• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1396/04/07
  • تاريخ :

آیت الله علوی بروجردی:

چگونه عمل خود را خالص کنیم ؟

خودمان را گول نزنیم كه صرف اینكه ما چیزی نداریم، پس دلبستگی هم نداریم. همین یك ذره ای كه داریم، گاهی اوقات دلبستگی به شهریۀ اول ماه است، گاهی دلبستگی به همسر است، گاهی دلبستگی به بچه است.

چگونه عمل خود را خالص کنیم ؟

 

آیت الله علوی بروجردی از اساتید حوزه علمیه در جمع طلاب و فضلای حوزه به  شرح فرازی از دعای بیست‌ودوم صحیفۀ سجادیه پرداخته که به این شرح است:

امام‌سجاد(علیه السلام) در ضمن دعای بیست‌و‌دوم از صحیفۀ مباركۀ سجادیه می فرمایند: «... اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وآلِهِ ، وَارزُقنِی الرَّغبَةَ فِی العَمَلِ لَكَ لآخِرَتی حَتّى أعرِفَ صِدقَ ذلِكَ مِن قَلبی، وحَتّى یَكونَ الغالِبُ عَلَیَّ الزُّهدَ فی دُنیایَ. ...» خدایا! بر محمّد و آل محمّد ، درود بفرست و رغبت و شوق برای عمل و كار خداپسندانه براى آخرتم را روزى و نصیبم كن، به طورى كه درستى آن را با قلبم بشناسم، و به طورى كه زهدورزى به دنیایم ، بر من چیره باشد.

ممكن است انسان كار خیر و خوبی هم انجام بدهد، یعنی كاری كه فی نفسه و به‌ذاته خوب باشد، اما می‌خواهم که انجام‌دادن نوع خاصی از کار خیر را روزی و نصیب من كند. از خدا می خواهم که این روزی و توفیق را به من بدهد تا عمل خیر را برای او انجام بدهم.

«فی العمل لك لآخرتی» یعنی كاری كه می كنم برای این نباشد كه در این دنیا فایده اش را ببرم، این بسیار مهم است. گاهی اوقات شخص كار خوب می كند تا مردم از او تعریف كنند. مثلاً بنا می سازد و اسمش را روی بنا ثبت می‌کند. این هم کار خوب است، کار بد نیست، اما منظور امام سجاد(علیه السلام) این نوع کار نیست. حتی گاهی اوقات انسان خوبی و دستگیری می كند، به افراد كمك می كند و در ذهنش هست. چون می داند كمك‌كردن و دستگیری اثر وضعی دارد و در همین دنیا وقتی گرفتار است، کسی دست او را خواهد گرفت. اما باز هم این «فی العمل لك آخرتی» نیست.

اهمیت خلوص در عمل

امام‌سجاد(علیه السلام) می‌فرمایند، باید مانند زرگر عمل کنید. كار زرگری كار راحتی است، چون طلا با حرارت خیلی پایین آب می ‌شود. وقتی طلا ناخالصی داشته باشد، باید آن را خارج و طلا را خالصش كنند. سپس آن طور که می‌خواهند آن عیار دلخواه را به آن اضافه كنند تا آن را بسازند. در گذشته كارخانه‌ای نبوده و طلا را با همان ناخالصی‌اش می ساختند و لذا به طور دقیق مشخص می‌كردند که ناخالصی‌اش چقدر است.  امام‌سجاد(علیه السلام) در این دعا دقیقاً برای ما تشریح می كنند كه خلوص عمل را چطور به دست بیاوریم؛ یعنی باید بگوییم: «خدایا روزی كن عمل و كار را به خاطر تو انجام بدهم و انگیزه‌ای كه در كار خیر دارم، اصلاً انگیزۀ دنیایی یا آنچه می‌ خواهد در دنیا به من برگردد نباشد. فقط آخرت و دنیای دیگر مد نظرم باشد.» اما «فی العمل لك لآخرتی» تمام شد؟ نه!

