردم اصلى ترین نیاز جامعه، نیاز فرهنگى است و تأمین آن منحصر است در حوزه علمیّه، علماى گذشته در راه بسط حوزه زحمات زیادى كشیده بودند؛ ولى به علّت مساعد نبودن شرایط كار، پیش رفت چندانى نداشت.
پیروزى انقلاب اسلامى اوضاع رامتحوّل كرده و زمینه رابراى استقبال جوانان فراهم آورده بود و ما از این فرصت استفاده كردیم. ابتدا حوزه سابق را كه به علّت حوادث انقلاب و جنگ تحمیلى از هم گسسته بود تجدید كرده و در محلّ مناسبى بر پا نمودیم. مواد درسى، اساتید، برنامه و شهریّه مختصرى تعیین شد. دارالعلم مرحوم آیة اللّه بهبهانى رحمه الله كه تحت تعمیر بود آماده شد و به آن جا منتقل شدیم. این حوزه بحمداللّه تاكنون پابرجااست وبیش از سى صدنفر همه روزه براى درس وبحث در آن تردّد دارند.
در كنار اقدام فوق احساس كردم كه لازم است با گزینش دقیق و ضوابط خاص، حوزه اى وجود داشته باشد كه براى نسل جوان هم جذبه بیش ترى داشته باشد و هم براى آینده بهتر، حوزه مزبور را در پنجم اردى بهشت 1360 تأسیس كردیم و كم كم محلّ مناسبى در زمینى به مساحت دوازده هزار متر مربع ساختیم كه جمعاً داراى حدود 150حجره و چند مدرّس و مسجدى بزرگ مى باشد.
در این مدرسه بر خلاف روال متعارف در گزینش از تحقیقات محرمانه استفاده مى شود. ضریب هوشى باید بالا باشد و هم اكنون چهارصد نفر طلبه در این حوزه در مقاطع مختلف از درس خارج گرفته تا سطوح و مقدّمات مشغول تحصیل هستند. اداره این حوزه براى ما هزینه سنگینى در بر دارد.
از جمله توفیقات الهى در زمینه خدمات علمى، تأسیس حوزه علمیّه خواهران در حوالى سال 1360 یا 1361شمسى بود. در این حوزه از روال سنّتى استفاده مى شد، ولى پس از مدتى احساس كردیم كه این سبك جواب گوى حجم نیاز نیست، از این رو، یك طرح تلفیقى از حوزه و دانشگاه تنظیم كردیم، به نام مكتب الزهراعلیها السّلام كه امروز بالغ بر سى صدنفر از خواهران محترم در آن مشغول تحصیل اند.
به مرور زمان كه حوزه علمیّه قوّت گرفت، احساس شد كه ما نیازمند یك مركز تحقیقى هستیم، از این رو، در محلّى از حوزه امكانات رایانه اى و كتاب هاى فراوانى تهیّه كرده ایم و فضاى مناسبى را براى تحقیق محققان در نظر گرفته ایم. از این مركز تحقیقى همه محققان مى توانند استفاده كنند.
و امّا دوره تخصّصى فعلاً خاصِ رشته فقه و اصول است و هدف این است كه با تمركز بیش تر در این رشته مقدّس، ظرف پنج شش سال طلّاب خارج خوان تا حدّ اجتهاد برسند ـ ان شاء اللّه.
خداوند توفیق عنایت فرموده بنده همه روزه یك درس خارج فقه دارم و یك درس خارج اصول. بنایم به طوركلّى بر اختصار است، ولى سعى مى كنم نكات دقیق و جالب از قلم نیفتد.
رساله اى در عدالت نوشته ام كه تقریباً مفصّل شده است و تمام موارد شرطیّت عدالت را متعرّض شده ام و ماه رمضان ها كتاب الصوم مى گویم. ضمناً بحث اخلاقى هم براى حوزه هاى علمیّه دارم.
1. دفترى داریم به نام دفتر امام جمعه كه محلّ مراجعات عمومى است؛
2. محلّى داریم به نام كانون مقدّس خانواده كه محلّ مراجعات اختلافات خانوادگى است و خیلى موفق و كارآمد بوده است در كاهش آمار طلاق؛
3. محلّ دیگرى دارم به نام مركز حلّ اختلافات عشایرى؛
4. مركزى داریم به نام مجمع پاسخ گویى به مسائل شرعیّه؛
5. اداره ستاد نماز جمعه.
«اللّهم إنا نرغب إلیك فى دولة كریمة تعزبها الإسلام و أهله و تذل بها النفاق و أهله و تجعلنا من الدعاة إلى طاعتك و القادة إلى سبیلك و ترزقنا بها كرامة الدنیا و الاخرة».
30/3/79
UserName