• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1407
  • چهارشنبه 4/11/1385
  • تاريخ :

گودال قتلگاه

جنگ ایران و عراق

19/11/61- دیروز عملیات با رمز مقدس «یا الله، یا الله، یا الله» آغاز شد: و ما چون در عملیات شركت نداشتیم، از كم و كیف حمله اطلاعى نداشتیم; تا اینكه امروز به ما گفتند آماده باشید تا امشب مرحله دوم عملیات را آغاز كنیم. این در حالى بود كه گردان ما حتى یك قبضه آر.پى.جى و تیربار هم نداشت. فقط تعدادى كلاش و ژ - 3 در اختیارمان بود. وقتى گفتیم: «چطور با چنین وضعیتى مى توانیم وارد عمل شویم؟» گفتند: «مى روید جلو و با اسلحه هاى عراقى مسلح مى شوید»!

قرار شد ما روى تپه «دوقلو» عملیات كنیم تپه دوقلو هم جایى بود كه شب قبل گردان هاى كمیل و شهادت روى آن عملیات كرده ولى موفق نشده بودند، و حالا ما كه احتیاط چهارم بودیم، باید روى آن عمل مى كردیم.

در بین راه، به قیافه هاى مضطرب و خاك و خون آلود نیروهاى باقى مانده گردان كمیل و شهادت برخوردیم. از خطر برمى گشتند. مشاهده وضعیت آنان، براى روحیه بچه ها بسیار تشعیف كننده بود; به طورى كه برادر عبدالله - كه سر ستون حركت مى كرد - مسیر را تغییر داد. رسیدیم به منطقه اى كه به بچه ها گفتند: «همین جا استراحت مى كنیم تا دستور حركت صادر شود). این تأخیر تا غروب به درازا كشید. در این مدت اكثر بچه ها در حال نوشتن وصیت نامه و خواندن دعال توسل بودند. وضع روحى گردان هم بسیار عالى بود; چرا كه سلاحى نداشتند تا به آن تكیه كنند! تكیه گاه خدا بود و بس.

وقتى غروب شد، برادر عبدالله، گروهان ما را به خط كرد و گفت: «منطقه اى كه ما مى خواهیم عملیات كنیم، شب قبل دو گردان روى آن عمل كردند ولى موفق نشدند. ما هم كه الان مى خواهیم وارد عمل شویم، فقط برحسب تكلیف است و هیچ شانسى براى زنده ماندن نداریم، نه نسبت به منطقه كاملا توجیه هستیم و نه سلاح به اندازه كافى دارى. احتمال برگشت خیلى ضعیف است. آنهایى كه مسئله شهادت هنوز براى آنها حل نشده، از همین تاریكى استفاده كنند و از گروهان جدا شوند».

بعد از صحبت هاى برادر عبدالله، 30 نفر از مجموع 90 نیرو، كشیدند كنار. ماند 60 نفر. اكثراً از همان بچه هایى بودند كه اصلا روى آنها نمى شد حساب كرد و در دو ماه آموزش گردان همیشه عقب مى ماندند.

بعد از كلّى پیاده روى در میان رمل ها، كم كم به منطقه عملیات نزدیك شدیم. حجم آتش ایذایى دشمن در منطقه، بسیار زیاد بود; به طورى كه چند بار گردان زمین گیر شد و تا دقایقى قادر به حركت نگشت. در ادامه راه، گروهان سوم گم شد و گروهان دو، در پاى تپه دوقلو، به علت آتش زیاد دشمن كُپ كرد و نیروهایش زمین گیر شدند. گروهان ما از عوارض زمین استفاده كرد و تا بیست مترى دشمن پیش رفت. آنجا بود كه با شلیك اولین آر.پى.جى از طرف بچه هاى ما، جنگ واقعى شروع شد. دشمن با تیر بارها و دوشكاهایش از همه طرف آتش مى ریخت. تعداد تیربارها و ادوات دشمن و همچنین وضعیت منطقه، با آن چیزى كه قبل از عملیات به ما گفته بودند، كلى فرق داشت اینجا نه تنها تپه دوقلو نبود، بلكه «صدقلو» بود. وضعیت جغرافیایى منطقه هم به شكل كاسه اى بود كه دور تا دور آن تیربا كار گذاشته بودند. اگر انسان داخل این كاسه مى شد، دیگر راه فرار نداشت. بعد از این كاسه، تپه هایى غول پیكر وجود داشت كه پوشیده بود از جنگلى با درخت هاى كوچك.

با اینكه آتش بسیار شدید بود، ولى چاره اى جز زدن به خط دشمن نداشتیم، چرا كه راه برگشتى در كار نبود. با دستور فرماندهى، بچه ها به طرف تیربارها شلیك كردند. با این عمل، منورهاى دشمن آسمان را چراغانى كردند كه در كنار آن آتش شدید، موفق نشدیم جلو برویم. تصمیم گرفتیم از پایین و سمت دیگرى حمله كنیم، كه خوردیم به سیم خاردارهایى به عمق 6 متر به صورت حلقوى، كلاغى و فرشى. این سیم هاى خشن و بدقیافه، از یك طرف به میدان مین وصل مى شدند و از طرف دیگر دور مى زدند و تا پشت عراقى ها مى رفتند و حالت و حالت یك نعل بزرگ را تشكیل مى دادند. بچه ها با نظر برادر عبدالله و «یزدى» كشیدند سمت راست. در آن جهت هم راه بسته بود. مانده بودیم وسط این كاسه بزرگ. از هر طرف به سوى ما شلیك مى شد، و راه بازگشتى نبود. در چنین مواقعى، بچه ها یك جا جمع مى شوند و به قول معروف به یكدیگر پناه مى آورند: و این حالتِ خیلى خطرناكى بود; چرا كه با هر خمپاره دشمن، عده اى مجروح یا شهید مى شدند.

عملیات گره خورده بود. همه مسئولین گردان نگران و متر صد نتیجه عملیات بودند. دشمن هم مدام با پرتاب نارنجك به سوى بچه ها، از تعدادمان كم مى كرد. دوشكاها و تیربارها هم كار مى كردند و بر جمع تلفات مى افزودند. در همین حین یكى از برادرها فریاد زد: «همه برادرها آرایش بگیرند و با نارنجك به طرف عراقى ها حمله كنند». این كار تا اندازه اى مثمر ثمر بود، ولى كار ساز نشد. در این لحظه برادر عبدالله گفت: «همه برادرها بلند بگوند یا مهدى». وقتى چند بار در آن تاریكى شب صداى یا مهدى بلند شد، یكى از دوشكاها كه خیلى شلیك مى كرد، خاموش شد. با خاموش شدن آن دوشكا، بچه ها خیلى روحیه گرفتند. در همین گیر و دار برادر «صمد» معاون گردان، به همراه گروهان دو از راه رسید. یك تخریبچى هم همراهش بود. آن برادر تخریبچى دست به كار شد و یك تنه مسیر را باز كرد. نیروها خود را كشیدند بالا.

وقتى رسیدیم بالاى تپه دوقول، تازه فهمیدیم كه منطه چقدر وسیع بوده و عدد «دو» ى تپه دو قلو را باید با «صد» جابجا مى كردیم.

رفتیم براى پاكسازى سنگرها. تا صبح. همین كه هوا روشن شد، متوجه شدیم از همه طرف به سوى ما شلیك مى شود. خوب كه دقت كردیم، دیدیم نیروهاى عراقى تقریباً سه چهارم اطراف ما را احاطه كرده اند و ما در محاصره هستیم. فاصله نیروهاى دشمن با ما بیشتر از بیستر متر نبود. به زبان عربى مى گفتند: «تعال، سلّم نفسك» (بیا اینجا، تسلیم شو) یكى از برادرها به تصور اینكه عراقى ها خیال تسیلم شدن دارند، رفت به طرفشان كه آن نامردها با تیرى به قلبش زدند و او را به شهادت رساندند. جنازه اش روى سیم هاى خاردار افتاد.

نقل از «نقطه رهایى»

گلعلی بابایى

UserName