• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1653
  • يکشنبه 1395/4/6 ساعت 12:00
  • تاريخ :

امشب، شب عشق من است!

الهی! در این شب عزیز، به نزد تو می آیم تا توشه ای از نور و روشنایی و آب زلال زندگی بردارم و بروم.

 بخش ادبیات تبیان

 

شب قدر

 

داستان کوتاه به مناسبت لیالی مبارک قدر - نوشته حمیدرضانظری

"... صبح دیروز، مردی سنگدل درمقابل دیدگان کودکانش، با خنجر شكم همسرش را پاره كرد... ظهر گذشته، مردی با قضاوت زود هنگام خود، در باغی درخارج شهر، برادرش را به قتل رساند... عصر دیروز، چند برادر و خواهر، پدر بیمار و ناتوان خود را از خانه بیرون و او را آواره خیابان کردند... دیروز غروب، جوانی به خاطر بی وفایی و بی مهری شریک زندگی اش، از ساختمانی هشت طبقه... دیشب، زنی گمنام با شلیك چندگلوله مرگبار..."
... وحشت زده چشم ها و صفحه حوادث روزنامه را می بندم تا دیگر شاهد خبرهای دلهره آور و مرگبار نباشم. اینک دریکی ازقطارهای مترو تهران نشسته و به سوی مکانی نامعلوم حرکت می کنم. برایم مهم نیست که مقصد این قطار کجاست و به کدامین سوی شهر روانه می شود. امشب، شبی از شب های مبارک قدر است و من اینک دلم می خواهد از شهر شلوغ و غبارآلود و دود گرفته تهران بگریزم و به جایی دور و آرام پناه ببرم؛ می خواهم برای ساعاتی چند، آلودگی هوا و دلگیری های روزگار را به دست فراموشی بسپارم تا شاید درهای رحمت و برکت الهی به رویم باز شود و روح و روانم جلایی دیگر بیابد و به آرامش برسم:" الهی! در این شب عزیز، به نزد تو می آیم تا توشه ای از نور و روشنایی و آب زلال زندگی  بردارم و بروم؛ می خواهم فریاد بزنم که گناهکارم و طلب عفو دارم. ای مهربان! امشب شب آمرزش من و گناهان من است؛ امشب، شب عشق من است!..."
پس از خواندن حوادث روزنامه، احساس خفگی می کنم و از وحشتِ آینده ای مشابه برای خود و فرزندان و اعضای خانواده ام، سرم تیر می کشد و گرما و زبانه آتش، همه وجودم را در بر می گیرد. تا اذان روح بخش مغرب و افطار، زمان زیادی باقی مانده است اما نمی دانم چرا ناگهان به شدت تشنه ام می شود و دلم می خواهد به اندازه یك دریا، آب گوارا  بنوشم و... آه خدای من! چرا باید اینک این احساس به سراغم بیاید؟! چرا باید این قدر ضعیف و زبون باشم كه...
زیپ کیف دستی ام را باز می کنم و یك جلد قرآن كوچك بیرون می آورم و در جستجوی بركت و آرامش و رحمت الهی، به کلام خدا پناه می برم که:" بسم الله الرحمن الرحیم  انا انزلناه فی لیلة القدر  و ما ادراک ما لیلة القدر  لیلة القدر خیر من الف شهر  تنزل الملائکة و..."
به مسافر کناری خود نگاه می کنم که ماسك محافظ آلودگی هوا را از روی صورت خود بر می دارد و از پشت عینکی با قاب مشکی، به من خیره می شود؛ می دانم که این مرد میانسال، از لحظاتی قبل مرا زیر نظر داشته و متوجه حال آشفته ام شده و اكنون قصد کمک به من را دارد. حتما او نیز از سر كنجکاوی به روزنامه و تیترهای بزرگ و تلخ صفحه حوادث چشم دوخته و آن را مطالعه کرده است؛ صفحه ای كه همیشه حرف ها با خود دارد و هرگز خالی از خبر نبوده و نخواهدبود...
