• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1539
  • يکشنبه 3/10/1385
  • تاريخ :

اى اشك، از چه راه تماشا گرفته‏اى؟

روایتی از غریب ترین غروب فکه

به‏سوى فكه در راهم. ماشین همچنان به سینه جاده مى‏كشد و ما در زیر سقف آن مى‏گوییم و مى‏خندیم و مى‏خوانیم و تو با آن نگاه مهربان و معنى‏دارت گاهى همراه‏مان مى‏شوى و باز در خود مى‏روى و ما چشم بر جاده مى‏دوزیم.

مى‏رسیم. اینجا وعده‏گاه توست؛ «فكّه». از ماشین پیاده مى‏شویم. در پیش چشمان‏مان دریایى است از جنس غبار ماسه‏ها كه از بى‏وزنى چون آب به سادگى موج مى‏زنند و بالا مى‏گیرند و این گمان را در ذهنم فرو مى‏ریزند كه تو به قصد صید مرواریدهاى این بیابان، قبل از همه به دریا مى‏زنى.

عجیب است، همه كارهایش عجیب است. مهندس یزدان‏پرست را مى‏گویم. با آنكه زمان زیادى نیست كه در جمع ما راه باز كرده امّا آن‏چنان با تو رنگ باخته و یكدل شده كه من تعجب مى‏كنم. صمیمیت او چقدر زود در دل جا باز مى‏كند. این حُسن خلق او بوى آشنایى دارد و چهره آرامش ما را به یاد شهدا مى‏اندازد.

تقسیم مى‏شویم. آن 5 نفر از یك سو و ما از سویى دیگر. ساعت حدود 7 صبح است و آفتاب بهارى بوته‏هاى سبز را با دست طلایى خود نوازش مى‏دهد. نیمه نسیمى آرام بر صحرا مى‏وزد. و ما كه پیاده‏روى در رمل‏ها مثل شنا در آب خسته‏مان كرده، لحظه‏اى مى‏نشینیم. تو با نگاه كنجكاوت رمل‏ها را مى‏كاوى و من شكوه‏كنان كه:

- حاجى، اینجا كه داریم مى‏ریم قتلگاه نیست. ما خودمون رو الّاف كردیم.

و تو با لحنى بى‏سابقه پاسخم را مى‏دهى، آنهم خیلى جدى و محكم:

- اگر فكر مى‏كنى اینجا الّاف شدى نیا!

و من بى‏خبر كه تو مسیر خودت را شناسایى مى‏كردى و ما... بعد فرمان تو:

- از همین جا مى‏ریم.

تعجب مى‏كنم؛ تو با دیدن یك عكس از قتلگاه فكه، همه چیز را شناختى. نگاهت به گودال درون عكس، آنقدر خیره ماند تا كار خودش را كرد. راه آن گودال را پیدا كردى و پایت را در مسیر آن نهادى. راستى سیّد، چه كسى از میان آن گودال، تو را صدا زد؟ و تو چگونه راه آسمان را در آنجا یافتى؟

مرتضى شعبانى دوربین‏اش را روشن مى‏گذارد. و به تعقیب نقش پاها به رمل مى‏پردازد و آخرین یادگارى را از تو جمع مى‏كند. 9 نفر، پا جا پاى یكدیگر حركت مى‏كنیم. قلاب نگاه سرگردان من در آن بحر عظیم بر روى نارنجك و كمى آن‏سوتر یك پوتین باقى مانده از شهدا گیر مى‏كند. دلم را غربتى چنگ مى‏زند. طنین صداى پاى صاحب آن پوتین به گوشم مى‏رسد. مى‏ایستم و از پشت پنجره دوربین آن را مى‏بینم و براى یادگارى و یادآورى ثبتش مى‏كنم و همین دل‏مشغولى مرا از شما دور مى‏كند. دور مى‏شوید، تا آن‏كه در پشت یك تل‏خاك از چشمانم مى‏گریزید. به خود مى‏آیم. قصد رسیدن به شما را مى‏كنم. اما هنوز از برزخ بین نیّت تا عمل بیرون نیامده‏ام كه مى‏شنوم؛ صداى انفجارى مهیب در آن‏سوى تل، و آتش و دود درهم تنیده‏اى كه به آسمان مى‏رود و فریادى بى‏اختیار:

- یا قمر بنى‏هاشم.

و نگاه مات و خشك‏زده‏ام به پیچ و تاب دود و آتش و غبار.

مى‏دوم. یك‏نفس و تند. نمى‏دانم چگونه خود را به بلندى مى‏رسانم و چه مى‏بینم، خداى من! تقریباً همه افتاده‏اند. سرگردان و حیرانم. بى‏اراده، دست‏هایم را بالا مى‏آورم و پنجره دوربین را به سوى شما مى‏گیرم. دیده و ندیده، دكمه را مى‏فشارم. نمى‏دانم چرا این كار را مى‏كنم. اما این كار را مى‏كنم و بعد مى‏دوم به سمت شما.

درمانده و حیران به میان‏تان آمدم. خون بود و خون، گوشت‏هاى آویخته به استخوان‏هاى شكسته. لباس‏هاى تكه‏تكه شده، كفش‏هاى پاره شده. دوربین به زمین افتاده و فیلم‏هاى تركش‏خورده، همه‏چیز و همه‏چیز با رنگ خون جلا داده شده بود. نمى‏دانستم چه باید بكنم. باز بى‏اراده دست‏هایم بالا رفت و دوربین را به سمت تو نشانه گرفتم. نگاهت كردم. نگاهم كردى و همین نگاه مردّدم كرد.

- بگیرم، نگیرم، چه كنم خدا.

و این فكر بر ذهنم فشار آورد:

- اگر نگیرى ممكنه...

و گرفتم. هرچند كه آفتاب نگاه تو مرا سوزاند.

نفهمیدم بچه‏ها- آن 5 نفر- چگونه خود را با آن فاصله زیاد به ما رساندند. وقتى به خود آمدم بچه‏ها را دیدم كه به ابتكار سعید قاسمى براى شما- تو و یزدان‏پرست - برانكاردى از نبشى‏ها و لباس‏هاى به هم گره زده یكدیگر، ساختند. صداى یك هلى‏كوپتر نگاه همه را به آسمان خواند. امّا آسمان یك‏دست صاف و آبى بود، بدون كوچك‏ترین نشانه‏اى از شى ء پرنده. براى جلوگیرى از خون‏ریزى بیشتر، بچه‏ها با كمربند و چیزهاى دیگر به جان پایت افتادند و من مأمور در آوردن اوركت تو شدم. كنارت آمدم. نگاهم را كه به خون‏هاى رفته از بدنت دوختم، بى‏اختیار بازویت را فشار دادم و از باب دلدارى گفتم:

- حاجى، هیچى نیست، الان مى‏رویم عقب.

و تو باز آفتاب نگاهت را بر من تاباندى و مرا در كوره كلامت سوزاندى:

- چى دارى مى‏گى؟ ما براى همین حرف‏ها اومدیم اینجا، اصغرجون.

من شرمنده شدم. و خود را خیلى كوچك دیدم. وتو براى رهایى من از شرمسارى، وسایل داخل جیبت را بهانه قرار دادى كه؛ وسایلم را از داخل جیبم در بیار.

با شما برمى‏گردیم. با آن وضعیت، به راه مى‏افتیم، رمل‏ها نفس همه‏مان را گرفته بود. حكم شناگرى خسته را داشتیم كه براى رسیدن به ساحل، لحظه‏شمارى مى‏كند و تو با آرامش كامل در پى ارتباط خود بودى.

- یا زهرا(س)، یا حسین(ع).

و وقتى به میان ما بازگشتى و خود را بردوش بچه‏ها دیدى شكوه كردى:

- منو بذارید زمین، بذارید همین‏جا شهید شم.

دیگر كم‏كم در مسیر راه آسمان پر مى‏كشیدى، تمام تلاشم این بود تا از مقابل گرماى نگاهت عبور نكنم. انگار مى‏ترسیدم. چیزى گنگ در ضمیرم به من مى‏گفت:

- طرف سیّد نرو، او آسمانى آسمانى است و تو زمینى زمینى.

و همه ترسم از چشمانت بود كه مبادا مرا ببینى. اگر یك‏بار دیگر مرا مى‏دیدى، من چه باید مى‏كردم؟ مى‏خندیدم؟ مى‏گریستم؟ روضه مى‏خواندم؟ ... كاش براى نگاهت پاسخى داشتم تا راحت‏تر مى‏توانستم در آسمان چشمانت سِیر كنم. راحت راحت. كاش تا مى‏توانستم، پیشانى بلندت را بوسه مى‏زدم. تا مى‏توانستم، گوش به لب‏هاى نجواگرت مى‏دادم. تا مى‏توانستم.... امّا حیف. با آن انفجار، فاصله‏اى بین من و تو افتاد كه با هیچ چیز پرشدنى نبود و هرگز هم پر نشد. و نگاه تو این فاصله را بیشتر به رخ من مى‏كشید. هر چند كه مى‏دانستم بین من و تو فاصله بسیار است، امّا نمى‏خواستم باور كنم كه عاقبت، این فاصله ما را جدا مى‏كند. مى‏فهمیدم ولى نمى‏خواستم بروز دهم. گاهى مى‏خواستم، امّا تو نمى‏گذاشتى. تو با آن مناعت طبعت، آنقدر خود را پایین مى‏آوردى كه من كوچك نیز مى‏توانستم به شاخه‏هایت دست بزنم. از میوه‏هایت بچینم و با آن ذهن كودكانه، خودم را در كنار تو ببینم. و حالا آن انفجار همه چیز را روشن كرد. همه چیز را عیان كرد. و دل كودكانه مرا سوزاند. من ماندم با آن نگاه آخر، و تو كه به آسمان پر كشیدى. و دستان كوتاه من از وراى تو كه برایم... پس باید از مقابل چشمان تو مى‏گریختم؛ كه گریختم.

مى‏رسیم- خسته و مضطرب- اینجا بیمارستان شهید مخبرى است. اولین ایستگاه حیات تو. تلاش دكترها براى بازگردانت بى فایده است. تو مصمم شده‏اى كه دیگر باز نگردى. نباید هم جز این باشد. تو كه یك عمر نگاهت بر كرانه ازلى و ابدى وجود دوخته شده بود، اكنون كه بر آن كرانه نشسته‏اى، پس چرا به‏سوى مإ؛ ّّ قبرستان نشینان عادات سخیف باز گردى؟

یزدان‏پرست نیز آرام در كنارت خوابیده است.

آخرین لحظه‏ات. برانكاردى از زیرزمین بیمارستان صحرایى شهید مخبرى بالا مى‏آید. تو را و سعید را به سمت هلى‏كوپتر مى‏برند. و من مبهوت این جدایى زودهنگام. در كمال ناباورى و بغضى سوزان با خود زمزمه مى‏كنم؛ بگذار تا ببینمش اكنون كه مى‏رود. اى اشك، از چه راه تماشا گرفته‏اى؟... صداى پروانه‏هاى هلى‏كوپتر بیشتر و بیشتر مى‏شود و تو به همراه سعید یزدان‏پرست و بقیه بچه‏ها از زمین جدا مى‏شوید و مى‏روید و... تو مى‏روى به آسمان‏ها براى همیشه، اما نه، بهتر بگویم: تو مى‏مانى براى همیشه و زمان ما را با خود مى‏برد و حالا سال‏ها گذشته و من هر روز باز مى‏گردم به فكه و ماشین بر سینه جاده مى‏كشد و من با خود مى‏گویم: شاید ترا پیدا كنم، اما افسوس....!

به قلم هنرمند بسیجى: اصغر بختیارى

کاروان شهادت

کاروان شهادت

کاروان شهادت
طلائیه با من سخن بگو

طلائیه با من سخن بگو

طلائیه با من سخن بگو
سوژه های بکر برای داستان های جنگ

سوژه های بکر برای داستان های جنگ

سوژه های بکر برای داستان های جنگ
دست نامحرمان بر من نخورد

دست نامحرمان بر من نخورد

دست نامحرمان بر من نخورد
UserName