• شلمچه نمیام!
  • حمید داودآبادی، رزمنده و نویسنده دفاع مقدس نوشت: این، عکس هوایی از منطقه عملیاتی شلمچه و سوراخهای روی زمین، چاله های انفجار خمپاره و توپ روی سر نیروهای ایرانی است.
  • اندکی شوخ طبعی در جبهه
  • جنگ تحمیلی درست است که همه اش نامردی علیه ما بود اما در آن میان کسانی هم بودند که با اندکی شوخی روحیه رزمنده ها را حفظ می کردند...حالا گاهی با گفتن شعر طنز گاهی هم با انجام کارهایی که نیروهای ِ بعثی را به بازی می گرفتند...در زیر، یکی از خاطرات به بازی گر
  • آفرین رامبد جوان، آفرین
  • در شبی که مخاطبان «خندوانه» به سیاق برنامه های پیش منتظر چهره ای مشهور بودند، رامبد جوان میزبان سه آزاده شد.
  • جزیره ی مجنون
  • داستان های کوتاه و خواندنی از شهیدان به روایت جاماندگان
  • امدادگر
  • بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»
  • ورود كلیه بردران ممنوع
  • خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود و اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخطبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....
  • مسلط به زبان عربی
  • خندیدن و خنداندن در جبهه ها رواج بود و در اسارت کیمیایی بود و اینک آنچه می آید خاطراتی است از شوخطبعی ها در دوران دفاع مقدس و در زمان اسارت ....
  • فکر کردم مغزم ریخته کف دستم
  • خستگی و دل‌مردگی برایشان معنایی نداشت، همه جوره سر به سر هم می‌گذاشتند اما از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند، بعضی‌هایشان الان با همدیگر عند ربهم یرزقون شده‌اند؛ یکی از همین نوع خاطرات درباره شهید سیدعابدین حسینی و دوستش عبدالرضا است.
  • دندونای مصنوعی حاج مسلم
  • جبهه علاوه بر لحظات نورانی، درد ناک و وحشت آوری پر بود از لحظاتی ازشادی و شوخی رزمندگان همیشه دنبال فرصتی بودند که فضای جبهه را عوض کنند متن زیر چند داستان از شوخطبعی های و عشق بازی های رزمندگان در جبهه میباشد
  • خنده ی رزمنده
  • شوخطبعی های جبهه و خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی ، سید محمد هاشمیان و علی اکبررییسی
  • اصطلاحات جبهه ای
  • در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این اصطلاحات و تعبیرات جنگ را با هم مرور می کنیم.
  • این نوشته های را بخوانید!
  • گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با ه
  • خاطره ناب مهمانی شهدا
  • به همراه بچه های تفحص بودیم و از همراهی شان کسب فیض می کردیم. گهگاه پای خاطراتشان هم می نشستیم، از جمله پای خاطرات جانباز شهید حاج علی محمودوند. خاطره ای که در ذیل می آید نقل از اوست، که قسمم داد تا وقتی زنده ام آن را بازگو نکن
  • اصحاب قتلگاه
  • آن چه می خوانید دو خاطره از تفحص شهدا در مناطقه فکه به روایت مجید پازوکی است
  • برادرا برپا
  • امیر برعکس همیشه، آرام و سنگین گفت: «خودِ حاجی دستور دادند بیان سنگر ما، پاشید پشت سر من داشت می.اومدگفتم: «یه خانم... تو خطّ؟ آنچه میخوانید قسمتی از شوخ طبعی ها و شادی های روزگار جبهه است.
  • اولین روز موتورسواری من در جبهه!
  • وقتی به‌عنوان رزمنده به جبهه های نبرد رسیدم، دنبال فرصتی بودم كه خودم را به‌عنوان پیک فرمانده گردان یا فرمانده لشکر جا بزنم؛ چون پیک های مزبور، جملگی موتورسوار بودند، آن هم موتور پرشی مامان و قرمز رنگ. اما هر کاری می کردم، نمی شد که نمی شد. تصمیم گرفتم وق
  • به عراقی‌ها گفتم: الدخیل الخمینی
  • اسرای عراقی تا به اسارت درمی‌آمدند، خیلی سریع این جمله را تكرار می‌كردند: «الدّخیل الخمینی و الموت لصدام. الدّخیل الخمینی و الموت لصدام.» كه ناخودآگاه ورد زبان ما هم شده بود. وقتی هیکل آن كماندو را دیدم که با غضب نگاهم می‌کرد، نزدیك بود كه قبض روح شوم. با
  • ماجرای دوغ تگری حاجی‌جوشن درجبهه
  • حاجی که فهمید حسابی اول صبحی سوتی داده، گفت: زیر دیگ و تند خاموش کن، آب بریز، آب بریز که دست مون رو نشه....بعد خندید و روکرد به بچه ها، آهای، همه بروند توی سنگراشون، تا نیم ساعت دیگه بیان، تا سه می شمارم، یک نفر بمانه، نهار ظهرتان، بی نهار....
