• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2684
  • چهارشنبه 1395/4/30
  • تاريخ :

و اینک زمان، متوقف می شود!

آیا شما تحمل خواندن این داستان را دارید؟

قطار، نعره کشان هر لحظه به ایستگاه نزدیک و نزدیکتر می شود و با خود مرگی دلخراش را به ارمغان می آورد.

بخش ادبیات تبیان
 
مترو

 

داستان کوتاهی که توسط حمیدرضا نظری نوشته شده است، تنها هشدار یك حادثه است. حادثه ای كه می تواند به وقوع بپیوندد؛ اتفاق ناگواری كه دور از انتظار نیست؛ اگر در عصر سرعت و پیشرفت سریع تکنولوژی و نیز دلتنگی های همیشگی آدمی، بی توجه به رعایت حقوق شهروندی، بیهوده و شتابزده از کنار یکدیگر بگذریم .

 

... زمانی كمتر از دو دقیقه، به وقت اذان ظهر باقی مانده است...

جمعیت مسافر، در ایستگاه مترو موج می زند و صدای ممتد سوت قطار، از نزدیک شدن هیولایی آهنین خبر می دهد و بلندگوی ایستگاه، حامل پیام های هشدار دهنده ای است:
" مسافر محترم! لطفا پس از سوار شدن، از درهای قطار فاصله بگیرید!... خط زرد لبه سکو، حریم ایمن شماست؛ قبل از توقف قطار و باز شدن درها، از آن عبور نکنید!... لطفاً از دویدن و راه رفتن بر روی پله های برقی ایستگاه..."

مسافران، از روی صندلیها بلند می شوند تا با رسیدن قطار و بازشدن در واگن ها، شتابزده جایی برای خود دست و پا کنند. چند مسافر، بی توجه به دیگران، با عجله شروع به دویدن به سمت لبه تونل و خط زرد "عبور ممنوع" می کنند که در هجوم جمعیت و در یک لحظه بحرانی، به ناگهان کودکی پایش می لغزد و از بلندی سکو، بر روی ریل آهنین سقوط می کند؛ صدای وحشت زده پدر، بر تن مسافران ایستگاه لرزه می اندازد:"یا ابوالفضل!"

قطار، نعره کشان هر لحظه به ایستگاه نزدیک و نزدیکتر می شود و با خود مرگی دلخراش را به ارمغان می آورد. جغد شوم مرگ در نزدیکی کودک به پرواز در می آید و او محبوس در میان ریل، فریاد می زند:"مادر!"

... و اینك کودکی فریاد می زند و دلهره آغاز می شود؛ مادری ناله می کند و از شدت درد و دلهره، بیهوش و نقش زمین می شود؛ پدری بر سنگفرش ایستگاه به زانو در می آید و در خود مچاله می شود؛ همه چیز از حرکت می ایستد و برای چند لحظه، نفس در سینه ها حبس و به یکباره، زمان متوقف می شود...

هیچ کس تحمل دیدن چنین صحنهای را ندارد و وحشت و اضطراب، همه فضای ایستگاه را در بر می گیرد. سرعت و فاصله قطار به اندازهای است که چهل و چهار ثانیه بعد، یک هیولای دهشتناک با کودکی گریان برخورد میکند و کف تونل و ریل آهنین ایستگاه، رنگ خون به خود میگیرد... مأمور سکو، ناباورانه می خواهد به برخورد قطار و سپس له شدن جسم نحیف کودکی مظلوم و ناتوان بیندیشد، اما دیگر فرصتی برای اندیشیدن هم نیست؛ او با عجله دگمه توقف اضطراری روی دیوار را فشارمی دهد تا برق ریل سوم قطع و به مرور زمان از سرعت قطار کاسته شود. متصدی اتاق کنترل، نگاه نگران خود را از دوربین ایستگاه می گیرد و بلافاصله و با شتاب، گوشی را برمی دارد تا به مرکز فرمان خبر دهد. کودک، وحشت زده و در فاصلهای نچندان دور، موجودی غول آسا را می بیند که او را نشانه رفته و با شتاب به سویش پیش میآید. راننده قطار با صدای هراسان مسوول مرکز فرمان، به شدت تکان می خورد:"خطر! خطر! خطر!" راننده، بر خود می لرزد و گوشی را رها می کند تا... اما مگر با چنین فاصله و سرعتی، قطار می تواند توقف كند؟!... سکوت بیش از این جایز نیست و کسی باید کاری کند؛ مأمور سکو با شتاب تمام، از خط زرد و حریم ایمن مسافران می گذرد و از روی سکو به درون تونل می پرد و کودک را از جا بلند می کند و بلافاصله مسافری در بین زمین و آسمان، جسم کوچک کودک را به سمت خود می کشد و او را در آغوش می گیرد...

حالا مأمور باید جان خود را نجات دهد، ولی نمیتواند. چند بار سعی می کند از تونل مرگ خارج شود، اما بی فایده است؛ ترس ازقطار، مغزش را از کار انداخته و قدرت تصمیم گیری را از او سلب کرده است. در میان صدای زوزه اهریمنی قطار، نگاه مُلتمسانه مسافران روی سکو، از راننده درخواست توقف قطار را دارد. مأمور در آن لحظات اضطراب، به هیچ چیز فکر نمیکند و نگاه تیره و تارش، تنها قطاری وحشتناك را می بیند که هر لحظه به او نزدیك و نزدیك تر و بزرگ و بزرگتر میشود. او حتی دیگر صدای قطارحامل مرگ را هم نمیشنود؛ به ناگهان، پاهایش سست می شود و فقط در آخرین لحظات، چشم هایش را می بندد و...

"... اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان لا اله الا الله..."
اینک، پس از گذشت چهل و چهار ثانیه وحشت و اضطراب، در میان نوای آرامش بخش و دلنشین اذان ظهر از بلندگوی ایستگاه، مسافران خندان مترو، تنها نظاره گر مأموری هستند که در یک قدمی قطار، روی ریل آهنین به زانو درآمده و با چشمهای گریان، دستهای لرزانش را رو به آسمان خدا، بلند کرده است.


منبع: الف - حمیدرضا نظری

کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من
اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ
یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!

یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!

یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!
فورا مرا استخدام کنید!

فورا مرا استخدام کنید!

فورا مرا استخدام کنید!
UserName