• تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1393/12/12
  • تاريخ :

اولین عاشقانه شاهنامه

(زال و رودابه/ بخش ششم)

نگریستن به عشق آن هم از دید یک شاعر حماسی، بسیار جالب و در خور توجه است. فردوسی بر خلاف آنچه که در دورانش دیده می شود، زن را گرامی میدارد. از نظر او زن مظهر وفاداری، خرد ورزی، شرم و پاکدامنی است. زن در شاهنامه جسارت دارد و در ابراز عشق از هیچ چیز نمی ترسد. برای او زن و مرد در شاهنامه یکی هستند و هیچ گاه بر اساس جنسیت آنها را از هم جدا نمی سازد.

آسیه بیاتانی- بخش ادبیات تبیان
زال و رودابه


در بخش پنجم  داستان تا به آنجا پیش رفتیم که کنیزکان رودابه با زیرکی به نزد زال رفته و از جمال و زیبایی او سخن گفته و زال را یک دل نه که صد دل عاشق رودابه می کنند. رودابه به زال پیغام می فرستند که نیمه شب می توانند همدیگر را در کاخ شاهی ملاقات کنند.
از سوی دیگر رودابه خود را آراسته و آماده می کند تا با زال دیدار داشته باشد.

چو خورشید تابنده شد ناپدید
در حجره بستند و گم شد کلید
پرستنده شد سوی دستان سام
که شد ساخته کار بگذار گام
سپهبد سوی کاخ بنهاد روی
چنان چون بود مردم جفت جوی
برآمد سیه چشم گلرخ به بام
چو سرو سهی بر سرش ماه تام

رودابه بر بام قصر می رود می رود و به زال خوش آمد می گوید و آفرین می خواند. زال از دیدار او خرد و هوش از دست می دهدو به او می گوید سود این سوال و پرسش برای تو چه چیزی است وقتی که تو بر بام هستی و من بر زمین؟ راه دیدار را باز بنما تا با هم دیداری داشته باشیم.
رودابه گیسوان انبوه از سر می گشاید و از بام به سمت زمین می اندازد، گیسوان پر تاب و خم اندر خم او به زمین می رسند. آنگاه به زال می گوید اینهمه مو را برای چنین روزی آماده کرده ام، بگیر و به بالا بیا.

سام چون نامه پسر را می خواند نخست می پندارد که مرغ پروردگی چنین خوی و خصلی در پسر پدید آورده، یا دیوانگی بر او چیره شده که چنین قصدی گردد. غمگین می گردد؛ زیرا از عهد خود نمی تواند بازگردد و در صورت موافقت، پیوند دو نژاد ناهمانند را عملی نمیبیند.


زال بوسه ای بر گیسوان او می زند و به بالای قصر می رود. دو دلداده در کنار هم رازهای زیبای عاشقانه می گویند. زال به رودابه می گوید اگر منوچهر و یا سام از این اتفاق باخبر شوند، بسیار عصبانی خواهند شد و مرا سرزنش می کنند. اما عشق، مصحلت بینی نمی داند، آن دو با هم پیمان می بندند که در هیچ وضع و حالی همسر دیگری نگیرند و با این عهد و قرار، سحرگاهان از یکدیگر جدا می شوند.
زال سحرگاهان رودابه را با این امید که شاید پدر را به ازدواج با او راضی کند، ترک می کند. زال به   جایگاه خود بازمی گردد اما دلش در فراق بی تاب و بی قرار است. موبدان و بزرگان را جمع می کند و پس از ذکر مقدماتی در ستایش خداوند و اطاعت از فرمان او مبنی اختیار همسر و تداوم نسل، از عشق و دلداگی خود سخن می گوید و از آنها می خواهد که چاره ای برای پیوند وی با دخت مهراب بیندیشند.
ببستند لب موبدان و ردان
سخن بسته شد بر لب بخردان
که ضحاک مهراب را بد نیا
دل شاه ازیشان پر از کیمیا
گشاده سخن کس نیارست گفت
که نشنید کس نوش با نیش جفت

پس از سخنان زال، هیچ یک از بزرگان سخنی نگفت و همه از قصو و عاشقی زال نگران شدند. چرا که مهراب از نژاد ضحاک است و پیوند خاندان و دودمان او و سام نریمان دشواری ها دارد. مگر اینکه شاه به آن رضا دهد و سام نیز بپذیرد.
پس به رعایت حال آشفته زال چاره را در آن می بینند که او نامه ای به سام نوشته و سام را از حال خود آگاه کند، و چون سام پیمان و عهد کرده است که به جبران ستمی که در کودکی بر او روا داشته هیچ خواهش او را رد نکند، ناگزیر تقاضای او را خواهد پذیرفت.
یکی نامه فرمود نزدیک سام
سراسر نوید و درود و خرام
ز خط نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو جهان آفرید
ازویست شادی ازویست زور
خداوند کیوان و ناهید و هور
خداوند هست و خداوند نیست
همه بندگانیم و ایزد یکیست
ازو باد بر سام نیرم درود
خداوند کوپال و شمشیر و خود
چمانندهٔ دیزه هنگام گرد
چرانندهٔ کرگس اندر نبرد
فزایندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه
گرایندهٔ تاج و زرین کمر
نشانندهٔ زال بر تخت زر
به مردی هنر در هنر ساخته
خرد از هنرها برافراخته
من او را بسان یکی بنده‌ام
به مهرش روان و دل آگنده‌ام
ز مادر بزادم بران سان که دید
ز گردون به من بر ستمها رسید

زال نامه ای برای پدر می نویسد و پس از نیایش و سپاس از یزدان، در کمال فروتنی پدر را با صفات و عبارات عالی و هنرها که دارد می ستاید و از رنجی که در کودکی کشیده و ستمی که بر او روا داشته یاد می کند و سپس از او می خواهد به پاس عهدی که کرده است، با پیوند او و دختر مهراب کابلی موافقت کند.

سخنهای دستان سراسر بخواند
بپژمرد و بر جای خیره بماند
پسندش نیامد چنان آرزوی
دگرگونه بایستش او را به خوی
چنین داد پاسخ که آمد پدید
سخن هر چه از گوهر بد سزید
چو مرغ ژیان باشد آموزگار
چنین کام دل جوید از روزگار
ز نخچیر کامد سوی خانه باز
به دلش اندر اندیشه آمد دراز
همی گفت اگر گویم این نیست رای
مکن داوری سوی دانش گرای

سام چون نامه پسر را می خواند نخست می پندارد که مرغ پروردگی چنین خوی و خصلی در پسر پدید آورده، یا دیوانگی بر او چیره شده که چنین قصدی گردد. غمگین می گردد؛ زیرا از عهد خود نمی تواند بازگردد و در صورت موافقت، پیوند دو نژاد ناهمانند را عملی نمیبیند.
پس از موبدان، ستاره شناسان و دانایان درگاه خود یاری می خواهد.

سوی شهریاران سر انجمن
شوم خام گفتار و پیمان شکن
و گر گویم آری و کامت رواست
بپرداز دل را بدانچت هواست
ازین مرغ پرورده وان دیوزاد
چه گویی چگونه برآید نژاد
سرش گشت از اندیشهٔ دل گران
بخفت و نیاسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
دلش خسته‌تر زان و تن زارتر
گشاده‌تر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد کردگار جهان

ادامه دارد........................



منابع:
شاهنامه فردوسی، حکیم ابولاقاسم فردوسی، بر پایه چاپ مسکو
شاهنامه شاهکار اندیشه، ساعد حسینی


 

UserName