زهد، نتیجۀ عمل خالص است

گاهی اوقات ممكن است انسان كار خوب و خیر انجام بدهد، اما خودش را فریب می‌دهد. گاهی اوقات ما حتی برای خودمان هم توجیح می كنیم؛ مخصوصاً در قضایای مالی. برای اینكه درستش كنیم و خیالمان راحت بشود، رنگ و لعاب صحت و اعتبار رویش می‌پوشانیم. امام هم اینجا میزان و ترازو گذاشته‌اند و می‌فرمایند: شما كار را برای خدا انجام می‌دهید، کارتان برای آخرت است و برای دنیا نیست، اما میزانش این است. اگر بخواهیم صدقش را بفهمیم كه واقعاً برای خدا بوده یا نه، باید به قلب و دل خودمان مراجعه كنیم. برای سنجش خلوص، آن كاری كه زرگر می‌تواند در خصوص طلا انجام بدهد، دل انسان می‌تواند برایش انجام بدهد. دل گوهری است كه دقیقاً ناخالصی ها را مشخص می كند. حتی اگر خودش برای كار خودش توجیح درست كرده باشد، آن دل موجب نگرانی می‌شود كه آن طور نیست. امام می فرمایند: «خودِ قلب بهترین شاخص است برای اینكه نشان بدهد كه من خلوص دارم یا ندارم.» البته دعا این طور شروع می‌شود: «اللهم صل علی محمد و آله وارزقنی الرغبة فی العمل لك لاخرتی حتی اعرف صدق ذلك قلبی و حتی یکون غالب علی الزهد فی دنیای...». این حتی عطف به قبل است ـ یعنی امام می‌فرمایند: «وارزقنی رغبة فی العمل لك لآخرتی» تا شاخص ها. «حتی اعرف صدق ذلك من قلبی». دیگر اینکه «حتی یكون الغالب علی الزهد فی الدنیای». خدایا روزی كن عمل را خالصاً برای تو انجام بدهم، فقط برای تو تا اینكه  این هم باز شاخص است «حتی یكون الغالب علی الزهد فی دنیای». اگر خدا توفیق بدهد كه من عمل را خالصاً برای او انجام بدهم، این حالت که غایت است، برای من پیش می‌آید؛ یعنی به دنیا زهد پیدا می‌كنم.

زهد چیست؟

زهد در دنیا، نه به معنای نداشتن است، نه به معنای استفاده ‌نكردن. زهد در دنیا به معنای نداشتن دلبستگی است. ممكن است فقیری كه فقط به اندازۀ نان شبش مال دارد زاهد نباشد، اما آدم ثروتمند میلیاردر زاهد باشد. معنای زهد را باید متوجه شد. معنای زهد این است كه انسان به آنچه دارد، دل‌بسته نباشد. یعنی اگر روزی بین این شیئی كه دلبسته‌اش است و خدا دَوران امر پیدا شد، یعنی یا خدا یا این، راحت بتواند آن شیء و آن مال را كنار بگذارد و خدا را بگیرد. دلبستگی كه می گوییم این است. گاهی اوقات شخص فقیر است، محتاج لقمه‌ای نان است، طلبه است. به كتابی دلبسته است. جانش است و این كتاب. مثلاً كتاب اصول یا فقه است و وسیلۀ كارش. تفاوتی نمی كند. دلبستگی، دلبستگی است. دلبستگی فقط به مقام و پول نیست. در این دنیا دلبستگی به هر چیزی که باشد، اگر بین خدا و او دَوران امری پیدا شود و جدایی افتاد و انسان نتواند خدا را ترجیح بدهد، این می‌شود غیرزهد. چنین شخصی زاهد نیست و لذا در روایات آمده است كه آخر عمر انسان كه می‌شود، در آن حالت سكرات، این دلبستگی‌ها خیلی بارز و برجسته می‌شود و لذا شیطان انسان را با آن چیزهایی كه مایۀ دلبستگی‌اش است، تحت فشار قرار می دهد. گاهی اوقات این اتفاق افتاده است.

یكی از بزرگان نقل میكردند: در نجف، با طلبه‌ای هم‌حجره ای بودیم. آن طلبه حالش بد شد. اوضاع احوالش خراب شد و به حالت سكرات مرگ افتاد. آن زمان اورژانس نبود كه بیمارستان ببرند و بعد در آنجا معلوم نباشد چه به سرش می آید. در همان حجره روبه‌قبله درازش كردیم و نشستیم تا شهادتین را بگوید. دیدیم شهادتین نمی گوید، درحالی‌که متدین، نمازشب‌خوان و از همه جهات کامل بود. اما هرچه شهادتین را گفتیم، تکرار نکرد. قدری گذشت، حالش بهتر شد. بعد معلوم شد این طلبه كتابی دارد که خیلی به آن دلبسته است. وحشت دارد كسی آن را بدزدد و ببرد و دست كس دیگری بیفتد. تا حالش بهتر شد گفت: «بیا جلو. دیدی هرچه شهادتین می گفتی نتوانستم جواب بدهم؟ شیطان را مجسم دیده بودم که این كتاب را برداشته و گرفته بود دستش و می‌گفت آن را آتش می زنم. تو این كتاب را بده به فلان كتابخانه تا من خیالم راحت شود.» كتاب را به آن كتابخانه دادم و برگشتم، دیدم دوباره حالش بد شده و همان سكرات پیدا شده است. گفتم: «شهادتین بگو». شهادتین گفت و مرد. این دلبستگی است. خودمان را گول نزنیم كه صرف اینكه ما چیزی نداریم، پس دلبستگی هم نداریم. همین یك ذره ای كه داریم، گاهی اوقات دلبستگی به شهریۀ اول ماه است، گاهی دلبستگی به همسر است، گاهی دلبستگی به بچه است و لذا سختی مرگ برای این نیست كه آدم در اینجا می خواهد سیر كند و دنیای بزررگ‌تری پیدا بكند. مگر وقتی که در قفس را باز و پرنده را آزاد می كنند، پرنده ناراحت است و غصه  می‌خورد و بر سرش می زند؟ خیر، پرنده با كمال شوق پرواز می كند و می‌گوید من تا الان در قفس بودم. الان می خواهم آزاد باشم. اینجا دنیای وسیع‌تری است.

