• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1416
  • پنج شنبه 1395/4/24
  • تاريخ :

یکی هِی می خواهد مرا روشن كند!

داستان کوتاه طنز

آقا، شما چرا ازکتابفروشی دست خالی اومدی بیرون؟! پس كتابت کو؟!

بخش ادبیات تبیان
 
کتابفروشی
 

داستان کوتاه طنز نوشته حمیدرضا نظری

... وقتی به قیمت های بالا و سنگین روی جلدكتابهای داخل قفسه کتابفروشی نگاه كردم، فهمیدم كه حالا حالاها فقط و فقط باید نگاه شان كنم و به هیچ وجه قدرت خرید حتی یك جلد از آن كتاب های خوش جلد ساخت وطن را ندارم؛ پس تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که سرم را پایین بیندازم و خیلی آرام از آن مکان فرهنگی خارج شوم!...

در هوای گرم تابستانی، با عجله پا در پیاده رو و آسفالت داغ خیابان گذاشتم تا هر چه سریع تر خودم را به منزل برسانم كه جوانی با موهای ژولیده و صورت عرق كرده، لبخند زنان در مقابلم ظاهر شد و دست روی شانه ام گذاشت كه:" آقا، شما چرا ازکتابفروشی دست خالی اومدی بیرون؟! پس كتابت کو؟!"
از قیافه و حرف هایش شگفت زده شدم:"منظورت چیه؟! "
- منظوری ندارم، اما می خوام شمارو روشن كنم و فورا برم پی كارم!
- با فندك یا كبریت؟!
- با هیچ كدوم؛ من می خوام با حرف های عمیق و پُربار و آدم روشن كن، به شما هشدار بدم تا هوشیار و روشن بشی!
- خیلی ممنون جوون، اما شما درچه مقامی هستی كه می خوای منو روشن كنی؟!
جوان، پس از خمیازه ای بلند و كشدار، گفت:" من هیچ مقامی ندارم، یعنی اولش قرار بود مُفتش... ببخشین؛ مهندس بشم، ولی چون نشدم، همه اهالی محل بهم می خندن و می گن چه طوری مهندس؟!"
- مهندس در چه رشته ای؟!
- رشته اش مهم نیست، راستش چون من كار و باری ندارم و وقتم كاملا آزاده، از صبح تا شب، همین جوری توی خیابونا قدم می زنم و ساختمون های قشنگ مردم رو متراژ می كنم!
سعی كردم جلوی خنده ام را بگیرم، اما مگر می شد این حرف ها را شنید و نخندید!... چند لحظه سكوت كردم و بعد گفتم:" خیلی جالبه!... خب قرار بود بنده رو روشن كنی؛ پس چی شد؟! "
جوان كه اعتماد به نفس بیشتری پیدا كرده بود، بعد از چند سرفه كوتاه، سینه اش را صاف كرد و ادامه داد:" اول بگو ببینم؛ تو می خوای سوادت زیاد بشه؟!"
- بله؛ خیلی!!
- آفرین! خُب برای شروع، من نصیحت می كنم كه هر روز، یه كتاب گُنده بخونی تا سوادت زیاد بشه!
- کتاب بخونم؟!
- بله؛ مگه وقتی بچه بودی، توی کتاب های مدرسه نخوندی که کتاب، بهترین دوست آدمیزاده؟!
- بله بله، حق با شماست، اما حالا نمی شه بیش از یه کتاب گنده بخونم؟!
- چرا نمی شه؟! اگه عشقت بکشه و سوادت نَم نکشه، می تونی روزی دو تا، سه تا، حتی بیست تا کتاب گنده بخونی؛ هرچه بیشتر، بهتر! چشم حسود كور؛ من كه بخیل نیستم!
خوب به چهره جوان نگاه كردم ببینم كه آیا خودش هم اهل كتاب وكتابخوانی هست و یا... وقتی موفق به كسب نتیجه نشدم، فكرم را بر زبان آوردم:" شما خودتون چی؛ آیا مطالعه دارین؟ "
او بادی به غبغب انداخت و جواب داد:" بله؛ من با یه برنامه ریزی دقیق و حساب شده، روزی سه نوبت صبح و ظهر و شب مطالعه دارم و از این بابت، هیچ غمی ندارم!..."
فکرکردم شاید این بنده خدا راست می گوید؛ شاید واقعا اهل مطالعه وکتاب است و از بخت بد روزگار و یا بر اثر یک مشکل اساسی در زندگی، کارش به این جا رسیده كه... با خود گفتم اگر واقعا سرد و گرم روزگار را چشیده و آدم با تجربه ای است كه باید با دقت به حرف هایش گوش دهم و از او بیشتر بیاموزم...
