• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1385/12/13 ساعت 13:27
  • تاريخ :

حضرت آیت اللّه آقاى حاج شیخ احمد محسنی گرگانی دامت برکاته

این جانب در سال 1305 شمسى برابر با سال 1344 قمرى در گركان ـ نزدیك آشتیان ـ متولد شدم.
پدرم على اصغر به شغل كشاورزى و باغ دارى، اشتغال داشت. وى از خانواده مذهبى و ریشه دار بود. جدّم معروف به نایب حسین، رئیس قبیله و فامیلِ محسنى بود. جدّ اعلایم مرحوم حاج محمد از شخصیّت هاى شجاع، با ایمان و مدافع حقوق مظلومان بوده و مصداق آیه شریفه «و أمددناكم بأموال و بنین» به شمارمى رفت. مرحوم مادرم زنى پاك دامن و مدیر و از فامیل سرشناس مهدوى در گركان بوده است.
دوران كودكى
و نوجوانى را در آغوش پر مهر و محبّت والدین در گركان سپرى كردم.
وضعیّت و موقعیّت خانوادگى نسبتاً آبرومندى داشتیم، اگر اختلافى در محلّ رخ مى داد یادم هست پدرم را به عنوان مصلح قرار مى دادند و طرفین دعوا به داورى پدرم اختلافشان را خاتمه مى دادند. مرحوم پدرم نقش به سزایى در روحانى شدن بنده داشت. وى اصولاً به روحانیان منطقه علاقه زیادى داشت.
تولد و دوران كودكىدوران تحصیل
دروس و مواد درسى
دوستان و معاشران هم درس
عوامل مؤثر بر شكل گیرى شخصیّت علمى، سیاسى و اجتماعى
فعّالیّت هاى علمى
الف) تألیفات
ب) تدریس
فعّالیّت ها و مبارزات سیاسى
بازداشت در نیمه شب
نخستین راه پیمایى علیه رژیم در تویسركان
مسئولیّت هاى بعد از انقلاب
پیام حضرت امام قدّس سرّه و خواب من
تحصیلات ابتدایى را نخست در زادگاهم (گركان) آغاز كردم و با علاقه زیاد مراحل تحصیلى را گذراندم و به دریافت گواهى نامه موفق شدم. در تمام مراحل درسى از شاگردان ممتاز بودم و در نمرات درسى و زیبایىِ خطّ، فوق العاده مورد تشویق قرار مى گرفتم. به یاد دارم رئیس كلّ معارف آن زمان از اراك براى سركشى به مدارس منطقه آمده بود، وارد مدرسه ما شد و در كلاس درس ما حضور یافت و مرا براى امتحان احضار كرد. پس از یك آزمون ارتجالى، موفق به كسب جایزه از ایشان شدم كه در آن حال و هواى نوجوانى براى من شادى آفرین و افتخار آمیز بود.
پس از دریافت مدرك كلاسیك كه در آن زمان بسیار به آن اهمّیّت مى دادند به مناسبتى كه مادر بزرگم و خاله ام در خمین ساكن بودند، چندین ماه در آن جا به سر بردم و در همان زمان با حجج اسلام آقایان: رضوانى، مسعودى و جلالى آشنا شدم و این در حالى بود كه هنوز آن ها و بنده طلبه نشده بودیم.
پس از مراجعت از خمین ناخودآگاه ذوق و نشاط علوم حوزوى در من پیدا شد. گفتنى است پس از اظهار علاقه به دروس حوزوى مرحوم پدرم مرا بسیار تشویق كرد. سخنان و كلمات مشوّقانه و تحسین برانگیز ایشان آن چنان در من اثر كرد كه علاقه من مضاعف شد. تقریباً هفده سال داشتم كه وارد حوزه علمیّه آشتیان شدم. در آن زمان مدرسه علمیّه زیر نظر حضرت آیة اللّه دانش آشتیانى بود. مقدّمات را خواندم و از آن جا به حوزه علمیّه اراك رفتم. در آن زمان مرحوم آیة اللّه آقاى كاظم گلپایگانى و آقا میرزا فضل اللّه نصیر الاسلامى مدرسه حاج محمد ابراهیم را اداره مى كردند.
از محضر اساتید وقت استفاده كردم و درس شرح لمعه را نزد مرحوم آقا میرزا فضل اللّه نصیر الاسلامى با چند نفر از طلبه هاى آن زمان خواندیم؛ از جمله جناب عالم وارسته آقاى صلواتى اراكى بود كه شرح لمعه را با هم مباحثه مى كردیم.
دوران بسیار خوبى بود، فارغ البال با نشاط فراوان، فقط فكر و اندیشه علمى برما حاكم بود نه چیز دیگر.
در سال 1325 شمسى به حوزه مباركه علمیّه قم مشرّف شدم؛ یعنى زمانى بود كه حوزه قم با تشریف فرمایى مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى رونق گرفت و پیش رفت چشمگیرى كرد. از سوى معظّم له اساتیدى مانند مرحوم آیة اللّه محقق داماد، مرحوم آیة اللّه فاضل لنكرانى و آیة اللّه حاج شیخ محمد على كرمانى معیّن شدند تا از طلّاب امتحان بگیرند. در جلسه امتحان شركت كردم و قبول شدم و پس از قبولى در امتحان از شهریّه نیز برخوردار شدم. مدتى از محضر درس استاد فرزانه زاهد، مرحوم حاج شیخ عبدالجواد اصفهانى، حاج شیخ عبدالرزاق قائینى و آقاى مجاهدى تبریزى و سپس در درس خارج فقه مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى قدّس سرّه شركت نمودم. هم زمان و پس از ایشان از محضر فقهاى نام دار و اساتید بزرگوارى چون: حضرت امام، آیة اللّه گلپایگانى و آیة اللّه داماد استفاده فراوانى بردم و علم كلام و حكمت و فلسفه را نزد استاد بزرگوار آقاى لاكانى و مرحوم حاج شیخ مهدى مازندرانى و مرحوم حاج آقا رضا صدررحمهم الله فراگرفتم. از محضر استاد علّامه طباطبائى قدّس سرّه بهره زیادى در تفسیر بردم به گونه اى كه در درس تفسیر المیزان همیشه حاضر مى شدم.

علوم حوزوى متداول را بر سایر چیزها مقدّم مى دانستم. آرى، علاوه بر علومِ پایه (فقه، اصول، تفسیر، حدیث ، كلام، منطق و فلسفه) به علم اخلاق هم كه كم تر از علوم پایه اهمّیّت ندارد، تمایل زیادى داشتم به گونه اى كه در درس اخلاق استاد متخلّق به اخلاق اسلامى، مرحوم حاج آقا حسین قمى ـ كه شب هاى جمعه در منزلش تشكیل مى شد ـ شركت مى كردم. و نیز در درس اخلاق استاد بزرگوار مرحوم حاج شیخ عبّاس تهرانى روزهاى جمعه در مدرسه حجّتیّه حاضر مى شدم.در خلال بحث هاى متداول، اگر فرصت اضافى داشتم به دروس جدید و یادگیرى زبان انگلیسى مى پرداختم.
در سال 1331شمسى سفرى به اعتاب مقدّسه داشتم، پس از زیارت دوره، مدتى در نجف اشرف از جلسه درس مرحوم آیة اللّه العظمى حكیم، خوئى و شاهرودى استفاده كردم و برخى مراجع بزرگوار اجازاتى كتبى به حقیر مرحمت فرمودند. مجموعاً سى سال از محضر اساتید عظیم الشّأن بهره مند شدم. پس از پیروزى انقلاب به حكم وظیفه در دانشگاه هاى صدا و سیما، آزاد و تربیت مدرّس تدریس كردم.
طبعاً یك طلبه وقتى در جلسات درس شركت مى كند مطابق ذوق و سلیقه خویش، دوستان و هم مباحثه هایى هم پیدا مى كند. بنده نیز هم مباحثه هایى داشتم كه عبارت اند از: حضرات آیات صلواتى، حاج آقا مهدى یثربى كاشانى، حاج آقا مهدى حائرى تهرانى، حاج آقا محمد عمّانى همدانى، حاج آقا واحدى ـ كه فعلاً در سوریه است ـ و مرحومان حاج سیّد مصطفى لارى و حاج شیخ محمد على اجتهادى اراكى رحمهما الله و آیة اللّه ستوده اراكى كه باایشان در اراك آشنا شدم وى گرچه از نظر درسى از ما جلوتر بود، ولى به ما خیلى محبّت مى كرد.
گاهى هم جمعه ها براى یاد گرفتن شنا ـ گرچه بنده قبلاً یادگرفته بودم ـ به اتفاق مرحوم آیة اللّه حاج آقا مصطفى خمینى فرزند امام قدّس سرّه و بعضى دوستان دیگر به چاله حوض مى رفتیم. در آن زمان استخر نبود جز آب انبارهاى بزرگ كه در جنب هر حمامى معمولاً وجود داشت از جمله حمام خیابان دارالشّفا كه اكنون اثرى از آن نیست آن آب انبار را چاله حوض مى گفتند، اگر كسى شنا بلد نبود خطر غرق شدن وجود داشت، ولى حال و هواى جوانى ساعت ها ما را در حال شنا نگه مى داشت.
اساتید فقه و اصول و سایر علوم اسلامى و نیز معلمان اخلاق كه از محضرشان استفاده بردم، همه بر روح و روانم تأثیر گذاشتند و شخصیّت وجودى ام را شكل بخشیدند به گونه اى كه شب هاى جمعه با برخى از دوستان پیاده به جمكران مشرّف مى شدیم و خاطره شیرینى از جمكران دارم كه مجال بیان نیست.
هم چنین از جمله چیزهایى كه در شكل گیرى شخصیّت سیاسى و اجتماعى بنده بسیار مؤثر بود، قضایاى فدائیان اسلام و مرحوم آیة اللّه كاشانى قدّس سرّه در سال هاى 1331 ـ 1333شمسى بود. من از این كه مى دیدم به آنان كمك نمى شود سخت آزرده خاطر مى شدم. از آن سال ها به بعد این تفكر در من رشد مى كرد و زمانى كه كتاب كشف الاسرار مرحوم امام راحل قدّس سرّه را خواندم، به امام خیلى علاقه مند شدم خصوصاً بیان زیبا و گویاى ایشان در تدریس، هر طلبه اى را تحت تأثیر قرار مى داد و نیز سخن رانى هاى ایشان علیه رژیم در مدرسه فیضیّه و سخن رانى بسیار كوبنده معظّم له علیه لایحه كاپیتولاسیون ـ كه بنده حضور داشتم ـ همه حاضران را منقلب و متحوّل ساخت. این ها مجموعاً و هم چنین اعلامیه هاى ایشان و بعضى از مراجع دیگر علیه رژیم شاه اثر خاصّى در شكل گیرى شخصیّت فكرى و اعتقاد سیاسى این جانب به جا گذاشت.
1. حجاب در اسلام؛ 2. نماز جمعه به انضمام تفسیر سوره جمعه و منافقون؛ 3.ولایت اهل بیت علیهم السّلام ؛ 4. پیام امالى(موضوعى)؛ 5. زكات در اسلام؛ 6. ولایت فقیه و جایگاه خبرگان رهبرى؛ 7. مجلّه بررسى مطبوعات؛ 8. مقاله جایگاه زمان و مكان در اجتهاد؛ 9. پوشش برتر؛ 10. قضاء و شهادات(به عربى)؛ 11. نماز و زكات به سوى ارزش ها.
در طول سى سال كه از محضر پرفیض اساتید استفاده مى كردم، توفیقى دست داد كه به همراه تحصیل به تدریس علوم اسلامى (فقه، اصول و اخلاق) بپردازم و هم اكنون نیز در مدرسه امام خمینى(سپهدار) شهرستان اراك به تدریس خارج فقه كتاب شهادات مشغول هستم و توفیق ادامه آن را از خداوند مسئلت مى كنم. شایان ذكر است كه در قم نیز در منزل خودم ـ واقع در كوچه آبشار ـ شرح لمعه و اصول فقه مى گفتم. هم چنین درس اخلاق و تاریخ اسلام و بخشى از شرح لمعه را در مدرسه روزانه حضرت آیة اللّه گلپایگانى تدریس مى كردم.
در خلال این نوع فعّالیّت ها، عضویّت در شوراى استفتائات حضرت آیة اللّه العظمى گلپایگانى نیز بودم.
در محرّم سال 1351 شمسى یك سفر تبلیغى به فیروز كوه داشتم، چند روزى كه گذشت از سوى رئیس شهربانى به من ابلاغ شد كه باید در پایان منبر به شاه دعا كنى! و من عملاً ابا مى كردم، و به تبلیغاتم ادامه مى دادم، دو نفر پلیس همواره در مجلس سخنان مرا گوش مى دادند و مراقب بودند كه آیا دعا مى كنم یا نه، چون با مخالفت من رو به رو شدند، از منبر رفتن من جلوگیرى كردند. یكى دو روز بدین منوال گذشت، سرانجام مردم شهر كه از رئیس شهربانى فیروزكوه به سبب گزارش او به مركز بر ضدّ شهر فیروز كوه عصبانى بودند، درگیر شدند و شهربانى را به محاصره درآوردند و شروع به سنگ باران كردند و خساراتى را وارد آوردند و در این میان، رئیس شهربانى مجبور به فرار شد. با این اقدام انقلابى، ممنوعیّت منبر بنده نیز به هم خورد و كماكان به وعظ و موعظه ادامه دادم. خلاصه این كه این سفر با موفقیّت به پایان رسید. سفر دومم به فیروز كوه كه در ماه مبارك رمضان همان سال واقع شد، هیجدهم ماه رمضان مصادف شد با چهارم آبان(تولد محمدرضاشاه خائن) و چون ایّام، ایّام عبادت و از سویى شب نوزدهم ماه رمضان در پیش بود، مصلحت دیدند كه مجلس جشن را به مجلس نیایش براى شاه تبدیل كنند. از این رو، مسئولان شهرى انتظار داشتند كه بنده به مانند همه روز در مجلس روضه خوانى مسجد شركت كنم. براى همین، برخى مسئولان رسماً از بنده دعوت كردند؛ ولى من پیش از ساعت مقرّر، محلّ استراحت همیشگى را ترك كردم، مأموران خیلى تلاش كردند كه محلّ استقرار مرا پیدا كنند، امّا موفق نشدند و سرانجام مجلس نیایش آنان بدون حضور روحانى با وضع خفّت بارى به پایان رسید. بنده نیز طبق معمول همیشگى وقتى صداى اذان مسجد از بلندگو پخش شد، عازم مسجد شدم، پس از نماز جماعت به منبر رفتم، مسئولان شهرى تا صداى مرا شنیدند، عصبانى شدند؛ زیرا آنان شركت نكردن مرا در مجلس نیایش شاه توجیه كرده بودند به این كه فلانى به مسافرت رفته است و الآن كه مى دیدند من در حال سخن رانى هستم نمى دانستند كه چه بگویند. از این رو، فوراً جلسه تشیكل دادند و علیه بنده گزارش تنظیم كردند مبنى بر این كه ایشان به مجلس نیایش شاه اهانت كرده با وجودى این كه قبلاً به او ابلاغ شده بود، در مجلس حضور پیدا نكرد. سرانجام مرا به ساواك دماوند بردند، مدتى بازداشت بودم كه با دخالت یكى از متنفّذان فیروزكوه آزاد شدم.
1. پیش از پیروزى انقلاب در سال 1356شمسى براى ده شب سخن رانى به فریدونكنار دعوت شدم. تبلیغات وسیعى به وسیله رسانه هاى گروهى در باره انقلاب شاه و مردم انجام شد و افكار مؤمنان مشوّش بود، مبلّغان دینى كه از قم به هر شهرى سفر مى كردند گفتارشان با برنامه هاى ضدّ دینى دولت سازگارى نداشت؛ من جمله برنامه هاى تلویزیون. بنده نیز به همین مناسبت یك شب در باره مضار و مفاسد اخلاقى یى كه از تلویزیون پخش مى شود صحبت كردم، برخى از مأموران گزارش تندى علیه من به ساواك دادند و گفتند: «فلانى در منبر گفته است: ,در هر خانه اى كه آنتن تلویزیون دیده مى شود، آن جا فاحشه خانه است`. كه بعدها كذب آن آشكار شد؛ چون نوار سخن رانى بنده خلاف آن را ثابت كرد.
با این حال نیمه شب، اطراف خانه را محاصره كردند و مرا از خواب بیدار و با یك وضع ناهنجارى به ژاندارمرى بردند و پس از مدتى بازداشت و تشكیل پرونده با گزارشى كه عدّه اى از مؤمنان به استاندارى سارى ارائه دادند شخصى به نام سرهنگ مولوى از سارى آمد و پس از رسیدگى چون با اجتماع مردم روبه رو شد قضیّه را فیصله داد و پس از آن برنامه سخن رانى ادامه پیدا كرد و ـ بحمداللّه ـ مؤمنان با پیروزى و اجتماع بیش تر در مسجد حضور پیدا مى كردند.2. برنامه هاى تبلیغى خود را در صورت امكان و دست رسى با رهبر نهضت اسلامى هم آهنگ مى نمودم در صورت عدم امكان با دوستان و مبارزان راه اسلام هم چون مرحوم آیة اللّه ربّانى شیرازى رحمه الله و دیگران نظر خواهى و مشورت مى كردیم.زمانى كه زمزمه ضدّ شاهى و حركت انقلابى شروع شد و شعار علیه رژیم به اوج خود رسید، مردم تویسركان با اجتماع در مسجد یك پارچه صداى مرگ بر شاه سر دادند. دژخیمان با محاصره مسجد، اقدام به تیراندازى كردند و چندین نفر را مجروح نمودند، مردم هم كه به خشم آمده بودند در مقابل، چند پاسبان را خلع سلاح كردند. وضع وحشتناكى پیش آمده بود، به گونه اى كه خارج شدن از مسجد خیلى جرأت مى خواست. در این هنگام احساس مى كنم كه به من الهام شد كه به تنهایى از مسجد بیرون بروم، هر چه مى شود بشود، با بیرون آمدن از مسجد، افراد مسلّح دور مرا گرفتند یكى از آن ها خواست مرا هدف قرار دهد، من هم سینه را باز كردم و گفتم: بزن، شهادت افتخار است در راه اسلام در این اثنا فرماندار جلو آمد. فریاد زدم: تو مى خواهى این مردم روزه دار را هنگام افطار بكشى؟ به او گفتم: باید نظامى ها دست از محاصره مسجد بردارند. گفت: «اگر نظامى ها را از مسجد دور كنم، تو مردم را متفرّق مى كنى؟» قرار بر همین شد. نزدیك افطار بود، مردم نگران بودند و شایع كردند كه فلانى را كشتند، وقتى من به سلامت وارد مسجد شدم، مردم مرا روى دست گرفتند تا همه ببینند. آن گاه همگى خوش حال شدند، درِ مسجد را گشودند و با اطمینان خاطر همه به سوى منازلشان روانه شدند.
1. نمایندگى حضرت امام قدّس سرّه از سال 1399 قمرى در مسائل مذهبى و اجتماعى؛
2. امامت جمعه تویسركان از سال 1358 شمسى؛
3. مسئولیّت رسیدگى به امور طلّاب غیر ایرانى در شوراى مدیریّت حوزه علمیّه قم؛


4. مسئولیّت رسیدگى به صلاحیّت اخلاقى كلّیّه طلّاب ایرانى و غیر ایرانى در شوراى مدیریّت حوزه علمیّه قم؛5. مسئولیّت امتحانات طلّاب حوزه علمیّه قم؛6. امامت جمعه تربت حیدریه در سال 1361 شمسى؛
7. قاضى و ریاست شعبه نهم دیوان عالى كشور از سال 1362 شمسى به مدت یازده سال؛
امام بزرگوارقدّس سرّه در اوایل سال 1362شمسى پیامى خطاب به روحانیان صلاحیّت دار كشور مبنى بر قبول منصب قضاوت صادر كردند و فرمودند: «قضاوت شغل انبیا و اوصیاى آنان بوده است». پس از صدور این پیام، به فاصله كمى شبى در عالم رؤیا به من گفتند: امام تو را همین الآن احضار كرده، در عالم خواب برخاستم، لباس پوشیدم و بیرون آمدم. منزل ما آن وقت چهارراه آبشار قم نزدیك مسجد بود، سر چهار راه دیدم یك اتومبیلِ بنز خاكسترى رنگ توقّف كرده، حضرت امام قدّس سرّه پشت فرمان نشسته مرحوم شهید مطهّرى قدّس سرّه و آقاى خزعلى هم صندلى عقب نشسته اند، امام به من فرمودند: «سوار شو» من هم سوار شدم، امام رانندگى كرد، مقدارى كه راه رفتیم من با خود گفتم امام رانندگى هم بلد است. رسیدیم به چهار راهى، چراغ قرمز شد، امام ماشین را متوقّف كرد، چراغِ سبز كه روشن شد به حركت ادامه داد.
دو روزى از این جریان گذشت، شب مشرّف شدم در حرم حضرت معصومه ـ سلام اللّه علیهاـ دوست ارجمند آیة اللّه مقتدایى هم رسید، احوال پرسى كرد با سابقه اى كه از قبل داشتیم با تبسّم گفت: «راستى از پیام حضرت امام به روحانیان، تو احساس مسئولیّت نكردى كه با ما در امر قضا همكارى كنى؟» باتوجّه به خوابى كه دو شب قبل دیده بودم بى اختیار گفتم: بى میل نیستم؛ امّا خواب را براى ایشان نقل نكردم. به هر حال، این مقدّمات براى من انگیزه اى شد كه مدت نسبتاً طولانى را در دیوان عالى كشور به امر قضا اشتغال داشته باشم.
8. بازرسى دادگاه ها و دادسراهاى انقلاب تهران در سال 1370 شمسى؛
9. امامت جمعه اراك از 23 مهر 1372 تاكنون؛
10. نمایندگى خبرگان رهبرى در دوره سوم از استان مركزى.
2/7/79
UserName