• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • شنبه 1395/05/16
  • تاريخ :

آرام تر از همیشه

داستان کوتاه

انگار آرامش عجیبی داشت، در نگاهش انگار سبزترین پاییز زندگی اش جوانه زده بود.

بخش ادبیات تبیان

 
رضا شاعری و مادر شهید فرخ بلاغی

 
 

رضاشاعری می نویسد: وقتی داستانی که برای شهید فرخ بلاغی عزیز در مجله چاپ شد، یک نسخه از مجله را برای مادرشهید بردم، خیلی خوشحال شد، اشک در چشمانش حلقه زده بود، مجله را چسباند روی سینه اش و گفت: خدا خیرت بده پسرم، خدا برادراتو بیامرزه، خیلی خوشحالم کردی... اسم بچه ام تو مجله چاپ شد. متن داستان را در ادامه می خوانید:

***


آخرین روز شهریور سال 1361 بود. باد پاییزی توی کوچه پس کوچه  های محله سه راه آذری برگ  های ریخته بر زمین را جارو می  کشید.

از ابتدای خیابان قدرت پاکی سرازیر شده بود؛ خرامان خرامان با خود فکر می  کرد؛ رسید دم درب مسجد حمزه سیدالشهدا(ع) نگاهی به قد و بالای مسجد کرد، خاطراتش از کودکی تا به امروز در مقابل چشمانش در کسری از ثانیه مرور  شد.

انگار آرامش عجیبی داشت. شهر در نگاهش در حال و هوای دیگری نفس می کشید، در نگاهش انگار سبزترین پاییز زندگی  اش جوانه زده بود. همه جا در نگاه امیر تازه بود. آرام بود، آرام تر از همیشه؛ با لبخند قشنگی که انگار قرار بود روی صورتش جاودانه شود.

 رسید سر کوچه الماسی؛ رفت توی قنادی "سلام عمو صفر 2کیلو از این شیرینی کشمشی  ها بکش برام"
خیره امیر خان!

"می خوام برم خونه جواد شاعری برای عرض تبریک، محمدرضا دامادشون شده...گفتم شاید دیگه فرصتی نشه! فردا صبح علی الطلوع عازمم... خلاصه حلالمون کن حاجی... بدی، خوبی دیدی به بزرگی خودت ببخش.. آدمی زاده دیگه، شاید..."

عمو صفر همین طور که شیرینی را بسته بندی می کرد گفت: زبونتو گاز بگیر جوون! ایشالا صحیح و سالم برمی گردی؛ خدا جوونایی مثل شما رو برا خانواده هاتون و ما نگه داره؛ بیا پسرم اینم شیرینی؛ ایشالا عروسی خودت"

امیر پول شیرینی را حساب کرد و از درب مغازه بیرون زد.

چند دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در آمد. جواد در را باز کرد و رفیق و هم رزمش را به سمت اتاق مهمانی راهنمایی کرد.

سیدخانم چایی آورد و حال مادر امیر را پرسید. با نگاه آرام و سر به زیر امیر شیطنت جواد گل کرد: رو کرد به سید خانم و با لبخندی معنی دار گفت:" مامان تا میتونی الآن امیر رو ببین، چون دیگه معلوم نیست این ورا پیداش بشه؛ امیر نیومده که تبریک بگه، این دفعه قراره بره شهید بشه، اومده حلالیت بطلبه و خداحافظی کنه..."

 _ "نه.. خدا نکنه، اینطوری نگو مادر...، ایشالا میره و صحیح و سالم بر می گرده. ماشاءالله جوونه، مادرش می خواد عروسیش رو ببینه..."

"نه!...مادر من! گفتم که این داداشمون می خواد بره شهید بشه، دیگه هم بر نمی  گرده، نمی  بینی بچه  ام چقدر نور بالا می زنه؟"

این مرتبه نگاهش را برگرداند به امیر و گفت:
مگه نه امیر؟

امیر فقط لبخند ساده  ای زد و سرش را انداخت پایین، کسی چه می داند توی دلش چه می  گذشت؛ شاید خنده  ای از سررضایت.

پانزده روزی از پاییزگذشته بود و امیر روی دوش اهل محل برگشت؛ تشییع پیکر امیر فرخ بلاغی با اولین باران پاییزی انجام شد.

سی وچهار سال از آن زمان می  گذرد، هر وقت
از کوچه شهید یعقوب فرخ بلاغی رد می  شوم با خودم فکر می  کنم اگر این تابلو نبود،
 من الآن ازصمیمی ترین دوست برادرم یاد می  کردم؟


منبع: کیهان بچه ها


 

UserName