• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1792
  • يکشنبه 15/11/1385
  • تاريخ :

شب بی پایان


از وقتی که از جلسه بسیار مهمی که عصر آن روز تشکیل شده بود، بیرون آمد، احساس بدی داشت. یک نوع گیجی از وقایعی که آن روزها در شهر مشهد شکل می گرفت به او دست داده بود.

جلسه با شرکت فرماندهان پلیس و ارتش و بعضی از خادمان آستان قدس و در یکی از سالنهای نزدیک به حرم برگزار شده بود. کی می دانست کار به اینجا می کشد!!

تیمسار پاکروان، صریحاً اعلام کرده بود که آنچه در مسجد گوهر شاد می گذرد، خاطر اعلیحضرت را مکدر کرده و او شخصاً گفته امشب کار را فیصله دهید.

معطل چه هستید، کار را با متحصنین همین امشب یکسره کنید- بعد از اتمام حجت...

رئیس تولیت آستان قدس در حالی که لبهایش سفید شده بود و می لرزید، گفت: " این کار غیر ممکن است. اینجا محل امن است. این طرف بست..." آثار و عواقب اتفاقات شومی که می خواست بیفتد در صورت و دست و پا و نگاه او کاملاً مشخص بود. با صدایی که به طور آشکار می لرزید ادامه داد:

"... تمام آخوندهای مشهد پشت مردمند..."

تیمسار پاکروان، نگاه تندی به او انداخت و گفت:"... ولی آن طرف هم شاه مملکت است که دوام و قوام ایران به وجود او وابسته است."

فرماندهان ارتش و روسای کلانتریها ساکت بودند. هیچ کس باورش نمی شد قضیه این همه حساسیت پیدا کند. جنگ میان تجدد طلبان طرفدار شاه و آخوندها خیلی وقت بود که شروع شده بود ولی هیچ وقت به صورت رو در رویی و جنگ مسلحانه در نیامده بود.

در دل سروان تیموری، غوغایی برپا شده بود. اضطرابی عجیب که بند بند وجودش را می لرزاند. اولش که وارد ارتش شد، از عنوان و مقام و بله قربان گفتن اطرافیان خوشش آمده بود و باورش نمی شد که روزی چنین ماموریتی پیدا کند. فرماندهی یک گروه برای سرکوبی مردم، مردمی که سه روز و سه شب در مسجد گوهر شاد نشسته بودند.

- با این حال، روی پشت بام مسجد بود. در حالی که عده ای سرباز دست به تفنگ، در انتظار او بودند، در انتظار فرمان او و او در انتظار فرمان دیگری و ... شب دم کرده ای بود. انگار که دم کنی روی همه چیز گذاشته بودند. بالای سرش آسمان بود و ستارگان که آسمان را پوشانده بودند. هنوز نمی توانست موقعیت خود را باورکند. کاش می شد خود را جایی پنهان کند و در مورد آنچه پیش آمده، فکر کند ولی موجها او را کشانده بود به اینجا.

سربازان او، درست روبه روی ایوان مقصوره بودند، جایی که در انتهایش منبر امام زمان(ع) قرار داشت. روزهای کودکی خود را به یاد داشت. روزهای کودکی خود را به یاد آورد که سر بر زانوی مادر گذاشته و کنار همین منبر به آسمان نگاه کرده بود و به ستونهای اطراف و بالای دیوارها که پر بود از خطهایی به رنگ زرد و سفید بر زمینه لاجوردی. مادر "یا حسین گویان"، دست بر سینه کوبیده و بر غریبی امام گریه کرده بود و گاه، قطره اشکی بر روی او افتاده بود...

جمعیت توی صحن موج برداشته بود. از میان ردیف سربازان با دوربینی که در دست داشت، منبر صاحب الزمان(ع) را دید که چهارده پله داشت و روی پله ها، روحانیون نشسته بودند و یک نفر که لباس سفید عربی به تن داشت طوماری را می خواند و اسم روحانیونی که طومار را امضاء کرده بودند.

در پله سوم قیافه آشنای پدر را دید."حاجی میرزا مهدی". پدر، غمگین بود. دنباله عمامه سیاهش را روی شانه انداخته بود. شاید به نشانه رهایی از دنیا. شاید هم برای عزاداری ... صورت پدر، حالت همان روزی را داشت که او را از خانه بیرون کرده بود. آن روز، حرفهای پدر بوی پوسیدگی و کهنگی می داد ولی حالا...

پدر گفته بود: "اینها دولت ظلمه هستند. من راضی نیستم بروی نظام. اگر رفتی جایت دیگر دراین خانه نیست." آن وقت مادر سراسیمه آمده و با التماس گفته بود: "عاقش نکن، نفرینش نکن..."

پدر گفت: "من نفرینش نمی کنم، فقط دعا می کنم خدا هدایتش کند." پدر چگونه توانسته بود همه چیز را پیش بینی کند...!؟

... حالا این بالا بود، جایی که او را به نام سروان تیموری می شناختند. نام فامیلش را عوض کرده بود. شاید اگر می توانست اسمش را هم عوض می کرد. "سید غلامرضا" باب طبعش نبود. این اسم را مادر روی او گذاشته بود. نذرکرده بود اگر بچه اش، پسر باشد، اسمش را غلامرضا بگذارد تا غلامی حضرت را بکند.

از آن بالا، آدمها را دید که کیپ در کیپ نشسته بودند. تمام صحن و ایوانها و حتی دالانهای ورود و خروج پر بود از آدم.جای سوزن انداختن نبود. سرها از دور نقطه هایی بود که به ردیف چیده باشند. به نظر می رسید نقطه ها، گاهی حرکت می کنند به طرف بالا و به سوی تیربارها که به ردیف در پشت بامها چیده بودند. مردم، وقتی اسم پیش نمازها را می شنیدند دلشان قرص می شد. مگر شاه می توانست با این همه روحانی بجنگد!؟

شایع بود که پشت این کار، دستهای دیگری هست. می گفتند ردیف اول سربازانی که روی پشت بام اند، آنها که جلوی تیربارها ایستاده اند، سربازان یهودی خارجی اند و اگر فرمان تیراندازی برسد، بدون شک شلیک خواهند کرد. ولی ردیف دوم...

مردم نمی دانستند که آن روز عصر، تیمسار پاکروان که در میان مردم به "نجس روان" معروف بود، آب پاکی روی دست همه ریخته و حتی از تولیت آستان قدس، سلب اختیار کرده است!

سروان تیموری قدم می زد و در دل می گفت: "نانتان نبود، آبتان نبود، تحصن کردنتان چی بود؟ سه روزه کار و کاسبی وزن و بچه را رها کرده اید و نشسته اید اینجا که چه بشود... توی چه هچلی افتادیم..."

پسر بچه ای میان مردم خرما تقسیم می کرد و مردی که موهای سفید داشت با کوزه به مردم آب می داد. از بچگی او را می شناخت. رضا نمکی را سقای روزهای عاشورا و حالا امشب ...

چند ساعتی از شب می گذشت ولی هوا همچنان گرم و دم کرده بود. نسیمی اندک، حتی نبود که شاخه های درختی را بجنباند .

شهر، یکپارچه در انتظار هول انگیزی بود. شور و التهاب بر کوچه ها و خانه ها و روی پشت بامها حاکم بود. خواب به چشم کسی نمی آمد. عده ای روی پشت بامها جمع شده بودند و چشم به گنبد طلایی امام غریب دوخته بودند. صدای آدمهایی که آن روز در کوچه ها گشته بودند، انگار هنوز باقی مانده بود: "یا حجة بن الحسن عجل علی ظهورک".

"حاجی میرزامهدی" رفته بود بالای منبر و با همان صدایی که به پسر یکی یک دانه اش گفته بود: "برو تو دیگر پسر من نیستی" می گفت: "ما کلاه پهلوی نمی خواهیم، ما بی حجابی نمی خواهیم."

سرهنگ مختاری در صورت پیرمرد که نوری اندک بر آن تابیده بود، همه زندگی خود را می خواند. وقتی دست او حرکت می کرد انگشتر فیروزه ای که در انگشت کوچک دست راستش بود و انگشتر عقیقی که آیه "وان یکاد" رویش نوشته بودند در انگشت کناری اش... از همین دست بود که روزهای عید، عیدی می گرفت و همین دست بود که سراو را نوازش می کرد. حالا او بالای آخرین پله منبر امام زمان (ع) ایستاده بود و سخن می گفت در حالی که صدایش نمی لرزید... بالای ایوان، خط نستعلیق زیبایی را می دید که با رنگ زرد بر زمینه کاشیهای لاجوردی نوشته شده بود. آیات قرآنی که از بچگی آنها را دیده بود و به ترنجهایی که بر روی مناره بودند نگاه کرد که اسماء حسنی را نوشته بودند. در یکی از ترنجها نوشته شده بود: "الصلوة معراج المومن"

چند ماهی می شد که نماز را ترک کرده بود ولی باورش نمی شد از ترک نماز به اینجا برسد. بالای ایوان، رو به منبر صاحب الزمان (ع) ایستاده بود و ماموریت داشت تا هر وقت دستور برسد، همراه با سربازان خود تفنگ را به طرف مردم بگیرد... زیر لب گفت: "چه مردم سمجی هستند!"

زمان به کندی می گذشت. صدای حاجی میرزامهدی قطع شد، بیشتر چراغها خاموش شده بود. چند پاسبان از طرف دری که از پله ها به ایوان باز می شد، خودشان را رساندند به "آقایانی" که روی پله های منبر نشسته بودند و همگی را دستگیر کردند. رضا نمکی و چند نفر دیگر را هم دستگیر کردند.

صدای الله اکبر مردم در فضای مسجد پیچید. در ایوان مقصوره و ایوانهای اطراف حیاط و در شبستانها که مردم به ستونها تکیه داده بودند. در میان مردم موج افتاده بود.

سرهنگ مختاری رفت میان مردم و پشت بلند گو گفت: "ای مردم، امشب اگر اینجا بمانید، دستور شلیک می رسد و موقعی که رسید، دیگر هیچ کس جلودار آنچه پیش خواهد آمد نیست."صدا چند بار تکرار شد، مردم دو دل بودند آیا می زنند یا نه. وقتی روحانیون را گرفتند، حس کردند اتفاق تازه ای در حال وقوع است.

سروان تیموری به فکر خودش بود. فکر سید غلامرضا یا سروان تیموری. گردش روزگارسید غلامرضا را بر روی یکی از پشت بامهای مسجد گوهرشاد قرار داده بود، در مقام فرماندهی یک عده سرباز و اگر فرمان برسد...

"سید غلامرضا" و سروان تیموری در جنگ بودند.

سرهنگ آخرین اخطار را داده بود. ردیف جلوی آنها سربازانی بودند، اغلب، با چشمهای زاغ که با زبانی عجیب حرف می زدند. پشت تیربارها صدای سرهنگ می لرزید و شاید اگر روشنایی بود، مردم سرهنگی را می دیدند با صورتی کاملاً تراشیده و روغن زده و موهایی که رو به عقب خوابانده در حالی که همه وجودش می لرزید. شاید دلش می خواست هر جایی بود غیر از آنجا. با این حال- دستور شاه باید اجرا می شد. شاه گفته بود فریاد مردم را همین امشب در گلویشان خفه کنید و اضافه کرده بود: "به زور سرنیزه هم شده کلاه پهلوی به سر مردم می گذارم و چادراز سرزنان بر می دارم."

در همان جلسه مهم، فرماندهان گفته بودند: "و اگرسربازانی اطاعت نکنند...؟" تیمسار پاکروان جواب داده بود: "هر سربازی که از دستور ما فوق سرپیچی کند، در جا، باید کشته شود. این فرمان اعلیحضرت است." ولوله ای در جمعیت افتاد. بوی خون همه جا می آمد ولی باز هم کسی از جایش تکان نخورد. یک مرتبه، شلیک چند گلوله، شهر را لرزاند. فریادی از میان جمعیت گفت: "نترسید، هوایی است." چند بار دیگر هم تیر هوایی در شد.

بعد ردیف اول شروع به شلیک کرد. مستقیم به طرف مردم. در وسط صحن، در کنار حوض، موج تازه ای بر پا شد. آدمها در میان جوی خون دست و پا می زدند، انگار همه چیز می لرزید. حوض، پر از خون شده بود. خون جهیده بود تا دیوارهای بالا، جایی که با خط کوفی آیة الکرسی را نوشته بودند.

چند سرباز روی زمین افتاده بودند و استفراغ می کردند. فرماندهان تفنگها را به روی سربازان گرفته بودند: "بی غیرتها! از ما فوق خودتان اطاعت نمی کنید..." و سربازها با رنگهایی که مثل میت سفید شده بود، هر چه را خورده بودند بالا می آوردند و می گفتند: "نمی توانیم نمی توانیم."

سید غلامرضا، حس کرد دارد غرق می شود. در میان موجها. دستور داده بودند شلیک کنید به طرف مردمی که به سوی درها حرکت می کنند، شلیک کنید. از اینجا کسی زنده نباید بیرون برود. ولی او خشکش زده بود.

صدای مویه زنی را شنید که از بیابانهای دور دست آمده بود. از راهی دور و در صدای او نفرین و آه هزاران مادر را می شد خواند. با اینکه همه درها بسته بود. زن، آمد تو؛ بزرگ و بزرگتر شد. کشته گان، انگار در دامان او بودند و دستهایشان به شکل گلدسته ها و سرش به شکل گنبد در آمد. دستها رو به آسمان رفته بود و قنوت می خواند. از روی پشت بام، سربازانی را می دید که سعی می کردند چادری را که بر سر زن بود بکشند و او، همچنان مویه می کرد... گلدسته ها شکسته بود... انگشتان زن شکسته بود و از میان انگشتها، خون جاری شده بود. سید غلامرضا، حتی چشمهای تنگ بادامی زن را دید که دو چشمه اشک از آنها جاری بود. اشکهایی که با خون مردمان آمیخته شده بود.

صدایی گفت: "سروان تیموری! دستور تیر بده" و صدایی دیگر گفت: "اعلیحضرت گفته فریادها باید در حلقومشان خفه شود..."

این صدای سرهنگ فرمانده بود: "سروان تیموری! چرا معطلی اولین تیر را خودت بینداز تا سربازان از تو اطاعت کنند."

ولی او دیگر سروان تیموری نبود. او، همان سید غلامرضا بود. صدای مویه زن، همچنان می آمد و با صدای شیون و واویلای زنها از پشت بامها، به هم پیچیده بود. شهر یکپارچه فریاد بود و این زن که مویه می کرد با آن چشمهای بادامی ... آسمان و ستاره ها و گنبد و گلدسته ها که به شکل زنی ظاهر شده بودند و به دور سرش می چرخید... صدای تفنگها می آمد و صدای ناله های مردم که در خون خود غلطیده بودند.

در پشت بام، جبهه تازه ای گشوده شده بود. سربازان فرماندهان خود را می کشتند و فرماندهان سربازان را... بیشتر تیرها را همان سربازهای خارجی شلیک می کردند.

سرهنگ آمد جلو تفنگش را گرفت به طرف سروان تیموری. سرتا پای سرهنگ غرق خون بود. روی ستاره ها و مدالها خون مردم پاشیده شده بود. سرهنگ گفت: "شلیک کنید. سربازان! شلیک، سروان تیموری شلیک کن!"

"سید غلامرضا" تفنگ را برگرداند. دستش روی ماشه بود. بعد، صدای تیر آمد و سرهنگ افتاد روی پشت بام. بلافاصله، چند افسر آمدند و دستهای سید غلامرضا را از پشت گرفتند و یک نفر تفنگ را گذاشت روی گیجگاه او و شلیک کرد. خون همه صورت و کاکل او را قرمز کرد و لباسهای افسری و مدالها و ستاره هایی که زمانی به آنها دل بسته بود.

... تیربارها، همچنان شلیک می کردند و خون، تا پشت بامها و بالای سقفها پاشیده شده بود. حتی حصیرهای شبستانها به رنگ خون در آمده بود...

سید غلامرضا افتاده بود روی زمین. از دوردستها، دستی گرم پیشانی او را نوازش کرد. صدایی شبیه لالایی مادر که در گهواره شنیده بود گفت: "من، گفته بودم، پسر من تیر ناحق نمی زند. حالا باور کردید. شیرم حلالت باشد، پسرم."

بوی خوبی می آمد. بوی گل محمدی و بوی شربتی که روزهای عاشورا می خورد. بالای سرش آسمان پر ستاره بود و پرندگانی که با بالهای سرخ پرواز می کردند.

منبع: گزیده ادبیات معاصر

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName