• تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1385/09/06
  • تاريخ :

سوره پرواز

برگ‌هایی از زندگی دانشمند بزرگ شیعه
سید بن طاووس


رازهاى جمعه شب

ستاره سبز

نامه اى از دوزخ

فقیه اندیشناك

شاگردان

پیوند بزرگان

میراث سبز

پایتخت شیطان

پرواز واپسین

خاطره‌هاى سبز

فرزندان سید

پیشنهاد وزارت

كوچه هاى وصل


ستاره سبز

در پانزدهم 589 ق تولد نوزدادى خانواده سعد الدین ابو ابراهیم موسى بن جعفر را از شادى و نشاط آكنده ساخت. ابو ابراهیم نوزاد نیمه محرم را به یاد نیاى ارجمندش على نامید. 1

همسر ابو ابراهیم دختر ورام بن ابى فراس دانشور شهره حلّه بود. 2 على اندك اندك در محضر پدر‌بزرگى چون ورام و پدرى مانند سعد الدین ابو ابراهیم با الفباى زندگى آشنا شد. او بزودى دریافت كه ریشه در آسمان دارد و با سیزده واسطه با امام حسن مجتبى علیه السلام پیوند مى خورد. 3

ورام برایش گفت كه ابو ابراهیم دخترزاده شیخ طوسى است.4 و چگونه نیاى بزرگوارش محمد بن اسحاق به دلیل زیبایى چهره و ناموزونى پاها به طاووس شهرت داشت.5

ورام در دوم محرم 605 ق دیده از جهان بست.6 هر چند همراهى این بزرگمرد با على بن موسى، كه رضى الدین شهرت داشت، دیرى نپایید ولى همین زمان كوتاه كافى بود تا على وى را بشناسد و همواره به عنوان الگو ستایشش كند.7

البته ستاره حلّه تنها بدین استادان بسنده نكرد. شیخ نجیب الدین بن نما، سید شمس الدین فخار بن معد الموسوى، سید صفى الدین الحسن الدربى، شیخ سدید الدین سالم بن محفوظ بن عزیزه السورواى، سید ابو حامد محبى الدین محمد بن عبدالدین زهره الحلبى، شیخ ابو السعادات اسعد بن عبد القاهر اصفهانى، سید كمال الدین حیدر بن محمد بن زید بن محمد به عبدالله الحسینى و سید محب الدین محمد بن محمود مشهور به ابن نجار بغدادى از دیگر استادان وى شمرده مى شدند.8

ناگفته پیداست كه استفاده از همه این نامبردگان به شیوه معمول روزگار ما تحقق نیافته، بلكه بیشتر بهره ورى ستاره حلّه از آنها در قالب قرائت روایت و اجازه نقل حدیث بوده است. شتاب وى در آموختن مطالب دقیق علمى شگفت انگیز بود. آنچه دیگران در چند سال مى آموختند او در یك سال فرا گرفت و پس از خواندن بخش نخست نهایه شیخ طوسى به چنان پیشرفتى دست یافت كه ابن نما در پشت جلد اول نهایه اجازه اى به خط خویش ‍ برایش نگاشت.9

على كه همواره پند ورّام در گوش داشت و در هر رشته علمى كه وارد مى شد به چیزى جز تخصص نمى اندیشید 10 به اجازه استاد بسنده نكرده، بخش دوم نهایه را نیز خواند، 11 آنگاه مبسوط را به پایان برده، بدین ترتیب پس از دو سال و نیم فقه آموزى، از استاد بى نیاز شد واز آن پس ‍ تنها براى نقل روایت در محضر استادان حضور یافت.12


فقیه اندیشناك

چون رضى الدین سید على بر بام بلند فقه فراز آمد استادان حلّه از وى خواستند تا راه دانشوران گذشته را پیش گیرد و با نشستن در جایگاه فتوا مردم را با حلال و حرام الهى آشنا سازد، ولى ستاره خاندان طاووس ‍ نمى توانست بدین پیشنهاد پاسخ مساعد دهد. آیات پایانى سوره الحاقه «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ و اگر محمد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى داد او را گرفته، رگ گردنش را قطع مى كردیم و هیچ یك از شما نمى توانستید ما را از این كار بازداشته، نگهدارنده اش باشید.» همواره در ژرفاى روانش طنین مى افكند و او را از نزدیك شدن به فتوا باز مى داشت. او چنان مى اندیشید كه وقتى پروردگار پیامبرش را چنین تهدید كرده و از نسبت دادن سخنان و احكام خلاف واقع به خویش بازداشته است هرگز اشتباه و لغزش مرا در فتوا نخواهد بخشید. 13 بنابراین راه خویش را از مفتیان جدا ساخت.