دلبستگی، علت ترس از مرگ است

آن چیزی كه من را اذیت می كند و آزار می دهد و به آن ترس از مرگ می گویند، یكی از عواملش همین دلبستگی هاست. باید بگذارم و بروم. خانه دارم، باید بگذارم و بروم. زن و بچه دارم، باید بگذارم و بروم. ریاست دارم، باید بگذارم و بروم. كتابخانه دارم، باید بگذارم و بروم.

دید محدودی دارم كه از این دیوار فراتر نمی رفت. هنگام مرگ، این دید را تا نهایت خیلی بیشتر، كه امروز اگر بخواهیم ببینیم بی‌نهایت تصویر می‌ كنیم، به ما می دهند. وقتی جنین می‌خواهد از شكم مادر بیرون بیاید، ناراحت می شود و گریه می كند. معروف است که می‌گویند چون آنجا به هوای مناسب و به آن وضعیت خو گرفته است، بیرون كه می آید گریه می كند. چون جابه‌جا می شود، هوایش عوض می‌شود. این هم دلبستگی است، اما این بچه متوجه نیست که به آن جایگاه دلبستگی داشته است.  اگر این دلبستگی را نداشته باشیم، آن وقت می‌فهمیم که چرا امیرالمؤمنین(علیه السلام) وقتی شمشیر پسر مرادی پایین آمد، فرمودند: «فزت و رب الكعبه». چون ایشان دلبستگی‌ای نداشتند.

نقش فضایل و رذایل در آخرت

این مسئله دلبستگی است كه در مقابل زهد قرار دارد. دیگری مسئلۀ عمل است. وقتی سخن از عمل می گویم، باید توجه داشته باشید که لازم نیست عمل، عمل خارجی باشد. بالاخره شما مراتبی از فضل را طی كرده اید.

لازم نیست فقط به كسی ظلم کرده باشیم. انسان به این دنیا می‌آید و شصت هفتاد سال از خدا عمر می‌گیرد. وقتی انسان جنین و كوچك است، چون بر اساس فطرتش حركت می‌كند، به طور طبیعی به خوبی ها میل دارد. بچه هیچ وقت به طور طبیعی آزاردهندۀ كسی نیست، مگر دیده باشد و یاد گرفته باشد. حالا بعضی‌ها می گویند در ژن تفاوت هایی است. ممكن است این تفاوت‌ها باشد، اما اساس حكمت همین است. انسان در این شصت هفتاد سالی که از خدا عمر می‌گیرد، صفات خوب را كنار می‌گذارد و صفات بد را پیدا می‌كند. وحشت و ترس از آنجاست كه رذائل در وجود انسان ملكه بشود. ملكه یعنی صفت راسخه در نفس بشود، حال تفاوت ندارد این صفت حسد باشد یا بخل یا کینه. این‌ها صفات رذیله و منفی هستند و اگر در انسان ملكه شده باشند، باز هم دم مرگ وحشت هست، چرا؟ برای اینكه این صفات و ملكات، صفات راسخ هستند. این ملكات به مجرد مرگ و از همان هنگام مرگ به صورت واقعی خودشان همدم، انیس، رفقا و همنشین انسان می شوند. این مسئله ترس و وحشت دارد. اگر انسان در این شصت هفتاد سال گناه كرده باشد هر كسی گناه می كند  باید توبه کند. اگر توبه نكند، عذاب خواهد شد. اما اگر ملكاتی كه پیدا كرده‌ است و صفات راسخه در نفس، فضایل باشند، در آن دنیا جایگاهش خیلی خوب است.

منبع: حوزه نیوز

UserName