  • شوخی، آن هم وسط میدان جنگ
  • دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت د
  • امام جماعت غصبی!
  • می‌گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می‌برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک می‌کشید
  • جغله های جبهه
  • بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به جغله های جهاد. انگار جبهه خونه خاله شون بود. نه از ترکش می ترسیدند، نه از تیر اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه بیشترشون شهید شدند مث
  • خرید سال نو به سبک رزمندگان
  • «هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض می‌خوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این پول را برای خرید عید جمع می‌کنم. بچه‌ها دارند می‌روند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی! حالم گرفته می‌شود.دست می‌اندازم که پ
  • لبخند خاکی شهید همت
  • یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد
  • ماجرای عکاسی بهنام در جبهه
  • ماییم و هزارها دفتر جامانده از قصه‏ی حماسه و ایثار و خرمن خرمن ورق خاطرات نو به نو و تازه از قدسیان دفاع مقدس. قصه‏ی مردانی کوچک (سیزده، چهارده ساله) هم آنانی که نماد استقامت شیعه در جهان شدند
  • مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر
  • حاج جوشن آمد، صدا زد خبرنگارا حالا بیان، حاج جوشن شروع کرد به تقسیم غذا، وقتی در دیگ را باز کردم، بخار برنج و بوی کباب، آب از لب و لوچه خبرنگارای خارجی مثل لوله آفتابه می ریخت، دود از کله شان بلند شد
  • تقی چغندر و رفقا در جبهه
  • آفتاب عمود می تابید، هوا گرم و شرجی، شهردار بخت برگشته، پشت خاکریز، با پای برهنه، لخت، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد، توی دیگ دوغ...
  • شوخی‌های حاجی بخشی در فاو
  • در فاو شرایط آنقدر سخت بود که شهید دستواره هم آر.پی.جی به دست به شکار تانک‌های دشمن می‌رفت، فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد که حاج‌بخشی ‌آمد، هنوز از راه نرسیده شعار ‌داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد
  • زودباش هزار تومان بده
  • قادر می‌گوید: جرثقیل دیر کرد، از اینجا لودری رد می شد، کانتینر را با لودر کشیدیم آوردیم. آقامهدی باکری می‌گوید: برادر طهماسبی منتظر جرثقیل نشدی کانتینر بیت المال را کشیدی آوردی اینجا! هزار تومان به خاطر این سهل انگاری جریمه می‌شوی تو در حفظ بیت‌المال کوتا
  • خاطره خنده‌دار از نحوه‌ی اعزام ما
  • پنج نفر بودیم؛ همراه و همراز و همدرد! دردمان چه بود؟ رفتن به جبهه! همه‌مان پانزده، شانزده ساله بودیم و شاگرد دبیرستانی. در آن جمع پنج‌نفره فقط من بودم که چند ماه پیش با هزار دوزوکلک توانسته بودم خودم را به عقبه منطقه عملیاتی برسانم، اما وقتی شب حمله فرارس
  • بچه‌های خوشمزه !
  • زخمی‌ها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند. یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد می‌خواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانک را از جیبش درآورد و در
  • نماز شب با طعم طالبی
  • شبی، با حمید شریفی، تصمیم گرفتیم واقعا نماز شب بخونیم . به دلیل وجود پشه های حرفه ای و آموزش دیده، هرگز امكان خوابیدن در داخل فضای بسته نبود، به همین دلیل، شب ها بر بالای پشت بام محل اجتماعات ،می خوابیدیم . نیمه ی شب ، یكدیگر را بیدار كردیم
  • قاطر سواری به روش تقی رستگار
  • همانطور که حرف می‌زد روی قاطر پرید و سوار شد. می‌دانستم کمی قاطر سواری بلد است، اما باید سر به سرش می‌گذاشتم. نگاهی به اطراف انداختم. چوب بلند و محکمی را گیر آوردم و به طرف قاطر رفتم
  • آقایانِ شهدا، خیلی مخلصیم!
  • اول از همه این را بدانید که این عملیات ، عملیات شهادت خواهد بود .هرکسی آرزوی شهادت داشته باشد ، در این عملیات خواهد رفت . ما افراد زیادی را ازدست خواهیم داد هم از فرمانده ها هم از برادر های دیگر . خود من هم جزء اولین نفرها خواهم بود . قبلاً به مهدی گفته ا
  • جیرجیرک، بلبلی بزن!