ناگفته پیداست كه این پایان پیشنهادها نبود. صرافان حلّه هرگز نمى توانستند گوهر یگانه آن دیار را نادیده گرفته، از آن به سوى دیگرى رو كنند. بنابراین دیگر بار به آستانش روى آورده، از او خواستند داورى شهر را به عهده گیرد. سید فرمود: مدتهاست میان خرد و نفسم درگیرى است... من در همه عمر هرگز نتوانستم بین این دو دشمن داورى كرده، میانشان آشتى برقرار سازم! كسى كه در همه عمر از یك داورى و رفع اختلاف ناتوان باشد چگونه مى تواند در اختلافهاى بى شمار جامعه داورى نماید؟ شما باید در پى كسى باشید كه خرد و نفسش آشتى كرده، به یارى هم بر شیطان چیرگى یافته باشند... چنین كسى توان داورى درست دارد. 14


پیوند بزرگان

ابو ابراهیم كه خود را در برابر آینده فرزند مسؤل مى دانست زهرا خاتون فرزند ناصر بن مهدى، وزیر شیعى آن روزگار را براى همسرى فرزند برگزید.

ولى رضى الدین مصلحت خویش را در گریز از ازدواج مى دید. كشمكش ‍ میان فرزند و پدر مدتى ادامه یافت. تا آنكه على بر آستان حضرت كاظم علیه السلام پناه برده، پس از پاكسازى روان به رایزنى با پروردگار روى آورد. نتیجه تفأل وى اظهار پاسخ مساعد به خواسته پدر بود. بدین ترتیب گوهر یگانه حلّه با آن زن ازدواج كرد و آل طاووس را در شادمانى فرو برد. 15

مدتى بعد در سال 620 ابو ابراهیم دیده از جهان فرو بست و رضى الدین را سخت اندوهگین ساخت.16


پایتخت شیطان

اندك اندك آوازه شهرت رضى الدین در سراسر عراق پیچید و آن دانشور فرزانه به خواهش شیعیان بغداد رهسپار آن سامان شد. موید الدین محمد بن احمد بن العلقمى، وزیر روشن بین عباسیان وى را كه در یكى از خانه هاى خویش جاى داد. 17 سرور پرهیزگاران دانشمند حلّه در این شهر با انبوه مومنان و اندیشمندان دیدار كرد و تجربه هاى بسیار اندوخت.

هر چند سید پارساى آل طاووس تنها براى هدایت شیعیان بغداد بدان سامان گام نهاده بود. در این شهر نیز از پیشنهادهاى غیر قابل پذیرش آسوده نبود. مُستنصر از وى خواست تا مقام آقاى دار الخلافه را به عهده گیرد و سید چنانكه شیوه اش بود از پذیرش سر باز زد و خود را آماج تیرهاى مسموم بدخواهان ساخت. تیرهاى كه سرانجام به هدف نشست و ذهن بیمار خلیفه را براى كیفر آن دانشور وارسته آماده كرد. ولى دست پنهان پروردگار به یارى بنده پاكدلش شتافته، وضعیت را به سود وى تغییر داد. 18

اندكى بعد مستنصر شخصیتهاى بسیارى را واسطه ساخت تا فقیه آل طاووس مقام نقابت طالبیان را عهده دار شود. هر چند این مقام چیزى جز سرپرستى سادات عصر و رسیدگى به امور آنان نبود، رضى الدین از پذیرش ‍ آن سر باز زد. او در پشت پیشنهادهاى خلیفه خواسته هاى پنهانش را نیز مشاهده مى كرد. پس در برابر پافشارى دربار ایستاد و به وزیر دوستدار اهل بیت علیه السلام، كه وى را به پذیرش مقام و عمل به فرمان خدا مى خواند، گفت: اگر پذیرفتن مقام و عمل به آنچه پروردگار مى پسندد، ممكن است پس چرا تو در وزارت به كار نمى بندى؟!

چون خلیفه سید را بر راى خویش استوار یافت، گفت: با ما همكارى نمى كنى در حالى كه سید مرتضى و سید رضى در حكومت وارد شده، مقام پذیرفتند. آیا آنها را معذور مى دانى یا ستمگر مى شمارى؟ بى تردید معذور مى دانى! پس تو نیز معذورى!

رضى الدین گفت: آنها در روزگار آل بویه كه ملوكى شیعه بودند. مى زیستند. آن حكومت در برابر حكومتهاى مخالف تشیع قرار داشت، بدین جهت ورودشان به كارهاى دولتى با خشنودى خداوند همراه بود.19

با این پاسخ مستنصر براى همیشه از پیشنهادش چشم پوشید و براى سودجویى از دانشور پرهیزگار حلّه چاره اى دیگر اندیشید.

مدتى بعد لزوم همنشینى رضى الدین با خلیفه بر سر زبانها افتاد. وزیران و درباریان هر یك به گونه اى دانشور پارساى حلّه را بدین كار فرا مى خواندند.

سید روشن بین آل طاووس كه از نیرنگ مستنصر براى بهره گیرى از نام خویش آگاه بود در برابر این پیشنهاد نیز سرسختانه ایستادگى كرد و بر دل سیاه خلیفه داغ ناكامى نهاد.

در این روزگار كامیابی‌هاى پیوسته مغولان مستنصر را در نگرانى فرو برد. او چنان اندیشید كه دانشور آل طاووس را به عنوان سفیر نزد سرور مغولان فرستد. پس نماینده‌اى به خانه سید فرزانه حلّه گسیل داشت و خواست خویش را به آگاهى وى رساند. رضى الدین بى درنگ پاسخ منفى داد و در توضیح گفت: سفارت من جز پشیمانى هیچ دستاوردى ندارد.

فرستاده مستنصر با شگفتى پرسید: چگونه؟

فقیه روشن بین حلّه گفت : اگر كامیاب شوم تا واپسین لحظه زندگى هر روز مرا به سفارتى خواهید فرستاد و از عبادت و كردار نیك باز خواهم ماند. و اگر كامیاب نشوم حرمتم از میان مى رود، راه آزارم گشوده مى شود و مرا از پرداختن به دنیا و آخرت باز مى دارید. علاوه بر این اگر تن بدین سفر دهم بدخواهان چنان شایع مى كنند كه فلانى به امید سازش با مغولان و بهره گیرى از آنان براى براندازى خلیفه سنى بغداد بدین سفر دست یازیده است. پس شما بیمناك مى شوید و كمر به نابودى ام مى بندید.

برخى از حاضران گفتند: چاره چیست، فرمان خلیفه است!

سید همچون همیشه زندگى اش به قرآن پناه برد و كلام الهى نیز بر نیك نبودن سفر دلالت داشت. آن را با صداى بلند تلاوت كرد تا همه دریابند كه چرا فرمان خلیفه را نادیده گرفته است. 20


خاطره‌هاى سبز

سال 627 ق را باید سال تحقق تنها سفر سید پارسایان حلّه به بیرون از عراق نامید. او در این زمان با هدف حج راه حجاز پیش گرفت و با كوله بارى از دستاوردهاى معنوى به خانه بازگشت. دستاوردهایى كه باید یك قطعه كفن را در شمار آشكارترین آنها جاى داد. او از آغاز توقف در عرفات كفنش را به شیوه اى خاص بر دست نگاه داشت، سپس آن را به خانه خدا، حجرالاسود، آرامگاه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و معصومان خفته در بقیع ساییده، تبرك ساخت و به مثابه نفیس ترین هدیه براى خویش باز آورد. 21

ناگفته پیداست عارف بزرگ حلّه در فرصتهاى گوناگون به حرم معصومان مى شتافت. در این زیارتها او به حقایقى دست مى یافت كه حتى تصور آن نیز براى بسیارى از مردم ناممكن است. فقیه پاك راى حلّه در كتاب مهج الدعوات خاطره اى از سفر به سامرا را چنین بازگو مى كند:

«در شب چهارشنبه سیزدهم دیقعده سال 638 در سامرا بودم. سحرگاهان صداى آخرین پیشواى معصوم حضرت بقیه الله علیه السلام را شنیدم كه براى دوستانش دعا مى كرد و مى گفت:

... پروردگارا! آنها را در روزگارى سرفرازى، سلطنت، چیرگى و دولت ما به زندگى بازگردان.» 22

البته این تنها خاطره دانشور پرهیزكار حلّه از آن شهر آسمانى نیست. او سحرى دیگر در سرداب سامرا صداى مولایش را آشكارا شنید كه براى پیروانش دعا مى كرد و پروردگار را چنین مى خواند:

«اللهم ان شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقیه طینتنا و قد فعلوا ذنوبا كثیره اتكالا على حبنا و ولایتنا فان كانت ذنوبهم بینك و بینهم فاصلح بینهم و قاض بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه فزحزحهم عن النار و لاتجمع بینهم و بین اعدائنا فى سخطك.» 23

پروردگارا! شیعیان از پرتو نور ما و باقیمانده گل وجود ما آفریده شده اند و گناهان فراوانى به پشتگرمى دوستى و ولایت ما انجام داده اند. پس اگر گناهانشان میان تو و آنها فاصله اى پدید آورده میان آنها را اصلاح كن و گناهانشان را از خمس ما جبران فرما پروردگارا! آنها را از آتش دور كرده، در بهشت جاى ده و همراه دشمنان ما در خشم و عذاب خویش نیفكن.


پیشنهاد وزارت

در این روزگار مستنصر دامى تازه گسترده، به رضى الدین چنین پیشنهاد كرد. وزارت بپذیر و هر چه مصلحت مى دانى انجام ده، من تا پایان راه كنارت خواهم ماند و در یارى ات از هیچ كوششى كوتاهى نخواهم كرد!

سید چون همیشه از پذیرفتن پیشنهاد سر باز زد، ولى خلیفه بر خواسته اش ‍ پاى فشرد. سرور پارسایان حلّه گفت: اگر مراد از وزارت من آن است كه چون دیگر وزیران، بى توجه به آیین وحى به هر وسیله ممكن كارهاى وزارتى را به فرجام رسانم، پس نیازى به من نیست. وزیران كنونى چنین كردارى انجام مى دهند. و اگر مراد آن است كه به كتاب خدا و سنت رسولش ‍ عمل كنم بى تردید درباریان یعنى بستگان و خدمتگزاران بر آن گردن نمى نهند و تحمل نمى كنند، البته آنها تنها نخواهند بود، پادشاهان و بزرگان پیرامون كشور نیز زیر بار نمى روند، علاوه بر این اگر من به دادگرى، انصاف و زهد رفتار كنم خواهند گفت على بن طاووس علوى حسینى مى خواهد به جهانیان نشان دهد كه اگر خلافت دست آنها بود چنین رفتار مى كردند. بى تردید در این كار نوعى انتقاد و سرزنش بر پدرانت، كه خلفاى پیشین بودند، نهفته است. با این كار، تو ناگزیر كمر به هلاكتم خواهى بست و مرا به بهانه هاى واهى هلاك خواهى ساخت. اگر قرار است فرجام كارم به سبب اتهامى ساختگى به هلاكت انجامد پس اكنون كه در پیشگاهت حضور دارم، پیش از آنكه در ظاهر گناهى مرتكب شوم، هر چه مى خواهى انجام ده، تو پادشاهى توانمندى و قدرت دارى. 24

هر چند این گفتار منطقى خلیفه را از پافشارى فزون تر باز داشت ولى روان آسمانى سید دیگر توان ماندن در سرزمین دامهاى شیطانى را از دست داده بود. بنابراین، پس از پانزده سال، پایتخت را ترك گفت و به سمت زادگاهش ‍ رهسپار شد.25


كوچه هاى وصل

رضى الدین در سال 641 وارد حلّه شد 25 و اندكى پس از استقرار، در سه شنبه هفدهم جمادى الثانى همان سال همراه دوست وارسته اش سید محمد بن محمد آوى به زیارت امیرمومنان على علیه السلام شتافت. 26

آنها نیمروز چهارشنبه به نجف گام نهادند و شب پنجشنبه نوزدهم جمادى الثانى زیر باران عنایت علوى قرار گرفتند. 27 محمد آوى سیماى رویایى وصول رضى الدین را در رؤیا مشاهده كرد و بامداد خطاب به همسفرش ‍ چنین گفت:

«در رویا چنان دیدم كه لقمه اى در دست تو (سید بن طاووس) است و مى گویى این لقمه از دهان مولایم مهدى است. آنگاه قدرى از آن را به من دادى.» 28

رضى الدین در پگاه پنجشنبه نیز آماج امواج حقایق قرار گرفت. شیداى مجذوب حلّه شرح آن لحظه هاى ملكوتى را چنین بیان كرده است:

پگاه پنجشنبه چون همیشه به حریم نورانى مولایم على علیه السلام وارد شدم در آن جایگاه رحمت پروردگار، توجه حضرت امیرمومنان و انبوه مكاشفات چنان مرا در برگرفت كه نزدیك بود بر زمین فرو افتم. پاها و دیگر اندامم در ارتعاشى هولناك از كنترل بیرون شدند و من در آستانه مرگ و رهایى از خاك قرار گرفتم. در این حالت فرامادى پروردگار به احسان خویش ‍ حقایق را بر من نمایاند. در آن لحظه ها شدت بى خودى ام به اندازه اى بود كه چون محمد بن كنیله جمال از كنارم گدشته، سلام كرد، توان نگرستین به او و دیگران نداشتم و او را نشناختم. پس از حالش پرسیدم، او را به من شناساندند.29


رازهاى جمعه شب

مسافران نجف در شب جمعه، بییت و هفتم جمادى الثانى 641، به حلّه بازگشتند. 30 روز جمعه یكى از آشنایان گفت : مردى نیك، كه مى گوید در بیدارى امام عصر علیه السلام را ملاقات كرده، به دیدارت شتافته است. او عبدالمحسن نام دارد.

پارساى آل طاووس ورودش را گرامى داشت و شب شنبه، بیست و هشتم جمادى الثانى، با میهمان پاك نهادش به گفتگو نشست. عبدالمحسن پس از بیان زیارت حضرت مهدى علیه السلام ادامه داد: امام فرمود نزد ابن طاووس برو و این پیام را به وى برسان. آنگاه پیام را باز گفت.

عارف بزرگ حلّه سپس بستر گسترد و چون میهمان آرمید خود آماده خفتن شد ولى پیش از آنكه خواب بر پیكرش سایه افكند. از پروردگار خواست تا حقایقى فزون تر بر وى آشكار سازد. رضى الدین بعدها پرده از رویاى آن شب برداشته، چنین نگاشت:

در خواب مولاى ما حضرت امام صادق علیه السلام را مشاهده كردم كه با هدیه اى بس بزرگ به دیدارم شتافته،... ولى گویا من قدر این هدیه اش را نمى دانم و ارزشش را درست نمى شناسم.

چون نیمه شب فرا رسید سرور پارسایان حلّه براى نیایش شبانه برخاست ولى حادثه اى شگفت وى را از این توفیق بازداشت، او خود داستان آن شب را چنین نگاشته است:

... براى نماز شب برخاستم... دست دراز كردم و دسته ابریق را گرفتم تا آب بر كف ریخته، وضو گیرم، ولى گویا كسى دهانه ابریق را گرفته، باز گرداند و مانع وضویم شد. با خود گفتم شاید آب نجس است و خداوند مى خواهد مرا از به كارگیرى آب نجس باز دارد... پس به كسى كه آب آورده بود گفتم : ابریق را از كجا پر كردى؟ پاسخ داد: از نهر. گفتم: شاید این نجس باشد، آن را برگردان، پاك كرده، از آب نهر پر كن! پس رفت. آبش را ریخت و در حالى كه من صداى ابریق را مى شنیدم، آن را شست، دوباره پر كرد و آورد. من دسته ظرف را گرفتم تا وضو سازم ولى گویا كسى دهانه ابریق را گرفته، برگرداند و مرا از وضو بازداشت. من بازگشته، به خواندن برخى از دعاها پرداختم و سپس مانع وضویم مى شد. پس دریافتم كه این حادثه براى باز داشتنم از نماز شب است با خود گفتم: شاید پروردگار اراده كرده فردا آزمونى و حكمتى بر من جارى كند و نخواسته براى سلامتى و رهایى از بلا دعا كنم. پس نشستم و نشسته به خواب رفتم. در رویا مردى را دیدم كه مى گفت: گویا شایسته بود در پیش رویش راه بروى.

در این لحظه بیدار شدم، دریافتم كه در گرامى داشت عبدالمحسن كوتاهى كرده ام. پس آمرزش طلبیدم. آنگاه سراغ ابریق رفته، وضو گرفتم و نماز گزاردم.

فقیه روشن بین حلّه روز شنبه بر میهمان نوازى افزود و سفیر را چنانكه در خواب آموخته بود، گرامى داشت.31


نامه اى از دوزخ

دانشمند عارف حلّه از همنشینى با فرمانروایان مى گریخت و در این باره هرگز پند دوستان ناآگاه را نمى شنید. روزى یكى از فقیهان روزگار به او گفت: امامان ما در محفل خلفا شركت جسته، با آنها آمیزش داشتند. پس ورود ما به مجلس آنان نیز نمى تواند نكوهیده و زیان آور باشد.

سید پاسخ داد: پیشوایان ما در محفل آنان حضور مى یافتند در حالى كه قلبشان از شهوترانان حاكم رویگردان بود ولى تو آیا خود را چنین مى دانى ؟ به ویژه هنگامى كه نیازت را برآورده مى سازند و تو را از نزدیكان خویش ‍ قرار مى دهند و نیكى درباره ات روا مى دارند، آیا مى توانى دل از دوستى آنان تهى كنى؟

فقیه گفت : نه، درست مى گویى، حضور ناتوانان نزد توانگران هرگز مانند حضور اهل كمال نیست. 32

در حلّه یكى از فرمانروایان ضمن نامه اى از آن فقیه گرانمایه خواست در خانه به ملاقاتش شتابد. سید در پاسخ چنین نوشت : آیا در كاخى كه زندگى مى كنى چیزى از آن براى خدا ساخته شده است تا در آنجا حضور یابم، بر آن نشینم یا بدان نگرم؟ آگاه باش! آنچه مرا در روزهاى آغازین عمر به ملاقات فرمانروایان مى كشاند، اعتماد بر استخاره بود ولى اینك به فضل الهى از رازهایى آگاه شده، مى دانم كه استخاره در چنین مواردى دور از حق و صواب است. 33


شاگردان

بسیارى از دانشوران حلّه و دیگر شهرهاى عراق از محضر نورانى پژوهشگر فرزانه روزگار خویش ابوالقاسم رضى الدین على بن موسى استفاده كرده اند. در میان این جمع پارسا مى توان از نامهاى زیر به مثابه چهره هاى برجسته محافل علمى سید یاد كرد.

1- شیخ سدید الدین یوسف على بن مطهر «پدر علامه حلى»

2- جمال الدین حسن بن یوسف، مشهور به علامه حلى

3- شیخ جمال الدین یوسف بن حاتم شامى

4- شیخ تقى الدین حسن بن داوود حلى

5- شیخ محمد بن احمد بن صالح القسینى

6- شیخ ابراهیم بن محمد بن احمد القسینى

7- شیخ جعفر بن محمد بن احمد القسینى

8- شیخ على بن محمد بن احمد القسینى

9- سید غیاث الدین عبدالكریم بن احمد بن طاووس (فرزند بزرگش)

10- سید احمد بن محمد علوى

11- سید نجم الدین محمد بن الموسوى

12- شیخ محمد بن بشیر

13- صفى الدین محمد (فرزند سید)

14- رضى الدین محمد (فرزند دیگر سید)


میراث سبز

از عارف واصل حلّه نوشته هاى فراوان مانده است كه به نام برخى از آنها اشاره مى كنیم:

الامان من اخطار الاسفار و الزمان، انوار الباهره فى انتصار العتره الطاهره، الاسرار المودعه فى ساعات اللیل و النهار، اسرار الصلوات و انوار الدعوات، البهجه لثمرات المهجه، الدروع الوافیه، فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل الیوم و اللیل، فرج المهموم فى معرفه نهج الحلال و الحرام من علم النجوم، فرحه الناظر و بهجه الخواطر، اغائه الداعى و اعانه الساعى، الاحتساب على الالباب، الاقبال بالاعمال الحسنه، جمال الاسبوع فى كمال العمل المشروع، كشف المحجه لثمره المهجه، الله وف على قتلى الطفوف، المنامات الصادقات، كتاب المزار، مصباح الزائر و جناح المسافر، مهج الدعوات و منهج العنایات، محاسبه النفس، ربیع الالباب، روح الاسرار و روح الاسمار، الطرائف فى مذاهب الطوائف، التشریف بتعریف وقت التكلیف، الیقین فى اختصاص مولانا على بامره المومنین. 34


پرواز واپسین

در حدود 640 ق سید برنامه اى نوین براى زندگى اش پى ریزى كرد، او چنان اندیشید كه باید از همه مردم كناره بگیرد تا باران عنایتهاى ویژه بر او فرو بارد. پس استخاره كرد و به همراه خانواده به نجف شتافت و از سال 645 تا 648 در حریم مقدس على علیه السلام اقامت گزید، البته رضى الدین درست اندیشیده بود. او بعدها در این باره نوشت:

در نجف از مردم كناره مى گرفتم و جز فرصتى اندك با آنها آمد و شد نمى كردم. بدین سبب مشمول عنایتها قرار گرفتم، عنایتهایى در دین، كه سراغ ندارم مانند آن را به كسى دیگر از ساكنان آن حریم داده باشند.35

آن بزرگمرد در نجف آرامگاهى براى خویش ساخت. 36 و در روزهاى پایانى سال 648 راه كربلا پیش گرفت. او سه سال نیز در حریم امام حسین علیه السلام زیست. 37 آنگاه رهسپار سامرا شد تا نخستین كسى باشد كه با خانواده در این سه شهر زیسته، بدین ترتیب از همسایگان رسمى معصومان آن دیار به شمار آید. 38 البته علاوه بر این نوعى بریدن و دور شدن تدریجى از بستگان و آشنایان نیز مورد توجه وى بوده است.‌39

هر چند فقیه وارسته حلّه به سوى سامرا راه مى سپرد ولى به دلیلى ناگفته در بغداد فرود آمد و از سال 652 ق دیگر بار در خانه قدیمى اش اقامت گزید. 40 اما این توقف با اقامت روزگار جوانى تفاوت بسیار داشت. بیشتر وقت سید در خلوت مى گذشت و به چیزى جز عبادت، راهنمایى مراجعه كنندگان و دستگیرى نیازمندان نمى اندیشید. در سال 655 ق لشكر مغول به عراق یورش برد و بغداد را محاصره كرد. 41 رضى الدین كه به آسایش ‍ مومنان مى اندیشید آمادگى خود را براى گفتگو با مغولان درباره صلح اعلام داشت، ولى خلیفه نپذیرفت. 42 سرانجام 28 محرم فرا رسید. مغولان به شهر ریختند و شامگاهى سراسر وحشت به شهر بغداد سایه افكند، شبى كه شرف الدین ابوالفضل محمد، برادر گرانقدر رضى الدین نیز به شهادت رسید. 43 سید پارساى حلّه خاطره آن شب را چنین نگاشته است :

«این واقعه در دوشنبه 28 محرم بود و من در خانه خود در المقتدیه بغداد بودم... آن شب را كه شب هراس و وحشت بود تا بامداد بیدار ماندیم. خداوند ما را از آن حادثه ها و رنجها سالم نگاه داشت...» 44

هلاكوخان مغول فرمان داد دانشوران شهر در مدرسه المستنصریه حاضر شوند و درباره این پرسش كه «آیا فرمانرواى كافر عادل برتر است یا مسلمان ستمگر» حكم دهند. رضى الدین از جاى برخاسته، برتر بودن فرمانرواى كافر عادل را تایید كرد. در پى او دیگر فقیهان نیز به تایید حكم پرداختند. 45

فرمانرواى مغول در دهم صفر 656 سید را فرا خوانده، امان نامه اى براى او و یارانش صادر كرد. 46 سید كه در پى راهى براى بیرون بردن مومنان از پایتخت بود، هزار تن را گرد آورده، با حمایت سربازان هلاكوخان آنان را به حلّه رساند 47 و در نخستین فرصت خود به پایتخت بازگشت. 48 شاید مومنى را از دردى برهاند یا بى گناهى را از كیفر رهایى بخشد.

در این روزگار هلاكو از وى خواست مقام نقابت علویان را بپذیرد. رضى الدین كه در آغاز این پیشنهاد را رد كرده بود با شنیدن پیامدهاى رد درخواست هلاكوخان از زبان خواجه نصیر الدین طوسى، ناگزیر این مقام را پذیرفت و براى بیعت علویان مراسم ویژه اى برگزار كرد. 49 سه سال پس ‍ از آن، روزى بیمارى بر پیكر سرور فقیهان عراق سایه افكند و سرانجام در بامداد دوشنبه سال 664 ق روان الهى اش به آسمان پر كشید. 50


فرزندان سید

سید خاندان طاووس دو پسر به نامهاى محمد المصطفى و على و چهار دختر داشت.‌51

او در تربیت آنها بسیار سخت كوش بود و اهمیت ویژه اى به نخستین روز پاى نهادن فرزندان به سن تكلیف، دلیل روشنى بر این حقیقت است.

او خطاب به یكى از فرزندانش چنین نگاشته است : «فرزندم ! خواهرت شرف الاشراف را اندك زمانى قبل از بلوغ نزد خود خواندم، به مقدار توان و آمادگى اش دستورهاى دینى را براى او بیان كردم و به او خاطر نشان ساختم كه بلوغ شرافت و كرامتى است كه خداوند به بنده اش مى دهد و این افتخار نصیب تو نیز شده است.»‌52

در سایه اهمیت آن عارف وارسته به تربیت فرزندان، دخترانش شرف الاشراف و فاطمه در سنینى بسیار اندك (اولى در 12 سالگى و دومى در قبل از 9 سالگى ) توفیق حفظ قرآن كریم یافتند.53

1- فیض العلام فى عمل المشهور و وقایع الایام، شیخ عباس قمى، ص 158.

2- روضات الجنات، خوانسارى، ج 4، ص 325.

3- مقدمه برنامه سعادت، سید محمد باقر شهیدى گلپایگانى، ص 2.

4- روضات الجنات، ج 4، ص 337.

5- كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او، اتان گلبرگ، سید على قرانى و رسول جعفریان، ص ‍ 20.

6- فیض العلام، ص 143.

7- مقدمه كشف المحجه لثمره المهجه، سید بن طاووس، سید محمد باقر شهیدى گلپایگانى، ص ‍ 7.

8- همان.

9- كشف المحجه لثمره المهجه، سید بن طاووس، فصل 143، نسخه كتابخانه آیت الله العظمى مرعشى ره.

10- همان.

11- همان.

12- همان.

13- همان، فصل 125.

14- همان، فصل 125.

15- همان، فصل 126.

16- كتابخانه ابن طاووس، ص 20 و 21.

17- همان كتاب، ص 22 و 23.

18- كشف المحجه لثمره المهجه، فصل 216 و 127.

19- همان، فصل 128.

20- همان.

21- روضات الجنات، ج 4، ص 336.

22- مهج الدعوات، سید بن طاووس، ص 368.

23- نجم الثاقب، حسین نورى طبرسى، ص 296.

24- كشف المحجه لثمره المهجه، فصل 131.

25- همان.

26- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 27.

27- نجم الثاقب، ص 285 و 286.

28- همان، ص 285 و 286.

29- همان، ص 285 و 286.

30- همان، ص 285 و 286.

31- مستدرك وسائل الشیعه، حسین نورى طبرسى، ص 468 و 469.

32- نجم الثاقب، ص 285 و 286.

33- كشف المحجه لثمره المهجه، ف 122 و 123.

34- همان، ف 122و 123.

35- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 50 - 111.

36- كشف المحجه لثمره المهجه، فصل 143.

37- روضات الجنات، ج 4، ص 327.

38- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 28.

39- كشف المحجه لثمره المهجه، فصل 134.

40- همان، فصل 134.

41- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 29.

42- مفاخر اسلام، على دوانى، ج 4، ص 68.

43- همان، ج 4، ص 68.

44- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 28.

45- فیض العلام، ص 172.

46- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 29 و 30.

47- همان، ص 29 و 30.

48- فیض العلام، ص 172.

49- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 30.

51- هدیه الاحباب، شیخ عباس قمى، ص 80.

52- كتابخانه ابن طاووس و...، ص 33.

53- همان، ص 23 و 28 و 38.

عباس عبیرى - برگرفته از كتاب گلشن ابرار

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName