• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1395/07/20
  • تاريخ :

کودکان تشنه سرزمین من

داستان کوتاه

اینك کودکان عاشق و تشنه سرزمین من، برای همیشه و تا به ابدیت، همچنان در سوگ یك عشق ناتمام و جاودان، خواهند گریست.

بخش ادبیات تبیان
 
کودکان تشنه سرزمین من

 

داستان کوتاه از حمید رضا نظری به یاد تشنه لبان دشت كربلا

ماه محرم است و در گوشه و كنار شهری بزرگ و درخیابانی سرشار از جمعیت سیاه پوش و عزادار، مردان زنجیرزن و زنان سوگوار و کودکان تشنه سرزمین من، در هوایی گرم و طاقت فرسا، حكایت مظلومیت حسین بن علی(ع) و اهل بیت و فرزندان غمگین دیار كربلا را فریاد می زنند و اشك ماتم می ریزند...
آری؛ اینك کودکان عاشق و تشنه سرزمین من، برای همیشه و تا به ابدیت، همچنان در سوگ یك عشق ناتمام و جاودان، خواهند گریست...
****
مرد عكاس، در حال قدم زدن در مغازه، با بی تابی به گوشی همراه و تلفن روی میز نگاه می كند تا یكی از آن دو وسیله ارتباطی به صدا درآید و او را از نگرانی بیرون بیاورد. بر صفحه گوشی، عكسی از مرد عكاس در كنار جوانی با موهای مجعد و چشم های خندان دیده می شود. در خیابان صدای دسته های عزاداران حسینی به گوش می رسد كه گروه گروه از مقابل مغازه عكاسی می گذرند و دور می شوند.
مرد با دستهایش، سرش را می فشارد و خیالش را به راهی دور می دهد تا از انتظار و دلهره درونش بكاهد. صدای زنگ تلفن، باعث می شود كه مرد با عجله خودش را به گوشی برساند:
" الو!... توئی زن داداش؟!... بهتری؟!... نه، خبری نشده... نگران نباش... انشاء ا... كه چیز زیاد مهمی نیست. خودتو ناراحت نكن! گفتم که؛ دوستش می گفت یه تصادف ساده بوده و عملش هم راحته... چی؟!... آلمان؟!... مگه رفتن به اونجا به این آسونیه؟!... الان فقط باید توكل به خدا كنیم و منتظر باشیم... نگرانی نداره كه؛ دكترهای آلمانی... این چه حرفیه؟ مگه می شه من بی خیال باشم؟! مجید داداشمه؛ تنها داداشم... حالا گوشی رو قطع كن، چون دوستای دانشگاش قراره بعد از عمل، از بیمارستان بهم زنگ بزنن... باشه، خیالت راحت؛ فورا بهت خبر می دم. به امید خدا خبرهای خوبی بهمون می رسه... باشه... فعلا خداحافظ... خداحافظ!"
مرد عكاس گوشی تلفن را سرجایش می گذارد و از جا بلند می شود و در حالی كه اشك هایش را پاك می كند، از پشت پنجره مغازه به دسته های عزادار خیابان چشم می دوزد:
" یا حسین، خودت كمكش كن!"
****
در خانه ای کوچک، در دل شهری بزرگ، پسربچه ای پارچه خیس روی پیشانی گُرگرفته اش را بر می دارد و آن را روی میز کنار دستش می گذارد. او در حالی كه تب و لرز دارد و در رختخواب بیماری دراز کشیده است، با كنجكاوی به صدای پدر و مادرش در فاصله ای نزدیک گوش می كند. پدر، دكمه پیراهن سیاهش را می بندد و به قصد بیرون رفتن از خانه، به سمت در خروجی حركت می كند:
" امروز نذار از خونه بره بیرون؛ سنج رو ازش قایم كن و حواست بهش باشه!"
مادر نگاهش را از اتاق پسربچه می گیرد و به مرد می دهد:" من كه از پسش برنمی آم، اگه خواست بره، چكار كنم؟"
پدر با صدای بلند و رو به اتاق، طوری كه صدایش به گوش پسربچه برسد، داد می زند:" می گم به هیچ وجه نباید از خونه بره بیرون؛ می فهمی خانم؟! این بچه تب داره، مریضه؛ توی جمعیت و زیر دست و پا، تلف می شه!... داروهاش رو بده و بازم پاشویه اش كن... من دیگه باید برم!... خیالم راحت باشه؟! "
لبخندی کم رنگ بر لب خشک و صورت عرق کرده پسربچه نقش می بندد:" خب برو دیگه؛ بچه ها منتظرن!"
او كمر راست می كند و در رختخواب می نشیند و سپس به آرامی و مخفیانه یك جفت سنج كوچك از زیر تخت بیرون می آورد و...
لحظاتی بعد از بسته شدن در حیاء دست پسربچه، در را باز و چشمهایش با احتیاط مسیر عبور پدر را دنبال می کند. پدركه مشكوك شده، رو بر می گرداند و به در خانه خیره می شود و پس از اطمینان، با آرامش به راهش ادامه می دهد.
پسر با بدنی تب دار و خیس، از تپه خاكی محله پایین می آید و به آرامی، سنج را به هم می كوبد. صدای آهنگین سنج به مرور زمان شكل و ریتم خاصی به خود می گیرد و به گوش می رسد. پنجره ای باز می شود و پسر بچه دوم، در حالی كه سرش را با باند بسته است، محتاط و با هراس از نگاه تیزبین مادر به كوچه نگاه می كند... پنجره ای دیگرگشوده می شود و پسربچه سوم با یك دست شكسته و یك زنجیر سینه زنی، با شتاب زیاد و قبل از آن كه دست كسی به او برسد، از خانه بیرون می زند و خودش را به كوچه اصلی می رساند... پسربچه چهارم با پایی باندپیچی شده و طبل كوچكی بر گردن، از پشت بام به كوچه و بچه ها می نگرد و به قصد پریدن از بلندی، به زمین خاكی زیر پایش خیره می شود و... لحظاتی بعد صدای موزون و محزون مارش عزاداران كوچك حسینی، سراسر كوچه و محله را دربرمی گیرد و بر گوشه چشم پدر كه به شکل پنهانی، نظاره گر كودك تب دار خود و دیگر كودكان سیاه پوش و تشنه است، اشك ماتم می نشاند...
****
ماه محرم است و در گوشه و كنار شهری بزرگ و درخیابانی سرشار از جمعیت سیاه پوش و عزادار، مردان زنجیرزن و زنان سوگوار و کودکان تشنه سرزمین من، در هوایی گرم و طاقت فرسا، حكایت مظلومیت حسین بن علی(ع) و اهل بیت و فرزندان غمگین دیار كربلا را فریاد می زنند و...
مرد عكاس، همچنان به گوشی همراه و تلفن روی میز مغازه چشم دوخته است تا از کشور آلمان و بیمارستان و اتاق عمل برادرش مجید، خبری امید بخش دریافت كند و...
انتظار مرد بیش از حد به درازا كشیده و او دیگر تحمل ندارد. فضای دلگیر و بی روح مغازه عكاسی نفس او را تنگ كرده است. لحظاتی بعد مرد با بی حوصلگی گوشی همراه خود را بر می دارد و به سمت بیرون حركت می كند كه در آستانه در، صورت پسر بچه بیمار، در مقابلش ظاهر و مانع جلو رفتن گام های او می شود. پسر بچه در حالی كه دو سنج كوچك در دست دارد و از شدت تب، بر خود می لرزد، با نگاهی ملتمسانه و با لب هایی تشنه، به چشم های مرد نگاه می كند:" من آب می خوام عمو!"
- آب؟! مگه اینجا سقاخونه اس؟! حالا آب از كجا بیارم تو این هیری ویری؟!
پسربچه، زبانش را بر لب های خشكش می مالد و چشم های كوچكش را می بندد:" تشنمه عمو جون!"
- برو خودتو به دسته های سینه زنی و زنجیرزنی برسون و تا می خوای آب بخور! مگه صدای نوحه شون رو نمی شنوی و علم و كتل و بیرق شون رو نمی بینی بچه؟!
اشك در گوشه چشم های پسر بچه لانه می كند:"من تشنمه عموجون، آب می خوام!"
- من چیكار كنم بچه؟! د برو بذار به بدبختیام برسم! تو هم وقت گیر آوردی ها!...
پسر بچه همچنان بر سر جای خود ایستاده و بغض كرده و دلشكسته به مرد نگاه می كند. مرد با كلافگی و ناراحتی به سمت یخچال گوشه مغازه می رود و در آن را باز می كند:" الله اكبر... حالا چه گیری داده این بچه؛ وِل كُن هم نیست!... صبر كن بهت آب بدم و از دستت خلاص شم بچه!"
او از شیشه درون یخچال یك لیوان آب سرد و گوارا می ریزد و پس از بستن در یخچال به سمت در خروجی حركت می كند، اما برخلاف انتظار او، اثری از پسربچه نیست.
"ای بابا! چقدر هم زود رنجه!"
مرد از مغازه بیرون می آید و پسر بچه را می بیند كه هر لحظه از او دور و دورتر می شود؛ در حالی كه با گام های خسته و لرزان و به آرامی و با ریتم عزا و درد، سنج را به صدا در می آورد. مرد پس از قفل كردن در مغازه، غمگین و پشیمان به دنبال پسربچه حركت می كند:
"صبركن بچه!... كجا می ری؟! مگه آب نمی خواستی عموجون؟! می گم صبركن؛ مگه تشنه ات نیست؟!..."
هر لحظه كه می گذرد از سرعت حركت و راه رفتن پسر بچه و مرد كاسته می شود و آن دو در حالتی كُند و بسیار آرام به سمت جلو حركت می كنند. مرد در حالت اسلوموشن، در حالی كه با یك دست، لیوان را به سمت پسربچه گرفته و با دست دیگر، او را به نوشیدن آب دعوت می کند، به سوی مقصدی نامعلوم گام بر می دارد، اما هر چه می گذرد، فاصله بین آن ها بیشتر و بیشتر می شود. پسربچه و مرد، پس از عبور از تونلی طولانی و تاریك، از سیاهی خارج می شوند و به سوی هاله ای از نور و روشنایی پیش می روند. دیگر هیچ چیز و هیچ كس جز آن دو دیده نمی شود و حتی صدای دسته عزاداران و همهمه خیابان و جمعیت و فضای اطراف به گوش نمی رسد و سكوت و نور، همه جا را می پوشاند و تنها، صدایی به گوش می رسد كه به شكل ممتد و محزون، نام مبارك حسین(ع) را زمزمه می كند؛ نامی كه به مرور زمان بر كوچه و خیابان و محله و شهر طنین انداز می شود و همه جا را دربر می گیرد...
لحظاتی بعد، همزمان با انعكاس نام حسین، صدای زنگ گوشی همراه مرد شنیده می شود. مرد در حالی كه لیوان آب را به سمت جلو گرفته و سوگوارانه در عزای حسین سینه می زند، به آرامی همچنان به دنبال پسر بچه، قدم بر می دارد، اما گویی آن دو هرگز به یكدیگر نخواهند رسید...
****
ماه محرم است و در گوشه و كنار شهری بزرگ و درخیابانی سرشار از جمعیت سیاه پوش و عزادار، مردان زنجیرزن و زنان سوگوار و کودکان تشنه سرزمین من، در هوایی گرم و طاقت فرسا، حكایت مظلومیت حسین بن علی(ع) و...
زنی جوان در حالی كه پریشان و غمگین به نظر می رسد و در خیالات تلخ و شیرین خود غوطه ور شده، چشم های اشكبار و منتظرش را از قاب عكس روی دیوار می گیرد و به تلفن روی میز اتاق نگاه می كند. در عكس، او در كنار جوانی با موهای مجعد و چشم های خندان، در لباس عروسی دیده می شود كه به یكدیگر لبخند می زنند.
صدای زنگ خانه به گوش می رسد و زن هراسان از جا بلند می شود و با عجله به سمت حیاط حركت می كند...
دست زن، در را باز می كند و در مقابل خود، پسربچه ای تب دار و بیمار را می بیند كه دو سنج كوچك در دست دارد. پسربچه ملتمسانه به چشم های نگران زن نگاه می كند:" من آب می خوام عمه!"
زن، مشكوك به خیابان و پسربچه چشم می دوزد:" آب؟!... چرا نمی ری خونه تون آب بخوری؟!"
پسربچه زبانش را بر لب های خشكش می مالد و چشم های كوچكش را می بندد:" تشنمه عمه جون!"
زن به جمعیت و دسته های عزادار خیابان نگاه می كند و سرش را تكان می دهد:" توی این همه آدم و دسته عزادار، یكی نبود یه لیوان آب بهت بده؟!"
اشك در گوشه چشم های پسر بچه لانه می كند:" تشنمه عمه جون، آب می خوام!"
- باشه، صبر كن الان برات می آرم!
و به سمت اتاق حركت می كند و لحظاتی بعد با یك لیوان و یك پارچ شربت خوش رنگ بر می گردد:" بفرما پسرجون!"
پسربچه با خوشحالی و با لذت تمام، لیوان شربت را به لب نزدیك می كند و لحظاتی بعد لبخند می زند:
"آخیش!... دست شما درد نكنه... خداحافظ!"
او لیوان را به زن پس می دهد و زن بعد از بستن در، می خواهد باز هم به سمت اتاق برود كه مجددا صدای زنگ به گوش می رسد:" بازم سلام عمه!"
- سلام عزیزم! چیزی می خوای؟!
پسربچه، شرم زده سرش را پایین می اندازد:" یه لیوان دیگه؛ آخه خیلی خوشمزه اس!"
- بفرما! نوش جونت!
- خیلی ممنون!... دیگه راست راستكی خداحافظ!!
- خدا نگهدار... مواظب خودت باش پسرجون!
زن برای چندمین بار، لبخندزنان به سمت اتاق حركت می كند كه باز هم صدای زنگ در شنیده می شود.
" باز دیگه چیه آقا كوچولو؟!"
زن سرش را بالا می آورد و به روبرویش نگاه می كند. مرد عكاس، با یك دسته گل و یك جعبه شیرینی در حالی كه از فرط خوشحالی اشك می ریزد، رو به زن می خندد:
" مژده، زن داداش؛ عمل مجید... داداش مجیدم... خدایا، شكرت!... ای حسین جان (ع)..."  
****
... و اینک همچنان ماه محرم است و در گوشه و كنار شهری بزرگ و درخیابانی سرشار از جمعیت سیاه پوش و عزادار، مردان زنجیرزن و زنان سوگوار و کودکان تشنه سرزمین من، در هوایی گرم و طاقت فرسا، حكایت مظلومیت حسین بن علی(ع) و اهل بیت و فرزندان غمگین دیار كربلا را فریاد می زنند و اشك ماتم می ریزند...
آری؛ اینك کودکان عاشق و تشنه سرزمین من، برای همیشه و تا به ابدیت، همچنان در سوگ یك عشق ناتمام و جاودان، خواهند گریست...



UserName