• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1382/04/31
  • تاريخ :

معجزه فرهنگ اسلامی


تمدن و فرهنگ اسلامی در دوره اوج عظمت خویش وضع تمدن انسانی را در یك مرحله طولانی از تحول آن عرضه می دارد اما سرگذشت پیدایش این فرهنگ وعظمت و كمال آن چیزیست مثل اعجاز و از این حیث می توان از معجزه اسلامی هم ، مثل آن چیزی كه معجزه یونانی خوانده می شود سخن گفت. در واقع، آنچه معجزه اسلامی خوانده تواند شد نیز در آغاز حال از نقل معجزه یونانی شروع شد اما خود یونانیها هم معجزه شان این نبود كه تمدن و فرهنگ خود را از هیچ(Ex Nihilo) خلق كنند. فلسفه و علم آنها مخصوصاً در ملیطه و سایر بلاد آسیای صغیر بوجود آمد و آنجا هم از طریق لیدیه با مصرو بابل ارتباط داشت. ریاضیات طالس و فلسفه فیثاغورس از تاثیر مصر و شرق خالی نبود. مسافرت افلاطون به مصر ،  معروف است و ظاهراً این حكیم كه وقتی آكادمی خود را گشود درش را از جانب شرق ساخت دراعتقاد به یك روح شر كه همزمان با روح خیر درعالم حكومت می كند از تعلیم زرتشت متأثر است. ذیمقراطیس پدر فلسفه اتمی هم ظاهراً به هند و دیگر بلاد شرق سفر كرد و حتی هم ارسطو- قبل از تماس با اسكندر- با آسیای صغیر و شرق مربوط بود، هم ابیقوریان و رواقیان. در چنین احوالی كه می تواند تمدن و فرهنگ یونانی را یك ابتكار نبوغ خالص یونانی بخواند؟ حتی خود یونانی های قدیم در بسیارجاها خویشتن را مرهون شرق دانسته اند. اما تفاوت اساسی كه بین طرز فكر یونانی و طرز فكر شرقی در آن زمانها وجود داشت ، عبارت بود از تفاوت در نظرگاه ها. در مصر و بابل حساب و نجوم پیشرفتش بخاطر ارضاء حوایج زندگی از قبیل تجارت و فلاحت بود در صورتی كه نظر یونانیان در علم و فلسفه غالباً بی شائبه بود و برای اقناع احتیاج درونی به معرفت. كلام افلاطون درین باب معروف است كه در كتاب " جمهور"  می گوید روح یونانی حریص به دانستن است در مقابل روح فنیقی و مصری كه حریص است به منفعت. این كنجكاوی خالص بود كه منشأ معجزه یونانی شد و همین معرفت عاری از شائبه بود كه هم اساس معجزه اسلامی شد و هم اساس رنسانس اروپا.

در بین مسلمین، سبب عمده حصول آنچه معجزه اسلامی خوانده می شود بی هیچ شك ذوق معرفت جویی و حس كنجكاوی بود كه تشویق و توصیه قرآن و پیغمبر آن را در مسلمین بر می انگیخت. كثرت تعداد علماء، اطباء، و مترجمان در عهد نهضت عباسی شاید این سؤال را به خاطر بیاورد كه آیا این جماعت عرب  بوده اند یا نه؟ جواب معروف ابن خلدون در این دوره نیز صادق بود كه می گوید: حملة العلم اكثرهم العجم. چنانكه در سراسر دوره تمدن اسلامی در بین كتابهای راجع به طب، نجوم، و فلسفه نیز بعضی آثار مهم هست كه عرب است اما به دست غیر مسلمانان انجام شده است- صائبین ، یهود، و نصارا. با اینهمه، نه این آثارغیر اسلامی محسوب می شوند  نه علماء عربی نویس را كه غیر عرب هستند می توان« عجم» خواند ؛ از آنكه در جاهایی كه منشأ و مولد این علماء مشهورعصرعباسی بود- خوارزم، فرغانه، فاراب و سند- پیش از اسلام نشانی از فعالیت علمی وجود نداشت و وقتی این جوش و هیجان برای كسب علم، اسلامی است ، آیا حاصل آن را باید به حساب نژاد و اقلیم گذاشت؟ به هر حال، آنچه مسلمین را در این معرفت جویی كامیاب كرد حس كنجكاوی آنها بود و وجود تسامح فكری، البته محرك منصور خلیفه و نخستین اخلاف او در تشویق اطباء و منجمین، احساس حاجت به این دو طبقه از علماء به شمار می آمد. چنانكه داستانی مشهور است حاكی از آن كه منصور عباسی جرجیس بن بختیشوع را برای معالجه بیماری خویش از جندی شاپور خواست و هارون هم برای علاج سردردی كه داشت پسراین جرجیس كه نامش بختیشوع  بود را هم از جند ی شاپور طلب كرد و حتی هر دو خلیفه در تشویق و تكریم این پزشكان سعی بسیار كرده اند. اما این حس احتیاج نزد یونانیها هم بود و آنها نیز در طب و حساب و نجوم به كلی از توجه به این امر غافل نبودند. نهایت آنكه، هم آنها و هم مسلمین به آنچه قدر مورد احتیاج بود در این امور قانع نشدند و حس كنجكاوی، آنها را به تحقیق و تعمق بیشتر می كشاند. درست است كه احتیاج به حفظ صحت و سعی در علاج بیماریهای صعب ، رفته رفته مسلمین را به سوی علم طب هندی و یونانی كشانید چنانكه اعتقاد به تاثیر ستارگان و سعدو نحس اوقات شرعی  و تا حدی احتیاج به شناختن اوقات توجه آنها را به نجوم و تقویم معطوف داشت، اما درورای این گونه حوائج جاری و زودگذر – كه علم یونانی نیز درعمل به كلی از آن فارغ نبود- شوق به دانش نیز محركی قوی به شمار می آمد. علاقه ای كه مأمون عباسی به ترجمه كتب حكماء یونان نشان داد حاكی ازین شوق بی شائبه است . وی برای به دست آوردن كتب یونانی كسانی را به دربار امپراطور بیزانس، لئون ارمنی( 20- 813 میلادی) فرستاد. به دستور او برای مساحت ارض اقدام  شد ، و نقشه بزرگی از تمام دنیا درست شد كه مسعودی آن را دیده است و در " التنبیه و الاشراف " از آن صحبت می كند. شرح عجایبی كه عمارة بن حمزه در سفر بیزانس دید چنانكه ابن الفقیه نقل می كند كنجكاوی منصور خلیفه را به كیمیا برانگیخت.  از قراری كه ابن خرداد به حكایت می كند تحت تاثیر ذوق كنجكاوی ، محمد بن موسی خوارزمی منجم را با عده یی به بیزانس فرستاد تا درباره محل غاری كه می گویند اصحاب كهف درآنجا مدفون شده اند تحقیق كند. نوشته اند امپراطور مسیحی هم به این عده كمك كرد و محمد بن موسی غار را با اجسادی در آنجا مشاهده كرد و در بازگشت گزارش آن را به خلیفه داد. همین خلیفه سلام ترجمان را هم با عده یی فرستاد تا در باب سد یأجوج تحقیق كند. حتی یك قرن قبل از آن نیز، مسلمة بن عبدالملك سعی كرد راه به كهف الظلمات اسكندر پیدا كند، و گویند به سبب خاموش شدن مشعلی كه داشت از این اقدام منصرف گشت این اقدامات لااقل شوق و علاقه بی شائبه مسلمین را به دانستن و كشف كردن مجهولات می رساند، خاصه در امری كه فایده عملی بر آنها مترتب نیست. چنانكه بسیاری مسائل هم مثل فلسفه و منطق و كلام و تاریخ مورد توجه مسلمین شد بی آنكه هیچ سود عملی از آنها در نظر باشد. بیرونی در تحقیق " ماللهند "  فقط به رهبری یك شوق بی شائبه ، آنهمه اطلاعات سرشار را درباره فرهنگ و تمدن سرزمین هند به دست آورد؛ مسعودی و تمام سیاحان و جغرافیانویسان اسلامی در تحقیقات و تجسسات خویش بیشتر تحت نفوذ حس كنجكاوی بودند. درست است كه ازبعضی از این تحقیقات سودهای عملی هم به دست می آمد و علم لاینفع نزد مسلمین – مثل تمام عالم- مكروه بود، اما آنچه محرك اصلی شوروشوقی بود كه مسلمین به تحقیقات نظری علماء یونان و هند نشان می دادند  در واقع حس كنجكاوی بود. حتی حس كنجكاوی بود كه امثال یعقوبی و مسعودی را به تاریخ یونان و روم علاقه مند كرد، و نه فقط در اوایل عهد عباسیان كتب طب و نجوم هندی را به عربی نقل كرد، بلكه یك چند بعد از سقوط عباسیان نیز توجه مسلمین را به فرهنگ چین و فرنگ معطوف داشت .اگر مساعی امثال رشید الدین فضل الله وزیر منجر به اشاعه فرهنگ چینی نشد، لااقل شاهدی شد براثبات علاقه مسلمین به جستجوی علم- ولو در چین در آن سوی دیوار. به هر حال ، این شوق بی شائبه به معرفت بود كه مامون عباسی را واداشت تا برای بدست آوردن كتب یونانی كس به دربار بیزانس بفرستد. حتی گویند وقتی به وسیله یك اسیر مسیحی خویش كه از هندسه اطلاع داشت ، دریافت كه در قسطنطنیه یك استاد هندسه هست به نام لئون كه به عسرت زندگی می كند و جز عده یی معدود درآنجا كسی وی را نمی شناسد ، مأمون نامه یی به لئون نوشت و او را به دربار خویش دعوت كرد و آن اسیر را-كه شاگرد لئون بود ،  وعده داد كه اگر نامه راجهت استاد ارسال دارد ، آزادی بخشد. فیلسوف ریاضی نامه خلیفه را به یك تن از بزرگان بیزانس نشان داد و خبر به امپراطور رسید و لئون شهرت یافت . امپراطور وی را در یك كلیسای مهم عنوان مدرسی داد واز قبول دعوت خلیفه منع كرد. وقتی مامون دریافت كه لئون به بغداد آمدنی نیست با وی بنای مكاتبه آغاز نهاد و مسائلی چند در ریاضی و نجوم نوشت و از وی جواب خواست . حكیم آن مسائل را جواب های شافی داد  و خلیفه چنان از آن جواب ها به شوق آمد كه برای جلب لئون این بار نامه به امپراطور نوشت و از وی درخواست حكیم را برای مدتی محدود به بغداد گسیل دارد و به امپراطور وعده ها داد ؛ اما امپراطور بدین كار رضا نداد و لئون را در تسالونیك، اسقف اعظم كرد . درست است كه این روایت درماخذ اسلامی مشهور نیست واز این لئون تسالونیكی هم آثاری كه در ریاضی باقی است چندان اهمیت ندارد اما داستان اگر هم مبالغه آمیز باشد باز نشان می دهد كه شوق و علاقه مسلمین به آموختن علوم یونانی تا چه پایه بود. در زمانی كه شارلمانی در قلمرو خویش به زحمت می توانست چند تن با سواد پیدا كند ، مسلمین در دربار مامون با كتابهای افلاطون وارسطو و اقلیدس و جالینوس سروكار داشتند. دورزمین را اندازه می گرفتند و در مذاهب و عقاید فلاسفه و درباب طبقات ارضی و اجرام فلكی ، تحقیقات و مباحثات می كردند.

نقل از كتاب :" كارنامه اسلام " ، تألیف دكتر " عبدالحسین زرین كوب "

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName