• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4781
  • يکشنبه 1393/3/25
  • تاريخ :

پایان فریدون

در این نوشتار، که بخش پایانی اساطیری شاهنامه است ،به داستان فریدون و انتقامجویی و خونخواهی او از سلم و تور توسط منوچهر می پردازیم.

آسیه بیاتانی -بخش ادبیات تبیان

در بخش قبل  داستان تا به انجا پیش رفت که فریدون در برابر ظلم و بیدادی که سلم و تور در حق ایرج کردند، بهترین راه حل را چاره دید تا با گذشت زمان، روزگار انتقام مرگ مظلومانه ایرج را بگیرد. از طرفی از خداوند خواست که آنقدر عمر طولانی داشته باشد که بتواند ببیند که انتقام ایرج گرفته شده است.

شاهنامه فردوسی

در قصر ایرج، زنی از او باردار بود، ان زن دختری زایید، دختر بزرگ شد و با برادرزاده فریدون ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسری بود که شباهت بسیاری با ایرج داشت و فریدون او را منوچهر نامید. فریدون از هیچ چیز در تربیت فریدون کم نگذاشت و او به دوران بلوغ نزدیک شد و آماده گرفتن انتقام ایرج شد.

بدان گه که روشن جهان تیره گشت         طلایه پراگنده بر گرد دشت

به پیش سپه قارن رزم زن                      ابا رای زن سرو شاه یمن

خروشی برآمد ز پیش سپاه                  که ای نامداران و مردان شاه

بکوشید کاین جنگ آهرمنست                همان درد و کین است و خون خستنست

میان بسته دارید و بیدار بید                   همه در پناه جهاندار بید

کسی کو شود کشته زین رزمگاه            بهشتی بود شسته پاک از گناه

منوچهر لشکر آماده کرده است و در صدد حمله به سلم و تور و گرفتن انتقام جدش است. خبر این لشکر کشی به سلم و تور رسید، هر دو هراسان شدند و نامه ای پر از التماس و خواهش به پدر نوشتند و از کرده خود اظهار پشیمانی کردند. فریدون پاسخی تند به آنها می نویسد و می گوید این گریه و زاری را پیش از کشته شدن ایرج باید می کردید.

جنگ میان دو لشکر در گرفت، روز نخست پهلوانی از سپاه ترک به آمد و با قارن و سام پنجه در پنجه افکند و سرانجام به دست سام کشته شد. روز بعد جنگی سخت تر از روز پیش در گرفت، سپاه تور در تنگنا ماندند و تور که توان نبرد در خود ندید، قصد فرار داشت که منوچر به سمت او تاخت و با نیزه او را از زین جدا کرد و به زمین انداخت و سرش را از تنش جدا کرد و سر تور را با نامه فتح نزد فریدون فرستاد.

به شاه آفریدون یکی نامه کرد                      ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد

نخست از جهان آفرین کرد یاد                      خداوند خوبی و پاکی و داد

سپاس از جهاندار فریادرس                         نگیرد به سختی جز او دست کس

دگر آفرین بر فریدون برز                              خداوند تاج و خداوند گرز

همش داد و هم دین و هم فرهی               همش تاج و هم تخت شاهنشهی

همه راستی راست از بخت اوست              همه فر و زیبایی از تخت اوست

رسیدم به خوبی بتوران زمین                     سپه برکشیدیم و جستیم کین

سه جنگ گران کرده شد در سه روز            چه در شب چه در هور گیتی فروز

از ایشان شبیخون و از ماکمین                    کشیدیم و جستیم هر گونه کین

فرستادم اینک به نزد نیا                           بسازم کنون سلم را کیمیا

منوچهر عزم آن می کند که به سراغ سلم برود. با قارن سردار خود مشورت کرد و گفت که سلم در میان دریا دژی دارد سخت، استوار و محکم، اگر به آنجا رود دست یابی به او غیر ممکن خواهد بود. قارن چاره اندیشید، انگشتری تور را گرفت و به همراه پیامی جعلی برای نگهبان دژ و از طرف تور در لباس ترکان به سمت دژ رفت. به نگهبان دژ گفت که فرستاده تور است و از طرف او مامور است که در محافظت از قلعه وی را یاری دهد تا مبادا ایرانیان به انجا حمله کرده و انجا را تصرف کنند.نگهبان دژ فریب خورد و قارن را به درون قلعه راه داد.

منوچهر عزم آن می کند که به سراغ سلم برود. با قارن سردار خود مشورت کرد و گفت که سلم در میان دریا دژی دارد سخت، استوار و محکم، اگر به آنجا رود دست یابی به او غیر ممکن خواهد بود. قارن چاره اندیشید، انگشتری تور را گرفت و به همراه پیامی جعلی برای نگهبان دژ و از طرف تور در لباس ترکان به سمت دژ رفت. به نگهبان دژ گفت که فرستاده تور است و از طرف او مامور است که در محافظت از قلعه وی را یاری دهد تا مبادا ایرانیان به آنجا حمله کرده و آنجا را تصرف کنند.نگهبان دژ فریب خورد و قارن را به درون قلعه راه داد.

