• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2270
  • چهارشنبه 1395/6/17
  • تاريخ :

دردی برای مچاله شدن

داستانی کوتاه از سیداکبر میرجعفری

بخش ادبیات تبیان

 

دردی برای مچاله شدن

 


راننده ادامه داد: آره آبجی! این پسر ما عیبش اینه که خودشو زود قاطی چیزایی می کنه که بهش مربوط نیس.

 خوشم میاد كه زبر و زرنگه؛ جنم داره؛ حال می كنم كه زبله؛ می تونه گلیم خودشو از آب بیرون بكشه؛ اما... هی... چی می شه كرد. یه وقتایی ناجور خودشو میندازه تو هچل.

زن كه درست پشت سر راننده نشسته بود، پرسید: پسرتون چی كاره است؟ شغلشون چیه؟
راننده گفت: شغل كه... غلوم شماس... همه كاره و هیچ كاره. همه فن حریف؛ مثل خود من. راستی خانوم مهندس، شغل شریف شما چیه؟ می تونین دست پسرمو تو یه كار دولتی بند كنین كه اینقد از این شاخه به اون شاخه نپره؟ یه كم سر عقل بیاد. نه اینكه عقل نداشته باشه ها! نه... خدا وكیلی، هم عقل داره هم جنم.

زن گفت: آقا شغل من دولتی نیست. كاری هم سراغ ندارم كه پسر شما از عهده اش بر بیاد. من دفتر وكالت دارم؛ وكیلم.

راننده گفت: وكیل؟ خانوم، پس بذارید واسه تون تعریف كنم. خانومی كه شما باشین؛ چند ماه پیش توی محل شلوغ پلوغ شد. پسره همینجا كنار دست من نشسته بود.

یهو پرید پایین ببینه چه خبره. تیز و بز رفت و برگشت؛ نفهمیدم قمه رو از كجا كشید بیرون؛ دوُیید وسط معركه. منم به هواش. یهو دیدم قمه رو برد بالا ؛ زارپ! زد چارتا انگشت طرفو قطع كرد. منو می گی؛ تو اون بلبشو، معطل نكردم؛ عین فنر پریدم از تو ماشین یه نایلون ورداشتم؛ انگشتای قطع شده رو انداختم توش و گذاشتم توی كلمن یخی كه عقب ماشین داشتم. كار خدا رو می بینی؟ زنم همون روز كلمن رو پر یخ كرده و گذاشته بود تو ماشین كه آب یخ داشته باشم. اون بابا رو انداختم رو صندلی عقب و گازشو گرفتم سمت مریضخونه. خلاصه دردسرتون ندم همونجا عملش كردن. الان دستش خوب شده؛ از قبلش هم بهتر!

آخه ملتفتید كه اگه دست و پای قطع شده رو بندازی تو یخ، می شه پیوندش كرد. آدم تا لب گور هم از این و اون چیز یاد می گیره....

به اینجا كه رسید، خانم وكیل زیر لب پوزخند تلخی زد. راننده در آینه او را دید. هیجان لحنش را كم كرد و گفت: آبجی! باورتون نمی شه؟ به مولا راس می گم. الان دست اون بنده خدا از قبلش هم بهتر شده. اما مشكل ما می دونین چیه؟ اون بابا رضایت نمی ده. خیلی سفته. چه می دونم؛ مثل شما نمی خواد قبول كنه دستش خوب شده. از قبلشم بهتر!

خانم وكیل حالش عوض شد؛ چهره اش تغییر كرد. معلوم بود كه می خواهد چیزی بگوید؛ اما در ذهنش دنبال جمله ای مناسب می گشت. به مقصد رسیده بودند. خانم از ماشین پیاده شد. بی هیچ عجله ای كرایه اش را آماده كرد. دستش را داخل ماشین دراز كرد كه پول را به راننده بدهد. حالت غریب دست زن راننده را كنجكاو كرد.دقیق تر شد، رد زخمی عمیق دست زن را مچاله كرده بود!


منبع: همشهری آنلاین

 

تغییر قالب ها در قلب شاعر

تغییر قالب ها در قلب شاعر

تغییر قالب ها در قلب شاعر
بازار کتاب در تسخیرداستان عامه پسند خارجی

بازار کتاب در تسخیرداستان عامه پسند...

بازار کتاب در تسخیرداستان عامه پسند خارجی
شعر فجر یازدهم در ایستگاه پایانی

شعر فجر یازدهم در ایستگاه پایانی

شعر فجر یازدهم در ایستگاه پایانی
پنج نویسنده از رمان سخن گفتند

پنج نویسنده از رمان سخن گفتند

پنج نویسنده از رمان سخن گفتند
UserName