• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 882
  • دوشنبه 1392/4/10
  • تاريخ :

حاشیه نویسی بر جهان های بورخسی


شماری از تحسین شده ترین داستان های بورخس را انگاره یی واحد شكل داده: حافظه یی غیرشخصی یا به تعبیر احتمالامرجح او، حافظه یی الوهی.

حاشیه‌نویسی بر جهان‌های بورخسی

نمود این انگاره و عینیت یابی اش در هر یك از این داستان ها، البته، به طریقی ویژه و متفاوت با سایر آثار انجام گرفته –كه هنر نویسنده را می رساند.در داستان «كتابخانه بابل»، خود كتابخانه تبلور مكانی آن حافظه بی انتهاست، كتابخانه یی لایزال كه دربردارنده تمام آثار نوشته شده و نیز، تمام آثاری است كه سرانجام، روزی نوشته خواهند شد و در «الف»، داستان مشهور دیگری از او، نقطه یی به همین نام، واقع در زیرزمین خانه یكی از آشنایان راوی، چنین نقشی ایفا می كند: الف نقطه یی است كه در آن تمام جهان در تمام تجلی هایش، مستقل از نظرگاه بیننده و از تمام زوایا، در آنی روایت پذیر است: الف جزیی است كه كل را دربرمی گیرد و عیان می كند. راوی این داستان همان بورخس یا –دقیق تر بگوییم– نسخه داستانی او، آن بورخس دیگر، است كه در داستان هایی بسیار از او مكرر ظاهر می شود، «بورخس و من» من جمله.

دو داده زندگینامه یی، پس از شرح مختصر آن دو داستان: بورخس بارها گفته بود كه بهشت را همچون كتابخانه یی بی انتها تصور می كند: با علاقه یی كه به هزارتوها داشت، متصور است كه بگوییم همچون هزارتویی بیكران از كلمات، زبان ها و كتاب های محقق و ممكن. بورخس، افزون بر این، حافظه یی غریب داشت. این شهادت آلبرتو مانگوئل، نویسنده آتی است كه در جوانی مدتی، حدود چهار سال، برای بورخس نابینا كتاب می خواند: «او همه چیز را به یاد می آورد. از این رو، نیازی به نسخه های كتاب هایی كه نوشته بود نداشت... گاه وانمود می كرد كه فراموشی به سراغش آمده است. روزی به روزنامه نگاری گفت دیگر آثار اولیه ام را به یاد نمی آورم. آن روزنامه نگار هم از سر تملق چند بیتی از یكی از سروده های او را، منتها از بخت بد با اشتباهاتی فراوان، برایش از برخواند. بورخس با خونسردی اشتباهات او را تصحیح كرد و مابقی شعر را تا به انتها از حفظ خواند.»

حافظه غیرشخصی بورخسی عیان ترین شكل نمودش را در داستان «فونس یا حافظه» می یابد. آنجا راوی از پسر جوانی، تقریبا 19 ساله، سخن می گوید به نام ایرنئو فونس. فونس جوان، پس از سقوط از اسب (آنچنان كه خود مدعی می شود) حافظه یی بی خدشه می یابد: تمام ثانیه های تمام روزان و شبان بر او معلوم است. نظرگیر آنكه فونس، همزمان با به دست آوردن حافظه بی خدشه، به دلیل سقوط از اسب، زمینگیر می شود و ناتوان از هر كنشی، مگر به یاد آوردن و گاه، بسط دادن نظام های شمارش یا نامگذاری. میان این نظام های مختلف نامیدن، نكته مشترك آن است كه همگی فاقد «كلی»ها هستند: هر برگ درخت در هر دقیقه یی از زمان نامی ویژه دارد و هر احساسی نیز. اعداد او هم، نه مبتنی بر دهگان و صدگان و هزارگان ها، كه یك به یك به پیش می روند و هر كدام نامی خاص خود می یابند. ذهن فونس، با وجود مشرف بودنش بر تمام خاطرات و عواطف، ناتوان است از كلیت بخشی و تعمیم دهی. ذهن فونس، به عبارتی، پیشاافلاطونی است، مربوط به مرحله یی از تكامل آگاهی بشر كه هنوز «ایده»، یعنی آن صورت مثالی كه تمام نمودها و نمونه های چیزها را در جهان مادی نمایندگی می كرد، پدید نیامده است. و خود داستان چگونه نامیده شده؟ فونس یا حافظه: این همانی ایرنئو فونس با بخشی- جزیی– از خود- حافظه اش.

بورخس بر چند زبان مهم دنیا- مهم از بابت حجم و ارزش آثار ادبی ای كه به آنها زبان ها پدید آمده در طول اعصار– اشراف داشت. (جایی گفته است یكی از حسرت هایش ناآشنایی با زبان فارسی و در نتیجه، ناتوانی از خواندن اشعار حافظ به زبان اصلی است

یكی از تمهیدهایی كه بورخس با مهارت به كار می گیرد پرداخت تمثیلی مكان هاست. یك نمونه را بالاتر دیدیم. آستریون در خانه اش، یك هزارتو، تنهاست، هرچند درهای چهارده گانه یا به تاكید مصححی ناشناس، بی شمار خانه همواره بازند. خانه آستریون تمامی جهان است و منجی ای كه او انتظار می كشد، سرانجام، در هیات تزئوس و با شمشیر صیقل خورده برهنه بر او ظاهر می شود. كتابخانه بابل و خانه آستریون وضعیت عام بشری را می نمایند: محاط در جهان ممكن ها و محقق ها، پیش روی مرگی هر-دم- فراز- آینده.

بورخس بر چند زبان مهم دنیا- مهم از بابت حجم و ارزش آثار ادبی ای كه به آنها زبان ها پدید آمده در طول اعصار– اشراف داشت. (جایی گفته است یكی از حسرت هایش ناآشنایی با زبان فارسی و در نتیجه، ناتوانی از خواندن اشعار حافظ به زبان اصلی است. حاشیه در حاشیه: براهنی گزارش می دهد كه هنگام ملاقات با بورخس، وقتی نویسنده پیر از ملیت شاعر ایرانی باخبر می شود، از او می خواهد برایش غزلی از حافظ بخواند، به فارسی و با صدای بلند.) گستره آثار ادبی ای كه او خوانده و به حافظه سپرده بود بی انتها و غبطه انگیز می نماید. به قول خودش، پیش از آنكه نویسنده باشد خواننده به شمار می آمد، خواننده یی باحافظه یی بی خدشه، حافظه یی همچون كتابخانه بابل آكنده از معرفت بشر به زبان های بسیار. خوانده های بورخس –روشن است كه– به آثار ادبی محدود نمی شوند: او بر متون رازورزانه، مذهبی و فلسفی نیز احاطه داشت و نیز بر سنت های رازورزانه، مذهبی و فلسفی غرب و شرق. با این همه، آنچه به آثار ادبی/داستانی او رنگی ویژه می زند استفاده داستانی اوست از این متون و منابع. روشن تر بگوییم: باورهای اسطوره یی و ایده های فلسفی در نوشته های بورخس به مضامین داستانی بدل می شوند. درست به همین دلیل است كه او قادر می شود نوع ادبی تازه یی كه تلفیقی از دو نوع داستان و جستار باشد، خلق كند: یك جا، در «راز وجود ادوارد فیتز جرالد»، باور رازورزانه عالم شرق به تناسخ موجب نوشتن یكی از بورخسی ترین جستار- داستان ها می شود و جایی دیگر، «تلون، اوكبر، اُربیس ترتیوس»، ایدئالیسم بركلی دستمایه خلق جهانی یكسره خیالین. این برداشت از مابعدالطبیعه و –كلی تر– از متون به ظاهر غیرادبی مشابه برداشت خود اوست. بورخس نیز همچون مابعدالطبیعیون تلون نه در پی حقیقت مستتر در این متون كه به جست وجوی تخیل بود، آن عامل برسازنده متن و البته، جهان.

بورخس، علاوه بر نویسندگی، سال ها در مقام كتابدار كار كرده بود و در سال های پایانی عمر، همزمان با تحلیل رفتن بینایی اش، به سمت ریاست كتابخانه ملی آرژانتین منصوب شده بود. او، زمانی در یك مصاحبه، گفته بود: «انگار در تمام عمرم هرگز از كتابخانه پدرم پا بیرون نگذاشته ام.» حتی فارغ از دلالت های استعاری كتابخانه «پدر» در زمینه مذهب كاتولیك، چنین می نماید كه ما نیز هرگز چنین نكرده ایم، كه هرگز چنین نتوانیم كرد، چنان كه راوی «كتابخانه بابل» و نیز آستریون.

 

بخش ادبیات تبیان


منبع: روزنامه اعتماد/میلاد كامیابیان

بورخس و هزارتوی جهانش

بورخس و هزارتوی جهانش

خورخه لوئیس بورخس داستان نویسی تراز اول، شاعری خوب و مقاله نویسی فراموش نشدنی است. بیشتر یك چهره عمومی بزرگ است تا فردی از گوشت و خون.
زیستن با خورخه لوئیس بورخس

زیستن با خورخه لوئیس بورخس

خورخه لوئیس بورخس بی‌شک یکی از غریب‌ترین اذهانی است که به دنیای ادبیات پا گذاشته‌اند. او با آن ذهن غریب و متفاوت که همیشه در هزارتو و آیینه‌ها سیر می‌کرد، گاه از دست خودش نیز به تنگ می‌آمد؛ چنان‌چه در برخی از مصاحبه‌هایش پیداست
هزارتوهای بورخس

هزارتوهای بورخس

دشنه ای در كشویی آرمیده است هر كه را چشم بدان افتد وسوسه می‌شود كه دشنه را بـردارد و با آن بـازی كند. چنانكه گویی همیشه به دنبال آن می‌گشته است دست به سرعت قبضه ی منتظر را می‌گیرد و تیغه ی نیرومند مطیع با صدای خفیفی به درون غلاف می‌لغزد و بیرون می‌آید ..
UserName