  • «جيرجيرك پنج تا بزن ... جيرجيرك بلبلي بزن ... جيرجيرك چهار تا بزن...» من هم به حرفش گوش مي كردم و هي صدا در مي آوردم. يه 15 دقيقه اي بساط همين بود. ديگه خسته شدم و از تو گودي بيرون اومدم و داد زدم: «بسه ديگه پدر منو در آوردين. هي پنج تا بزن، سه تا بزن ، ب
  • مرخصی من و خنده سربازها
  • هنگامی که به عنوان سرباز در جبهه تنگه ابوغریب حضور داشتم، روزی بواسطه پرکردن اوقافت فراغتم اقدام به حل نمودن جدول کردم. در حین انجام این عمل، بواسطه اشتباهی که در نگارش و پر کردن جدول رخ داد، نیاز به پاک‌کن پیدا نمودم
  • شوخی فرمانده قبل از عملیات
  • در بحبوحه عملیات و الفجر هشت به ساحل اروند آمدیم چون بعضی از بچه‌ها اعزام اول بودند ممکن بود دچار ضعف روحیه شده باشند، وقتی به اسکله رسیدیم شهید اربابی کنار اسکله ایستاده بود و آن‌ها را کمک می کرد سوار قایق شوند مثل کرایه کش‌های شهری داد می زد: «فاو پنج ت
  • کتلت از نوع جبهه ای!
  • در میان رزمندگان طی 8 سال دفاع مقدس کم نبودند افرادی که در عین سختی در برابر دشمن با برادران ایمانی خود با رحم و عطوفت برخورد داشتند و مصداق این آیه ی شریفه شدند که اشداء علی الکفار رحماء بینهم . و در واقع نشاط و شادابی را به واسطه ایمانشان در دل داشتند
  • دختر انگلیسی زبان در جبهه!
  • زخمی ها رو از سالن به سوی هواپیما می آوردم ، یهو شنیدم یکی از پاسداران که ظاهرآ مسئول بقیه بود ، خطاب به یکی از اعضای گروه تخلیه گفت : چیسی را یادتون نره ... . با شنیدن نام چیسی پیش خودم گفتم حتمآ یکی از خانم های گزارشگر ، ترکش خورده
  • آن شب که شیطنت کردیم !
  • از خواب پریدم. صدای شلیک و داد و هوار می آمد. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فکری شدم که دشمن به پادگان حمله کرده و می خواهد ما را قتل عام کند. نجف پور با آن هیکل گنده اش دوید و پایم را لگد کرد. خواب آلود و دستپاچه از جا پریدم و دویدم
  • کمی از بدی شهدا بگوییم!
  • بعضی از شهدا یک مقداری بد بودند! بعضی هایشان هم شاید بیشتر. مثلاً آنهایی که به کسی اجازه نمی‌دادند مزاحم خلوتشان با خدا بشود. شما بگویید، چکار باید می‌کردیم؟! وقتی خودمان از لحاظ معنوی پایمان لنگ بود،حق نداشتیم به این و آن آویزان شویم؟ مگر می‌شد کسی را دی
  • وقتی اسرا خواب بودند
  • همه اسیرها خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند. قبل از برخاستن، رو به پنجره بند نگاه كرد. از نگهبان خبری نبود. به آرامی از جا برخاست و رفت به گوشه آسایشگاه. با لیوانی آب وضو ساخت. با احتیاط بیشتر، از لابه‌لای بدن اسیرها، برگشت سرجایش. قبل از آنكه به
  • احکام چای خوردن در جبهه
  • ناگهان احساسات مذهبی , انقلابی ما به غلیان رسید گفتند مرغ یک پا دارد ما باید امروز برویم اهواز نماز جمعه! گفتم عمرا اگر اجازه بدهند شما تشریف خود را ببرید! گفتند جیم می زنیم می رویم و برمی گردیم . گفتم : مگه من مرده ام که شما می خواهید نماز جماعت را
  • اکبر کاراته و الاغش در جبهه
  • اکبر کاراته یه سطل شربت درست کرد و چند تا کمپوت برداشت تا واسه بچه‌ها ببره. بین نخل‌ها که میومد یه چیز عجیبی بین علف‌ها دید. پیاده شد ببینه چیه که صدای هورت، هورت شنید. سر الاغ توی سطل شربت بود
  • تو که قرار نبود شهید بشی!
  • کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».
  • حاجي مهياري از گردان حبيب
  • از عمليات برگشته بوديم و جاي سالم در لباس هايمان نبود. يا تركش آستينمان را جر داده بود يا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و يا بر اثر گير كردن به سيم خاردار و موانع ايذايي دشمن جرواجر شده بود
  • عملیات مورچه های کم‌خون
  • ناهارمان را خورده بوديم و سه نفري توي سنگر لم داده بوديم. گاه‌گاهي صداي خمپاره‌اي از دور به گوش مي‌رسيد و اگر محل انفجار نزديک‌تر بود، سقف سنگر تکانکي مي‌خورد. يونس روي سرش چفيه خيسي انداخته، به پشت خوابيده بود
  • عروسی به صرف عزاداری!
  • و الله از اول جنگ حتی یکی از مسوولین نیامده از ما بپرسد خرت به چند!؟ خودمان آن قدر سِرتِق بازی در آوردیم و به این ور آن ور زدیم تا فهمیدیم دیده‌بانی و گرفتن گرا و مختصات جبهه دشمن یعنی چه
  • آمپول معنویت
  • در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می‌کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت‌های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت...