• تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1385/08/25
  • تاريخ :

جان به کف

اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آز. پی. جی روی شانه‌اش، مثل نیروهایی شده بود که می‌خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم.

صدایش کرد: « حاج مهدی!»

برگشت، گفت: «شما کجا می‌رین؟»

گفت: «چه فرقی می‌کنه؟ فرمانده که نباید همش بشینه تو سنگر. منم با این دسته می‌رم جلو.»

«از خاطرات شهید مهدی زین‌الدین»


لینک ها:

 سردار سرلشكر پاسدار شهید مهدی زین‌الدین 

 كلیپ ممد نبودی 

 كجایید ای شهیدان خدایی 

 آخرین وصیتنامه شهید چمران در لبنان 

UserName