قارن با سپاهیانش قرار بسته بود که وقتی وارد قلعه شد، درفش خود را بر فراز قلعه برافرازد. سپاهسان ایران روز بعد درفش قارن را بر فراز دژ دیدند، به قلعه حمله کرده و آنجا را با خاک یکسان کردند. قارن با پیروزی به نزد منوچهر آمد.

از طرفی نبیره ضحاک با نام کاکوی برای کمک به سلم از راه رسید. قارن قصد ان داشت که با او بجنگد که منوچهر خواست تا خودش به نبرد با او برود. جنگی سخت میان آن دو روی داد و سرانجام  کاکوی به دست منوچهر کشته می شود.

سلم که دیگر یاوری نداشت به قصد پناه گیری در دژ به سمت دریا شتافت اما وقتی به آنجا رسید، اثری از دژ ندید. منوچهر که به همراه سپاه او را تعقیب کرده بود، به او تاخت  و سرش را از تنش جدا کرد  و با نامه فتح برای فریدون فرستاد.

بیفگند بر گستوان و بتاخت                    به گرد سپه چرمه اندر نشاخت

رسید آنگهی تنگ در شاه روم                خروشید کای مرد بیداد شوم

بکشتی برادر ز بهر کلاه                        کله یافتی چند پویی براه

کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت            به بار آمد آن خسروانی درخت

زتاج بزرگی گریزان مشو                         فریدونت گاهی بیاراست نو

درختی که پروردی آمد به بار                  بیابی هم اکنون برش در کنار

اگر بار خارست خود کشته‌ای                و گر پرنیانست خود رشته‌ای

همی تاخت اسپ اندرین گفت‌گوی         یکایک به تنگی رسید اندر اوی

یکی تیغ زد زود بر گردنش                    بدو نیمه شد خسروانی تنش

بفرمود تا سرش برداشتند                 به نیزه به ابر اندر افراشتند

سپاهیان سلم امان خواستند و گفتند که در قتل ایرج نقشی نداشتند و به این جنگ به دلخواه خود نیامدند. منوچهر آنها را بخشید و به همراه غنایم به نزد فریدون فرستاد.

شاه پیر با آنکه انتقام ایرج گرفته شده بود، در باطن از کشته شدن سه پسر خویش غمگین و افسرده گشت، چرا که سر بریده هر سه پسر را در برابر خود می دید و جز زاری نهانی کاری نمی توانست بکند. فریدون از دنیا رفت و منوچهر طبق رسم و آیین برای او به سوگ نشست و مردمان نیز برای او عزاداری و سوگواری کردند.

چو این کرده شد روز برگشت بخت               بپژمرد برگ کیانی درخت

کرانه گزید از بر تاج و گاه                            نهاده بر خود سر هر سه شاه

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی                  چنین تا زمانه سرآمد بروی

فریدون شد و نام ازو ماند باز                       برآمد برین روزگار دراز

همان نیکنامی به و راستی                        که کرد ای پسر سود برکاستی

منوچهر بنهاد تاج کیان                               بزنار خونین ببستش میان

جهانا سراسر فسوسی و باد                      بتو نیست مرد خردمند شاد


منابع:

شاهنامه فردوسی، حکیم ابولاقاسم فردوسی،بر پایه چاپ مسکو

 حماسه سرایی در ایران، ذبیح الله صفا

مطالب مرتبط:

بخش اول: جشن مهرگان

بخش دوم: مرزبانان فرخ نژاد، نشستند هر سه به آرام و شاد

بخش سوم: به آغاز گنج است و فرجام رنج

بخش چهارم: اولین برادر کُشی در شاهنامه

شکایت قاضی از آفتِ قضا

شکایت قاضی از آفتِ قضا

مولوی در مثنوی معنوی این کتاب شگرف و این اثر والا مقام ،حکایتی را با همان هدف همیشگی، پند و اندرز به صورت غیرمستقیم می آورد، حکایت فردی که بر مسند قضاوت نشسته و بیم آن دارد که آیا می تواند از عهده ی قضاوت بر آید یا خیر.
نالیدن ستون حنانه برای پیامبر(ص)

نالیدن ستون حنانه برای پیامبر(ص)

یکی دیگر از داستان های مثنوی که در غالب تمثیل بیان شده است، نالیدن ستون حنانه است. ستون حنانه (ناله کننده)، ستونی بوده است از درخت خرما که حضرت رسول در مسجد به آن تکیه می دادند و خطابه و موعظه می نمودند. بعدها برای آن حضرت منبری ساختند که بر فراز آن می نش
گفت ما را هفت وادی در ره است

گفت ما را هفت وادی در ره است

در بخش سیزدهم داستان منطق الطیر باز دهمین مرغ هم سوال خود را از هدهد پرسید و پاسخ را دریافت کرد، حال مابقی مرغان مشتاق این هستند که سوال های خود را پرسیده و پاسخ را دریافت کنند.
UserName