با مهربانی به او نزدیك شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و به گرمی تمام لبخند زدم:" احسنت به شما و این برنامه ریزی بی نظیرتون! من واقعا به شما افتخار می کنم آقا!"
جوان، که ازکلام گرم و محبت آمیز من سرذوق آمده بود، موهای ژولیده و صورت عرق کرده اش را به صورتم چسباند و پشت سر هم شروع به بوسیدن کرد؛ آن هم نه یكی، نه دو تا، نه سه تا...
"دِ چیكار می كنی آقا؛ ول كن دیگه!"
- قربونت برم که بالاخره یکی پیدا شد منو درک کنه و قدر این برنامه ریزی بی نظیر رو بدونه!... بذار هِی ماچت كنم تا روشن و روشن تر بشی!!
- نمی خوام هِی ماچم كنی آقا جون!... یعنی یه دونه بسه... ول کن آقا!... تو كه منو خفه كردی!... ای بابا! ول كن!... می گم ولم کن!... دِ ول کن دیگه؛ تو چقدر منو ماچ می کنی؟!
- اگه ماچت نکنم، پس چیکارکنم؟!
- به این سوال من جواب بده و بگو خودت تا حالا چه كتابی خوندی؟!
-كتاب؟!... چیز... كتاب... الان یادم نیست!... شما اسم كتاب رو بگو تا من بقیه شو بگم!
- مثلا كتاب پیرمرد و دریا، نوشتة کیه؟
جوان انگشت سبابه اش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت و پس ازچند لحظه، متفکرانه و با نگاهی عمیق گفت:" خارجیه؟! "
- بله، خارجیه!
- كی؛ كتابش یا نویسنده اش؟!
- هم كتابش هم نویسنده اش! شما فقط بگین نویسنده این كتاب کیه؟!
- راستش اسم اون بابارو نمی دونم، اما فكرمی كنم موضوع كتابش درباره یه پیرمرده كه می ره تو دریا!
- حتما برای شنا!
- من چه می دونم آقا؟! مگه بنده مُفتش مَردمم؟! شاید این یه موضوع خصوصیه و اون نخواد که ما سر از كارش در بیاریم! "
- عجب!!
- شایدم اون پیرمرد مثل من یه آدم بدبخت و بیكار و سرگردونه كه برای یه لقمه نون بخور و نمیر، رفته... اصلا به من چه مربوطه كه اون برای چی رفته توی دریا؟! شما هم عجب سوالاتی می پرسی ها!...
دیدم ادامه بحث با او بی فایده است و بیهوده وقت مرا تلف می کند... لحظاتی بعد، به رسم ادب و احترام، از جوان ژولیده تشکر كردم و پرسیدم:" پس گفتی من روزی چند تا كتاب گُنده بخونم؟!"
- من چه می دونم؛ هرچی می خونی، كوفتت بشه...
دیدم درست نیست كه او از من ناراحت و رنجیده خاطر شود؛ پس قبل از خداحافظی، كمی به صورت گرما زده و عرق كرده اش نزدیك شدم و برای آخرین بار، به گرمی به رویش لبخند زدم:" من واقعا به خاطرحرف های پُربار و عمیق تون از شما سپاسگزارم! من اعتراف می كنم كه حرف های خوب تون، بسیار منطقی و با ارزش بود!"
جوان، ناباورانه گفت: " راست می گی جون من؟!
- بله كه راست می گم! باور كنین من هرگز از كسی چنین حرف های گرانبهایی نشنیده بودم!
- یعنی الان شما با حرف های من، هوشیار و روشن شدی؟!
- بله آقا؛ شما با این حرف های گُهربار و دلنشین تون، منو روشن و خوشحال كردین آقا؛ روشن و خوشحال؛ بسیار بسیار!!
جوان، به یكباره و ذوق زده، دست هایش را باز كرد تا مرا در آغوش بگیرد:
" آخ جون؛ پس بذار به خاطر چشم روشنی این خوشحالی، بازم ماچت كنم؛ این بار می خوام یه ساعت تموم، هِی ماچت كنم!... كجا می ری آقا؟!... چرا فرار می كنی؟!... می خوام بازم هِی نصیحت و هِی ماچت کنم تا هِی روشن و روشن تر بشی!... ای بابا، كجا در می ری؟!... صبركن آقا!... صبر كن!... می گم صبر كن!!..."


منبع: الف

فورا مرا استخدام کنید!

فورا مرا استخدام کنید!

فورا مرا استخدام کنید!
کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من
اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ
و اینک زمتن متوقف می شود!

و اینک زمتن متوقف می شود!

و اینک زمتن متوقف می شود!
UserName