• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1394/02/06
  • تاريخ :

مژده به دنیا آمدن رستم

( زال/ بخش هفتم)


بخش ششم

زال پهلوانی مرغ پرورده یک صد نه صد دل عاشق دختر پادشاه کابل که خصومتی دیرینه با ایرانیان دارد، شده است. اگر چه میداند که پدر با درخواست و عشق او مخالفت می کند اما نامه ای به پدر می نویسد، او را از داستان عشق خود با خبر می سازد.

آسیه بیاتانی -بخش ادبیات تبیان
مژده به دنیا آمدن رستم


زال از پدر می خواهد که رودابه را برایش خواستگاری کند.
سام چون نامه پسر را می خواند نخست می پندارد که مرغ پروردگی چنین خوی و خصلی در پسر پدید آورده، یا دیوانگی بر او چیره شده که چنین قصدی کرده است. غمگین می گردد؛ زیرا از عهد خود نمی تواند بازگردد و در صورت موافقت، پیوند دو نژاد ناهمانند را عملی نمیبیند.
سام از موبدان و ستاره شناسان کمک می خواهد. منجمان و اختر شماران در طالع زال می بینند که از پیوند او با دختر مهراب فرزندی به دنیا خواهد آمدن، پیلتن، دلیر و هوشیار که جهان را به تیغ تیز رام و دشمنان ایران را نابود خواهد ساخت و پناه ایرانیان و یاور شاهان این سرزمین خواهد بود.
نام او به جهان پهلوانی، دلیری و جوانمردی در جهان آوازه خواهد گشت و شاهان مردمان در عصر او آسوده خواهند زیست.

ترا مژده از دخت مهراب و زال
که باشند هر دو به شادی همال
ازین دو هنرمند پیلی ژیان
بیاید ببندد به مردی میان
جهان زیرپای اندر آرد به تیغ
نهد تخت شاه از بر پشت میغ
ببرد پی بدسگالان ز خاک
به روی زمین بر نماند مغاک
نه سگسار ماند نه مازندران
زمین را بشوید به گرز گران
به خواب اندرد آرد سر دردمند
ببندد در جنگ و راه گزند
بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خرام و نوید
پی باره‌ای کو چماند به جنگ
بمالد برو روی جنگی پلنگ
خنک پادشاهی که هنگام او
زمانه به شاهی برد نام او

سام از این پیش بینی خوشحال می شود و به زال پیغام می فرستد که هر چند تصمیم او پسند خاطر نیست اما به پاس عهدی که کرده است از ناخرسندی خود چشم خواهد پوشید و به شاه نامه ای خواهد نوشت و از او می خواهد که با خواهش وی موافقت کند. اما زال باید راز دل و عشقش را پنهان نگه دارد تا فرمان شاه برسد.
نامه سام به زال می رسد و او را خوشحال می نماید از طرفی زال هدایای بسیاری برای رودابه می فرستد. در این رفت و آمدها سیندخت به آن زن مشکوک شده و از راز عشق زال و رودابه و پیمان آندو با خبر می شود. سیندخت افسرده و غمگین به جایگاه می رود و مهراب با دیدن رخسار زرد و چشمان آلوده به اشک او، علت را جویا می شود.
سیندخت مهراب را از راز عشق رودابه و زال با خبر می سازد. مهراب آشفته و خشمگین قصد کشتن دختر را دارد اما سیندخت او را به بردباری و اندیشه دعوت می کند. مهراب خشمگین است چرا که از عکس العمل سام و منوچهر بسیار می ترسد و به سیندخت می گوید اگر آن دو بفهمند دودمان ما را بر باد خواهند داد.
اما سیندخت او را آرام می کند و می گوید از این بابت غمی نداشته باش چرا که سام به شاه نامه نوشته و از او تقاضا کرده که با پیوند زال و خاندان ما موافقت کرده و این نکته را هم یادآور شده که فریدون برای سه پسر خود دختران پادشاه یمن را به زنی گرفته بود.

سیندخت مهراب را از راز عشق رودابه و زال با خبر می سازد. مهراب آشفته و خشمگین قصد کشتن دختر را دارد اما سیندخت او را به بردباری و اندیشه دعوت می کند. مهراب خشمگین است چرا که از عکس العمل سام و منوچهر بسیار می ترسد و به سیندخت می گوید اگر آن دو بفهمند دودمان ما را بر باد خواهند داد.


از آن سوی منوچهر از ماجرای عشق زال و رودابه با خبر می شود، با موبدان مشورت می کند و از سابقه ستم ضحاک نیای مهراب و رنجی که فریدون برای سرکوب وی برده بود، سخن می گوید. منوچهر فرزندش نوذر را به دنبال سام می فرستد. نوذر به نزد سام رفته، پیغام شاه را می رساند و سام همراه او عازم پایتخت می شود. بزرگان از سام استقبال می کنند و منوچهر سام را در بر گرفته و بر کرسی زر می نشاند.

منوچهر برخاست از تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
بر خویش بر تخت بنشاختش
چنان چون سزا بود بنواختش
وزان گرگساران جنگ آوران
وزان نره دیوان مازندران
بپرسید و بسیار تیمار خورد
سپهبد سخن یک به یک یادکرد
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
ز جان تو کوته بد بدگمان
برفتم بران شهر دیوان نر
نه دیوان که شیران جنگی به بر
که از تازی اسپان تکاورترند
ز گردان ایران دلاورترند
سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی نمایندشان
ز من چون بدیشان رسید آگهی
از آواز من مغزشان شد تهی
به شهر اندرون نعره برداشتند
ازان پس همه شهر بگذاشتند

منوچهر از سام می خواهد که شرح جنگهایی که در گرگساران کرده و دشمنانی را که مغلوب ساخته است را بیان کند. سام از نبرد، دلاوری و پیروزی های خود، کیفیت جنگ با کرکوی، نواده ضحاک و تدبیری که در مغلوب ساختن وی به کار برده شرح می دهد. شاه از دلاوری و فتوحات سام شاد می شود و شب را تا دیرگاه به سرور و شادی می پردازند.
روز دیگر سام به درگاه می آید، منوچهر از او می خواهد به سوی هندوستان لشکر کشیده و کابل و نواحی آنجا را مسخر سازد و خاندان مهراب را براندازد تا از نژاد ضحاک دیگر کسی بر روی زمین نماند.
سام از این فرمان ناخشنود است اما چاره ای دیگری ندارد. پس به سوی سیستان باز می گردد.

چو شب روز شد پردهٔ بارگاه
گشادند و دادند زی شاه راه
بیامد سپهدار سام سترگ
به نزد منوچهر شاه بزرگ
چنی گفت با سام شاه جهان
کز ایدر برو با گزیده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز
نباید که او یابد از بد رها
که او ماند از بچهٔ اژدها
زمان تا زمان زو برآید خروش
شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
هر آنکس که پیوستهٔ او بود
بزرگان که در دستهٔ او بود
سر از تن جدا کن زمین را بشوی
ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
که کین از دل شاه بیرون کنم


ادامه دارد...................



منابع:
شاهنامه فردوسی، حکیم ابولاقاسم فردوسی، بر پایه چاپ مسکو
شاهنامه شاهکار اندیشه، ساعد حسینی


 

UserName