• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2626
  • سه شنبه 1395/5/26
  • تاريخ :

دری به روی دوست

داستانی به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی

چرا جواب نامه هایم را نمی دهی؟! شاید از من رنجیده ای و نمی خواهی با پدرت همكلام شوی!... چرا نمی گویی كه كار دادگاهتان به كجا رسید! با نرگس چه كردی؟

بخش ادبیات تبیان

 

mrnazari


 

 داستان"دری به روی دوست" در سال یكهزار و سیصد و هفتاد هجری شمسی، در قالب نمایش و به نویسندگی و كارگردانی حمیدرضا نظری، پس از حضور در جشنواره سراسری تئاتر، به اجرای عمومی درآمد و سپس  فیلمنامه كامل آن در خانه سینما- بانك فیلمنامه ایران- به ثبت رسید.

*****

*از پدر به جمال
از بیستون ( كرمانشاه )  به...
15 شهریور1369
( نامه ای كه هرگز ارسال نشد )

... پس تو كجا هستی جمال؟! چرا دیگر نمی آیی بابا؟! شاید ساز مرا قبول نداری و فكر می كنی كه چون هفت سال است دفتر و قلم مدرسه را كنار گذاشته و بازنشسته و خانه نشین شده ام، دیگر نمی توانم حرف دلت را بفهمم؟... شاید هم خیال می كنی كه پیر شده ام و دستهای لرزانم، دیگرتوانِ به صدا درآوردن این سازِ كهنه ی روی دیوار اتاقت را ندارند، اما نه جمال! تو اشتباه می كنی؛ پدرت باز هم می تواند با انگشتانش، تارهای این تنبور قدیمی را به لرزش درآورد و صدای عشق را به بالاترین نقطه كوه عظیم بیستون و به گوش شیرین و فرهاد عاشق برساند...
پسرم! چند شب پیش، باز هم به سراغ آن نوشته ات رفتم، همان نوشته ناتمام قبل از اسارت كه خیلی دوستش داشتی و می خواستی روی صحنه اجرایش کنی. می دانی که کدام را می گویم؛ نمایشنامه دری به روی دوست؛ همان متن پر احساس که موضوعش را با انتظار شروع کرده ای؛ انتظار شیرینی كه نمی دانم چرا برای اولین بار، منقلبم كرد و بغض سنگینی راه گلویم را گرفت و فشرد، طوری كه بعد از گذشت هفت سال، هوس كردم ساز ق  دیمی را به صدا دربیاورم، اما به محضی كه به طرفش رفتم، با تمام وجود احساس خطركردم و بر خود لرزیدم...
جمال! به خانه ات برگرد؛ به دیار شیرین و فرهاد برگرد! اگرتو بیایی، ترس من از این ساز می شکند و ما همگی با هم یك زندگی دیگر تشكیل می دهیم؛ من، تو، نرگس، رضا... رضا؟!... می دانی بابا، داداش رضا دیگر هیچ توجهی به من و تو نمی كند؛ او ما را فراموش كرده و همه فكر و خیالش را به زنش نرگس داده كه نمی دانم حرف حسابش چیست و چه می خواهد. من كه سردر نمی آورم؛ نرگس شوهرش را دوست دارد، اما برای سومین بارتقاضای طلاق داده و... می دانم که رضا این روزها سردرگم و پریشان است و حال و روز خود را نمی فهمد، اما این دلیل نمی شود كه سراغی از برادر اسیرش نگیرد. چند روز پیش كه به دیدنم آمده بود، از دستش عصبانی شدم و برسرش فریاد زدم كه:
" حالا اگر چند روز به سركار نروی، دیگر روزنامه چاپ نمی شود؟! یعنی كسی نیست كه برای مدتی كارتو را انجام دهد؟!... "
خیلی چیزهای دیگر هم گفتم، اما از شدت ناراحتی نزدیك بود كه این قلب ناتوان، باز هم كار دستم بدهد و...
پس تو كجا هستی پسرم؟! همه یارانت به خانه هایشان بازگشتند، اما تو مدتی است كه مرا فراموش كرده ای و هیچ خبری از سلامتی خود نمی دهی!... پسرجان!  مگر نمی دانی كه پدرپیرت، بیش از این تحمل انتظار را ندارد؟!...

*از رضا به پدر
از تهران به بیستون
25  شهریور1369

پدرعزیزم!
چرا فكر می كنی كه آمدن یا نیامدن جمال، برایم مهم نیست؟! جمال تو، برادر من، یادگار عزیز مادر است. باوركن كه تو در مورد من اشتباه می كنی؛ من این روزها گرفتار هستم، اما به زودی این مشكل حل می شود و باز هم مثل گذشته ها، صدای خنده نرگس، شادی را برایم به ارمغان خواهد آورد كه البته این یك شرط دارد و آن خرید خانه ای به نام نرگس است... چطور بگویم پدر؛ عروست فقط... خانه تو را می خواهد... پدرجان! امیدوارم موقعیت مرا درك کنی! نرگس برای به دست آوردن خانه قدیمی تو، تنها یك ماه فرصت داده است؛ او می خواهد كه آن خانه، به نام خودش باشد...

*از پدر به رضا
از بیستون به تهران
28 شهریور1369

... من هنوز زنده ام رضا!... می دانم كه پس ازخواندن این نامه، مثل همیشه فریاد خواهی زد:" من هم می خواهم زندگی كنم بابا؛ من هم توی این دنیا سهمی دارم!..."
اما خوب به خاطر بسپار كه چه می گویم؛ این خانه، مال جمال است؛ جمال من به زودی به این خانه بر می گردد! تو هم باید برای همیشه گورت را گم كنی و از جلوی چشمهایم دور شوی!
و اما نرگس؛ به او بگو كه باید این آرزویش را با خود به گور ببرد؛ او...

* از امید به پدر
از بیستون به بیستون
1 مهرماه 1369

سلام آقا معلم!
من امید هستم. شما مرا نمی شناسید، اما من در مورد شما، از جمال بسیار شنیده ام، چرا كه من و او مدت ها با هم در اسارتگاه رمادیه عراق، روزگار گذرانده ایم. من تازه آزاد شده ام و پس از طی مراحل قرنطینه، اكنون قصد دارم به سوی شهرم رودبار حركت كنم... با عرض معذرت، پس از نوشتن این یادداشت، آن را به حیاط خانه تان می اندازم... من سراغ شما را از همسایه هایتان گرفتم؛ گفتند كه به هلال احمر رفته اید تا از جمال خبری بگیرید. از شما می خواهم كه خودتان را ناراحت نكنید؛ جمال درجای خوبی قراردارد.
من دیگر باید به دیارم بروم تا خبری از خانواده ام بگیرم. راستش دلم برای دخترم" شیرین" خیلی تنگ شده است؛ امروز اولین روز مدرسه او است؛ می خواهم درچنین روزی دركنارش باشم... حال دیگر شما را به خدا می سپارم و از شهرتان دور می شوم؛ با این قول كه در اولین فرصت ممكن به خدمت برسم...

*از پدر به رضا
از بیستون به تهران
2 مهرماه 1369

... رضا، عزیز بابا!
از تو می خواهم كه هرچه سریع تر مرخصی بگیری و خودت را به بیستون برسانی تا خانه را چراغانی و کوچه را آذین بندی کنیم؛ برادرت جمال دارد به خانه می آید؛ آسمان بیستون باید نورافشانی شود و چند شب و چند روز، صدای هلهله شادی به گوش برسد. دلم می خواهد كه مردم بیایند و درجشن و شادیمان شركت كنند. دیگر وقت نشستن و غصه خوردن نیست؛ باید دست به دست هم بدهیم و مقدمات این شادی بزرگ را فراهم كنیم؛ من، تو، نرگس، دوستان، آشنایان، همسایگان، همشهریان...

*از رضا به پدر
ازتهران به بیستون
6  مهرماه 1369

پدرجان!
خوشحالم از این كه برادرم به زودی از زنجیر هفت ساله اسارت آزاد می شود و به خانه برمی گردد. باوركن كه بعد از خواندن نامه ات، از شدت خوشحالی، گریستم؛ گریه ای آرامش بخش كه خیلی به آن نیاز داشتم و سالها انتظارش را می كشیدم.
از من خواسته ای كه بیایم و در آن شادی شركت كنم؛  خیلی دلم می خواهد، اما متاسفانه فعلا نمی توانم!... انسان، همیشه در زندگی، دلش برای یك نفر،تنگ می شود؛ یك نفر بیش از همه؛ تو برای جمال و من... چه بگویم پدر؟! هیچ كس نمی فهمدكه من چه می گویم و چه می كشم. از یك ماه مهلت تعیین شده دادگاه، تنها هجده روز باقی مانده است و نرگس همچنان بر مالكیت خانه تو اصرار دارد و من در این میان مانده ام كه تكلیفم چیست... امیدوارم كه تحمل شنیدن این حقیقت را داشته باشی!... چطور بگویم پدرجان؛ نرگس حالا دیگر سی و چهارسال سن دارد؛ او نمی خواهد با مردی زندگی كند كه... نرگس نمی خواهد...

*از امید به پدر
از  رودبار  به بیستون
7 مهرماه 1369

آقا معلم من!
پیش از رفتن به شهرم،  می ترسیدم دخترم شیرین، مرا نشناسد و از من دوری كند، اما اكنون خیالم راحت است و از این بابت ترسی ندارم! حال این نامه را بر قبر شیرینِ شیرین زبانم برایت می نویسم! دخترم چند ماه قبل زلزله را دید و بر خود لرزید؛ آن هم در خوابی شیرین و كودكانه. همه عزیزانم در زیرآوار جان دادند و مرا درآرزوی دیدارشان ناكام گذاشتند. اکنون دلم می خواهد با عزیزی چون تو درد دل كنم، كسی كه هرگز چهره اش را ندیده ام، ولی می دانم كه همچون جمال، قلبی مهربان دارد و...

*از پدر به رضا
از بیستون به تهران
12 مهر1369

رضا جان!
این یكی دو روزه عجیب دلم گرفته است. از وقتی كه نامه امید را خوانده ام، حال و روز خود را نمی فهمم... پاییز دیگر چهره خود را نشان داده است. امروز هوا، ابری است و مثل این كه می خواهد ببارد... نمی دانم چرا دلم شور می زند! نمی دانم چرا احساس می كنم یك حادثه در پیش است؛ حادثه ای وحشتناك كه لرزه بر اندامم می اندازد و می خواهد قلب ناتوانم را از كار بیندازد؛ نمی دانم چرا می خواهم به سراغ تنبورِ کهنه ی روی دیوار اتاقت بروم و آن سازِ قدیمی را به صدا دربیاورم؛ نمی دانم چرا...

*از امید به پدر
از رودبار به بیستون
 13 مهر1369

ای معلم مهربان!
غم بزرگی بر دلم نشسته است كه بسیار سنگینی می كند؛ غمی بزرگ تر از مرگ دخترم!... می خواهم آوار را كنار بزنم و خانه ویرانم را از نو بسازم، اما دستم به كار نمی رود؛ در به در دنبال كسی می گردم كه سنگ صبورم ب  اشد؛ دلم می خواهد چهره مهربانت را ببینم و برآن بوسه بزنم. از تو می خواهم كه به رودبار بیایی! پیداكردن من در میان ویرانه های زلزله، کار چندان سختی نیست...
منتظرت هستم!...

*از پدر به رضا
از رودبار به تهران
21 مهر1369

... رضا جان!
برادرت جمال، دیگر احتیاجی به خانه ندارد؛ او خانه خود را انتخاب کرد و رفت... به عروس خوبم نرگس مژده بده كه دیگر لازم نیست طلاق نامه را امضاء كند؛ او می تواند از همین لحظه، خود را مالك خانه من بداند...
اینك این نامه را با چشمانی اشكبار برایت می نویسم. امید در مورد جمال عزیزم، همه چیز را گفت؛ این كه او چند روز پیش از آزادی اولین دسته از اسرا، درحین اجرای نمایش " دری به روی دوست" در اسارتگاه رمادیه، ناگهان دچار ایست قلبی شده و روحش به پرواز درآمده است؛ او درصحنه ی بازی عشق، عاشقانه، عشق را به نمایش گذاشت و نمایشنامه ناتمام خود را به پایان رساند تا دری به روی دوست گشوده شود و ...

*از پدر به رضا
از بیستون به تهران
17 آبان 1369

رضا، عزیزبابا!
چرا جواب نامه هایم را نمی دهی؟! شاید از من رنجیده ای و نمی خواهی با پدرت همكلام شوی!...  چرا نمی گویی كه كار دادگاهتان به كجا رسید! با نرگس چه كردی؟! تو را به خدا بگو چه شده رضا! با من حرف بزن پسرم! من كه به غیر از تو و نرگس و امید و یک ساز قدیمی، دلخوشی دیگری ندارم؛ سازی که بعد از هفت سال دوری، اكنون با دلتنگی های درون خسته ام مهربان شده است و...

*از پدر به نرگس
از بیستون به تهران
4 آذر1369

... تو بگو عروس خوبم! پسرم رضا كجاست؟! چرا از پدر پیرش سراغی نمی گیرد؟!... حرف بزن دخترم؛ تو را به روح جمالم حرف بزن!... چرا به خانه خود نمی آیی؟! مگر تو خانه مرا نمی خواستی؟!

*از نرگس به پدر
از تهران به بیستون
9 آذر1369

... نه پدرجان؛ خانه بهانه ای بیش نبود؛ من لبهایی معصومانه می خواستم كه برای یك بار، مادر صدایم بزند؛ من دستهایی كودكانه  می خواستم كه بر موی سرم چنگ بزند؛ من بچه ای می خواستم كه شب و روز شیره جانم را بمكد و... من چیزی دیگر نمی خواستم و نمی خواهم پدر! شما كه باید در این مدت هفت سال، مرا شناخته باشی؛ می دانی كه من هرگز انتظاری از رضا نداشتم و هیچ وقت از مشكلات زندگی، دَم نزدم...
پدر مهربانم! سراغ رضا را از من نگیرید كه هیچ خبری از او ندارم! بعد از دادگاه آخر، برای همیشه همه چیز میان ما به پایان رسید. درآن روز، رضا، نامه ات را كه در آن مژده خانه را داده بودی، به من نشان داد؛ خانه ای كه من هرگز چشم طمع به آن را نداشتم! رضا دردادگاه، وقتی فهمید که همه چیز تمام شده و دیگر کاری از دستش بر نمی آید، كنترلش را از دست داد و بر سرم فریاد زد؛ او از من به نام زن لعنتی یاد كرد؛ گفت كه من برای او حكم یك مُرده رادارم كه دیگر نمی خواهد اسمم را بشنود. من از این بابت، بسیار خوشحالم؛ حتی دلم می خواست با مشت و سیلی به جانم می افتاد، اما تنها به گوشه ای رفت و گریه كرد. می دانستم كه او درآن حالت، به خاطر من گریه نمی كند؛ رضا عكس جمال را در دست گرفته بود و ...
بعد از آن روز، دیگر هیچ وقت رضا را ندیدم. فكر كردم شاید به بیستون و به نزد شما آمده است. همكاران روزنامه، سراغش را از من می گیرند و...
پدرعزیزم! در پایان از تو می خواهم كه مرا ببخشی! حتما می دانی كه چرا این همه رضا را تحت فشار قرار دادم و...

*از پدر به نرگس
از بیستون به تهران
15 آذر1369

... می خواستی كاری كنی كه رضا از تو متنفرشود؛ چون دوستش داشتی و به راحتی نمی توانستی از او دور شوی؛ تو با این كار، دلیلی برای دل خودت و رضا پیداكردی كه همدیگر را فراموش كنید. تو بالاخره انتخابت را كردی؛ تو سالهاست كه می خواهی انتخاب كنی. تو عشق بچه را به رضا ترجیح دادی. تو درآینده به عشق  و آرزوی خود می رسی؛ اما رضا به یكباره همه چیز را از دست داد و آواره و سرگردان شد...
می گویند در كوه بیستون، مردی ژولیده و پریشان را دیده اند كه صدای فریاد و شیون شبانه اش، خواب را از چشم اهالی شهر ربوده است...
دخترم! تو را دوست دارم... انتظار، شیرین است.


منبع:مشرق

تصادفی برای نمایشنامه نویسی

تصادفی برای نمایشنامه نویسی

تصادفی برای نمایشنامه نویسی
دالوی بیگدلی و چند نمایشنامه دیگر

دالوی بیگدلی و چند نمایشنامه دیگر

دالوی بیگدلی و چند نمایشنامه دیگر
«رنجهای ایوانف»

«رنجهای ایوانف»

«رنجهای ایوانف»
تنهایی در میان جمع

تنهایی در میان جمع

تنهایی در میان جمع
UserName