نگاهم را از مرد می گیرم و از ته دل آه بلندی سر می دهم و با خود زمزمه می کنم:"چه حوادث دلخراشی! چقدر قتل، چقدر بی مهری و بی وفایی!... خدایا! به این شب های عزیز و پر فیض، به من و ما رحم کن و چون همیشه مهربان باش و دست مان را بگیر!"  
مرد هنوز هم دارد با مهربانی و نگرانی به چشم هایم نگاه می کند:" خدا، همیشه مهربانه و نامهربانی از ما آدم های روزگاره آقا!"
- یعنی چاره ای برای این دردها و بی مهری ها و مصیبت ها وجود نداره و...
- چاره؟!... مگه بی مهری و بی وفایی آدم ها، درمان و چاره ای هم داره؟! مگه پدر بزرگ ها و پدرامون از بچگی تو گوشمون از جوانمردی شاه مردان و شیر یزدان، مولا علی (ع) و مهربانی و احترام به... به... پس چرا... چرا...؟!
مرد بغض كرده، رویش را بر می گرداند و از درد، چشم هایش را می بندد و به پشتی صندلی قطار تكیه می دهد... سكوت بین ما حاكم می شود و من و او هر دو در خیالات خود غرق می شویم؛ من به نامهربانی و بی توجهی خود و همسایگانم به پیرمرد مظلوم و دردمندی فكر می كنم كه هفته قبل با جیبی تهی از نان و اسكناس، پشت در بیمارستان این شهر جان سپرد؛ تصویری از مردی خشمگین و بیرحم در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید كه صبح دیروز با خنجر شكم همسرش را... به صفحه حوادث نگاه می كنم كه پرخواننده ترین قسمت همه روزنامه ها و سایت های خبری است و  روز به روز برتعداد مشتاقان آن افزوده می شود...
... دقایقی بعد، قطار به آخرخغ ایستگاه كهریزك می رسد و مرد در حالی كه ماسك محافظ را بر صورت می زند، به آرامی و با فاصله از من و دیگر مسافران، به سمت خروجی ایستگاه حركت می كند...
****
گام های خسته ام ناخودآگاه مسیر و خیابانی خلوت را در پیش می گیرد كه برایم ناآشنا و غریب است... پس از عبور در كناره خیابان و طی یك مسیر تقریبا طولانی، تابلو بزرگ"آسایشگاه معلولان و سالمندان" قدم های مرا از حركت باز می دارد و نگاهم را به سمت خود می کشاند. بی اختیار از درب بزرگ ورودی می گذرم و پای در محوطه آسایشگاه می گذارم. در گوشه و كنار فضایی سرسبز، افراد معلول و سالمندی را می بینم كه با نگاهی دلتنگ و بغض کرده اما منتظر و امیدوار، به شوق دیدار فرزندان شان، به درب اصلی چشم دوخته اند تا شاید آغوش گرم آنان به رویشان گشوده شود. چندپیرمرد ضعیف و ناتوان از زمان ورودم به محوطه آسایشگاه، درجستجوی عزیزشان، با چشم های كم سو و بی رمق به من و مسیر حركتم خیره می شوند... با دیدن آن ها از خود می پرسم كه من در این مكان دلگیر چه می كنم؟ من برای رفع دلتنگی های روزگار، از خانه و شهر بزرگم خارج شده ام، پس در این مكان سراسر دلتنگی به دنبال چه می گردم؟!... خدایا! این چه حالی است كه به من دست می دهد؟... نه؛ من تحمل ماندن و دیدن  نگاه های این جمعیت منتظر را ندارم؛ باید زودتر اینجا را ترك كنم و دقایقی بعد باز هم به اجبار به زیر آسمان تهران غبارآلود و دود گرفته پناه ببرم و... اما نمی دانم چرا پاهایم به خواسته ام توجهی نمی كنند! این چه نیرویی است كه مانع حركت من و خروجم  از آسایشگاه می شود؟.
برای لحظاتی احساس می كنم كه كسی مرا زیر نظر دارد. به سمت راست می نگرم و در فاصله بسیار نزدیك از خود، پیرزنی را می بینم كه با سر و گردن و اندامی معیوب، سوار بر ویلچر به نگاه می كند؛ نگاهی كه پشت و ستون فقراتم را به درد می آورد. بلافاصله سرم را پایین می اندازم تا مجبور به نگاه دوم و ارتباط بیشتر با او نشوم. تصمیم می گیرم كه حركت كنم و هر چه زودتر از پیرزن دور شوم، اما او دست خود را به سویم دراز می كند. مانده ام كه چكار كنم؛ چطور می توانم این دست غیر طبیعی و از فرم برگشته را لمس كنم؟ آیا این دست ناقل بیماری نیست؟ آیا باید دلم به حالش بسوزد و به تظاهر به رویش لبخند بزنم و این دست عجیب و غریب را در دستهایم بگیرم؟... بالاخره با نارضایتی، دست راستم را به قدری دراز می كنم كه پیرزن فقط بتواند با انگشتانم تماس بگیرد، اما او به یكباره دستش را در دستم قفل می كند و با صدای بلند می خندد؛ خنده ای كه همه وجودم را به لرزه در می آورد:" چه كار می كنی خانم؟!... ولم كن!... یواش تر!... دستم رو شکستی خانم!... ولم کن!... از جونم چی می خوای؟!..."
باور نمی کنم که این دست، چنین قدرتی داشته باشد! می خواهم خود را نجات دهم  و از دستش رها شوم و از محوطه آسایشگاه بگریزم، ولی مگر می گذارد؛ به حدی دستم را فشار می دهد كه مجبور می شوم در كنارش به زانو در بیایم... از او كینه عجیبی به دل می گیرم، طوری كه آماده می شوم تا با عصبانیت بر سرش فریاد بزنم كه ناگهان دستم را بالا می آورد و پس از نزدیك كردن به صورتش، بر آن بوسه می زند؛ بلافاصله سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کند و بدنم یخ می زند و همه وجودم به تلاطم در می آید:" خدایا! بوسه چرا؟!... او كه مرا نمی شناسد؛ من كه او را نمی شناسم... یا علی! این بوسه چرا مرا منقلب می کند و آتش بر جانم می زند؟!...
شرم زده سرم را بلند می کنم و به چشم های پیرزن خیره می شوم تا علت این عمل را بیابم؛ چشم هایی بُغض كرده و مهربان كه خارج از ظرفیت و تحمل من است. انگار چشم ها و نگاه پرانتظار او حرف ها با من و ما دارد:" این جوری غریبانه نگام نکن مادرجون که دلم می گیره! منم؛ مادرت؛ مادری که کودکی ها و خنده ها و گریه هات رو خوب به یاد داره!... لالایی های منو به یاد داری پسر کوچولوی مادر؟!... با این چشمای قشنگ و مهربانت، این جوری نگام نکن عزیزم که تنهایی و انتظار، بد دردیه و می دونم كه می دونی، اما از انتظار برام بگو كه هنوزم گوارا و شیرینه مادر!... بذار باز هم به این چشمای قشنگ و معصوم و پُر اشکت نگاه کنم و برات لالایی بخونم پسر شیرین زبان مادر!... سرتو بذار رو دستام و آروم بخواب و غصه هیچی رو نخور؛ من اینجام؛ اینجا؛ پیش تو... لالایی کن پسر نازنین مادر... لالایی کن... لالایی... لالا... لا..."
... پیرزن در حالی که لبخند شادی و رضایت بر لب دارد، به آرامی سرش را روی دستم می گذارد و چشم هایش را می بندد و به خواب فرو می رود؛ گویی دیگر مرا نمی بیند وحضورم را احساس نمی کند... به صورت شكسته اش خیره می شوم كه درد و رنج سالیان دور انتظار را با خود دارد... بعد از چند دقیقه، طوری که آرامش او را برهم نزنم، به مرور زمان، دستم را از دستش خارج می كنم و بلند می شوم و به سمت در خروجی آسایشگاه حرکت می کنم كه با فاصله ای اندك، مردی میانسال، با ماسک محافظ آلودگی هوا و عینکی با قاب مشکی در مقابلم ظاهر می شود. در سكوت و با تعجب به مرد می نگرم كه بی توجه به من، در حالی که عصایی سفید در دست دارد، با چشم هایی نابینا و بغض كرده، از كنارم می گذرد و به آرامی در كنار ویلچر پیرزن زانو می زند و دست چروكیده و از فرم برگشته اش را می بوسد و سپس دست او را تكیه گاه صورت خیس خود می كند... كمی ازپیرزن و مرد فاصله می گیرم و بر روی یكی از نیمكت های آسایشگاه می نشینم تا او به اندازه همه بی وفایی ها و بی مهری هایش به مادر، اشك بریزد و گریه کند.
... بیش از یک ساعت می گذرد و پیرزن همچنان در خواب به سر می برد و سكوت بر همه جا حاكم است و صدایی جز گریه آرام یک مرد به گوش نمی رسد؛ مردی كه سال ها قبل، درِ خانه را به روی مادر پیر و از كار افتاده اش بست تا او به آسایشگاه پناه ببرد و...
****
در برگشت از آسایشگاه معلولان و سالمندان، در قطار مترو، باز هم من و مرد در كنار هم می نشینیم؛ بی آن که او بتواند برای حتی لحظه ای چشم های باز و بیدار و خندان مادرش را لمس کند؛ در این مدت، مادر خودش را به خواب می زند تا فرزندش با وجود این که قادر به دیدن نیست، به خاطر آن همه جفا و بی مهری، شرمنده نباشد و خجالت نکشد. او حتی درچنین شرایطی، نمی تواند شاهد شرمندگی و پشیمانی و افسوس فرزند دلبندش باشد. او دلش برای دیدن چشم های قشنگ و معصوم و پُر اشک فرزند نابینایش بسیار تنگ شده است، اما باز هم در خواب ساختگی فرو می رود و...
مرد، ماسك و سپس عینک را از صورتش برمی دارد و بی توجه به من، در سكوت تمام، به مقابل خود و شیشه بزرگ واگن قطار خیره و در اندیشه ای نامعلوم غرق می شود. امشب، یکی از شب های مبارک قدر است و من باز هم احساس می کنم که باید خدای مهربان را صدا بزنم و از او مدد بجویم... زیپ کیف دستی ام را می گشایم و قرآن کوچک جیبی را بیرون می آورم، اما مرد با شنیدن صدای زیپ، ملتمسانه دستش را به سویم دراز می کند و من کلام خدا را به او هدیه می دهم. مرد در حالی که اشک در چشم هایش حلقه زده، قرآن را می بوسد وآن را بر روی سر می گذارد و به آرامی با خود زمزمه می کند:
" اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُوْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ  وَ بِحَقِّكَ عَلَیْهِمْ فَلاَ أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ   بِكَ یَا اللَّهُ ... بِكَ یَا اللَّهُ ... بِكَ یَا اللَّهُ ..."
او را با خدای خود تنها می گذارم و برای دومین بار، روزنامه را می گشایم و این بار توجهی به صفحه حوادث نمی کنم و به سراغ مقالات اجتماعی می روم و تیتری کوچک، نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند: "به راستی من کیستم؟" و شروع به خواندن مطلب می کنم:
" الهی! من كیستم؟ چرا با وجود این كه شب و روز از مضرات افیون مرگ آور می شنوم و سخن می گویم، اما باز هم به سوی اعتیاد كشیده می شوم؟ چرا دیدن نگاه غمگین كودكان طلاق، درونم را می سوزاند، اما به همراه همسرم، سر از دادگاه طلاق در می آورم؟... ای خالق یکتا! چرا چنین فراموشكارم من؟ چرا هر آنچه از نیکی ها و خوبی ها آموخته ام، به یکباره رها می کنم و آن ها را به بوته فراموشی می سپارم؟ چرا خالصانه به یزدان پاك توكل نمی كنم و خود را میدان دار و همه كاره هر عرصه و میدانی می دانم؟ یا رب العالمین! چرا نمی توانم در آرامش، سر بر مُهر و سجاده بگذارم و كلامی از عشق و عاشقی با تو سخن بگویم؟ چرا در چهار ركعت نمازم، چند بار ذهنم به این سوی و آن سوی پرتاب می شود و خیالات عجیب و غریب به سراغم می آید؟... یا علی ابن ابی طالب، ای رئوف ترین امیر عالم! تو بگو؛ چرا بركت از  سفره ام  رخت بربسته و هر چه می دَوَم و تلاش می كنم، دستهایم همچنان خالی است و راهی به سوی آرامش نمی یابم و همواره..."
... صدای بوق ممتد، از رسیدن قطار مترو به ایستگاه خبر می دهد و من باید در این ایستگاه پیاده شده و خود را به روی زمین و خیابان شلوغ شهر برسانم. به مرد نگاه می كنم كه با لبخندی بر لب و در آرامش، چشم هایش را بسته است. برای این كه خلوت او را برهم نزنم، آرام و بدون خداحافظی از روی صندلی بلند می شوم كه در یك لحظه تكان دهنده، ناگهان بدن سرد مرد، روی صندلی می افتد و عینك و ماسك از دستش رها می شود؛ در حالی که همچنان قرآن را بر سر دارد...
... امشب، شبی از شب های مبارک قدر است و من می خواهم دلگیری های روزگار را به دست فراموشی بسپارم تا شاید درهای رحمت و برکت الهی به رویم باز شود و روح و روانم جلایی دیگر بیابد و به آرامش برسم:" الهی! در این شب عزیز، به نزد تو می آیم تا توشه ای از نور و روشنایی و آب زلال زندگی بردارم و بروم؛ می خواهم فریاد بزنم که گناهکارم و طلب عفو دارم. ای مهربان! امشب شب آمرزش من و گناهان من است؛ امشب، شب عشق من است:" بسم الله الرحمن الرحیم  انا انزلناه فی لیلة القدر  و ما ادراک ما لیلة القدر  لیلة القدر خیر من الف شهر  تنزل الملائکة و..."
****
.... لحظاتی دیگر، صدای روح بخش اذان مغرب مرا به نیایش و سپس افطار با دریایی از آب گوارا دعوت می كند و من بر سنگفرش شفاف سکوی ایستگاه مترو، به مردی نابینا و بی جان و ماسك و صفحه حوادث روزنامه ای چشم می دوزم که همیشه حرف ها با خود دارد و هرگز خالی از خبر نبوده و نخواهدبود:
"... صبح دیروز، مردی سنگدل درمقابل دیدگان کودکانش، با خنجر شكم همسرش را پاره كرد... ظهر گذشته، مردی با قضاوت زود هنگام خود، در باغی درخارج شهر، برادرش را به قتل رساند... عصر دیروز، چند برادر و خواهر، پدر بیمار و ناتوان خود را از خانه بیرون و او را آواره خیابان کردند... دیروز غروب، جوانی به خاطر بی وفایی و بی مهری شریک زندگی اش، از ساختمانی هشت طبقه... دیشب، زنی گمنام با شلیك چندگلوله مرگبار..."


منبع: الف


کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من

کودکان تشنه سرزمین من
اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ

اشکی به پهنای تاریخ
و اینک زمتن متوقف می شود!

و اینک زمتن متوقف می شود!

و اینک زمتن متوقف می شود!
یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!

یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!

یكی هِی می خواهد مرا روشن كند!
UserName