• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2135
  • سه شنبه 21/6/1385
  • تاريخ :

نگاهی به نامه نگاری های ارنست همینگوی با ویلیام فاكنر

برای ارنست همینگوی نامه نوشتن تفریح لذت بخشی بود. هم می توانست بی پروا هر آنچه را در داستان هایش ناگفته مانده است بیان كند و هم كمی شیطنت به خرج بدهد و از لاك نویسندگی اش بیاید بیرون، غیبت كند، بد و بیراه بگوید، شتابزده قضاوت كند و تخلیه شود برای نوشتن یك داستان ماندگار دیگر.

اغلب نامه ها را یا صبح ها می نوشت تا برای یك نوشته جدی روزانه آماده شود، یا عصر ها پس از اتمام فصل یا داستانی از یك كتاب، تا خستگی اش برطرف شود. در این باره به یكی از دوستانش می گوید: «وقتی كه به نویسندگی عادت كرده ای، خیلی سخت است كه از نوشتن دست بكشی، به همین خاطر است كه مایلم با شما حرف بزنم، حتی اگر در قالب نامه و گفت وگوهای احمقانه و یك طرفه باشد.»

همین طور شد كه در طول پنجاه سال، با حساب نامه هایی كه مفقود شده یا به عمد یا سهو از بین رفته و با در نظر نگرفتن تلگراف های فراوانی كه برای افراد مختلف می فرستاد، بیش از شش هزار نامه نوشت.

نامه های ارنست میلر همینگوی هر قدر هم كه باشتاب، بی دقت و سریع نوشته شده باشند، دست كم به دو دلیل از اهمیت زیادی برخوردارند:

اولا به قلم یكی از بزرگترین نویسندگان جهانند، نویسنده ای كه داستان هایش نمونه بارزی است از باوسواس ترین، بادقت ترین و تاثیرگذارترین آثار ادبی جهان.

و در ثانی، منبع خوبی برای شناخت دقیق تر او و آگاهی از ارتباطش با دیگر افراد و به خصوص نویسندگان مطرح آن دوران به شمار می روند.

ویلیام فاكنر نویسنده هم عصر همینگوی از مهمترین این چهره ها است. فاكنر تنها دو سال از همینگوی بزرگتر است و به فاصله یك سال پس از خودكشی همینگوی از دنیا رفته. هر دو آمریكایی و از شاخص ترین نویسندگان جهانند و هر دو موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شده اند. برخلاف تفاوت آشكاری كه در سبك نویسندگی آن دو دیده می شود، آثار ادبی شان به بیشتر زبان های دنیا ترجمه شده و نویسندگان بسیاری را به پیروی و تقلید از خود واداشته اند.

عبارات همینگوی ساده، كوتاه و موجزند در حالی كه جملات فاكنر بلند، توصیفی و رمزآلود است.

فاكنر درباره همینگوی می گوید: «تا به حال در عمرش كلمه ای استفاده نكرده كه آدم مجبور شود به فرهنگ رجوع كند»، همینگوی هم در پاسخ می گوید: «بیچاره فاكنر، خیال می كند احساسات قوی از كلمات قلمبه سلمبه می آید.»

هر دو نویسنده از دوستان شروود اندرسون بوده اند و از او تاثیر پذیرفته اند. اندرسون به چاپ كتاب هایشان كمك كرده و در نویسنده شدن هر دویشان نقش بسزایی داشته است. همینگوی به پیشنهاد اندرسون به پاریس عزیمت كرد و از طریق او با گرترود استاین و ازرا پاوند آشنا شد و فاكنر هم بارها پیشرفت خود را در نویسندگی مدیون اندرسون دانسته است. همینگوی بار ها از فاكنر تمجید كرده و فاكنر هم بسیاری از داستان های او را نقد و بررسی كرده است.

همینگوی در نامه ای به مالكولم كولی درباره فاكنر می نویسد: «او بیشتر از هر كسی بااستعداد است و كافی ا ست كمی هم هوشیار باشد. همان طور كه هیچ ملتی نیست كه نصفش برده و نصفش آزاده نباشد، هیچ بشری هم پیدا نمی شود كه نیمی از نوشته هایش چرت و پرت و نیمی درست و حسابی نباشد. اما فاكنر تمام و كمال عالی می نویسد و خیلی خوب هم كار را تمام می كند و نوشته هایش مثل فصل های پاییز و بهار ساده و در عین حال پیچیده اند.»

آنچه از ارتباط مستقیم بین این دو چهره شاخص ادبی قرن بیست به جا مانده، مربوط می شود به ماجرایی به سال ???? كه ویلیام فاكنر به دانشگاه می سی سی پی دعوت شده بود و در جلسه پرسش و پاسخی از او می پرسند كه بهترین نویسنده های معاصر را نام ببرد و او توماس ولف را در مقام اول، خودش را در مقام دوم و دوس پاسوس و همینگوی را به ترتیب در مقام سوم و چهارم می نشاند و دلیل انتخاب ارنست همینگوی را در جایگاه چهارم «شجاع نبودن» او می خواند. نیویورك هرالدتریبیون صحبت های فاكنر را چاپ می كند، همینگوی هم آن را می بیند و می رنجد و از دوست دوران جنگش ژنرال بوك لانهام، می خواهد تا شرح رشادت هایش را در جنگ برای فاكنر بنویسد. فاكنر به محض دریافت نامه به لانهام پاسخی می دهد و عذرخواهی می كند و می گوید كه منظورش شیوه نویسندگی همینگوی بوده است و منظور دیگری نداشته و تنها گفته كه همینگوی در پیمودن مسیر تجربی ادبیات آن قدر ها دل و جرات ندارد و خودش را به رسوم داستان نویسی سنتی تطبیق داده است. فاكنر رونوشتی از نامه را برای همینگوی می فرستد و همراه آن این یادداشت كوچك را هم می نویسد.

***

به ارنست همینگوی

28 ژوئن 1947

همینگوی عزیز

به خاطر این مسئله لعنتی متاسفم. 250 دلار گیرم می آمد و تصور هم نمی كردم كه ماجرا این قدر ها رسمی باشد و جایی چاپ بشود وگرنه بیشتر دقت می كردم. خیلی از مشكلات را همین حرف هایمان به وجود می آورد و من هم با این حرف زدن هایم خودم را حسابی ضایع كرده ام. شاید این ماجرا باعث شود دیگر از این كارها نكنم.

امیدوارم كه ماجرا را به خودت نگرفته باشی. اما اگر یك وقتی هم این طور است، آن را به حساب حماقت های من بگذار.

ویلیام فاكنر

***

همینگوی پس از دریافت یادداشت به فاكنر چنین می نویسد:

به ویلیام فاكنر

فینكا ویجیا 23 ژوئیه 1947

بیل عزیز

خیلی خوشحالم كه از تو خبردار شدم و با هم در تماسیم. نامه ات همین امشب به دستم رسید، ازت خواهش می كنم كه تمام سوءتفاهم ها را بگذاری كنار وگرنه باید بیایم سراغت تا هر چه زودتر موضوع را فیصله بدهیم. راستش اصلا هیچ سوءتفاهمی وجود ندارد. من و بوك لانهام رنجیدیم اما به محض اینكه از اصل ماجرا خبردار شدیم ناراحتی مان برطرف شد. منظورت را درباره تی ولف و دوس پاسوس می فهمم اما باز هم موافق نیستم. تنها ربطی كه موضوع با ولف دارد را در این می بینم كه اهل كارولینای شمالی ست و نه بیشتر. دوس را همیشه دوست داشته ام و به او احترام گذاشته ام و چون مشكل شنوایی دارد، نویسنده ای درجه دو می دانمش. همان كاری كه نداشتن دست چپ با مشتزن می كند، نداشتن گوش با نویسنده می كند و نتیجه این می شود كه طرف كارش ساخته است و این همان بلایی ا ست كه سر تمامی كارهای دوس آمده.

...

فرق من و تو مربوط می شود به دوران كودكی ام، از همان زمانی كه وطن پرست یا سرباز مزدوری بودم كه خارج از كشور زندگی می كردم. امروز، وطنم از بین رفته. درختانش قطع شده. از آن مرغزارهایی كه زمانی نوك دراز شكار می كردیم، چیزی جز پمپ بنزین و بخش های كوچك باقی نمانده. خارج از وطن بودم، اما كشور خوبی پیدا كردم و زبانش را هم به خوبی انگلیسی یاد گرفتم و از دستش هم دادم. خیلی ها این را نمی دانند. دوس خیلی از مواقع برای گردش می آمد پیش ما. من هم یك جوری داشتم زندگی ام را می گذراندم، قرض هایم را می دادم و همیشه آماده جنگ بودم. تا جایی كه یادم است هیچ وقت جای مشخصی نداشتم و تا قبل از آن كه شكست بخوریم می جنگیدیم. این دفعه آخر با تجهیزات بیشتری جنگیدیم و ساده تر از همیشه هم بود اما بدتر از همیشه شكست خوردیم. اوضاع از الان بدتر نمی شود.

تو از فیلدینگ و امثال فیلدینگ، نویسنده بهتری هستی و این را هم باید خوب بدانی و همین طور به نوشتن ادامه بدهی. نوشته هایی داری كه به نظر من بهتر از نوشته های آنها است و باور كن كه می دانم چه دارم می گویم و كودن هم نیستم. این چرت و پرت ها را نباید درباره نویسنده های زنده بخوانی. بهترین بد و بیراه هایت را باید نثار آن دسته از نویسندگان مرده ای بكنی كه خوب می دانیم چه قدر و منزلتی دارند و یكی یكی حساب همه شان را برسی.

چرا اول از همه با داستایفسكی در می افتی برو به جنگ تورگنیف. همان كاری را كه كردیم و تا مدت های مدیدی صدای تیك تیك می شنیدم و فشارم بالا بود البته آن طوری كه اوضاع پیش رفت، زیاد هم بد نبود. دوموپاسان را به خودت میخكوب كن تا وقتی كه آبله نگرفته بود پسر كله شقی بود و البته هنوز هم با سه ضربه خلاص نمی شود . بعدش برو سراغ استاندال و تلاشت را بكن. اگر ببری اش، ما همگی خوشحال می شویم. اما سراغ منحرف های بیچاره روزگارمان نرو من هم اسمی ازشان نمی برم. هر دویمان می توانیم فلوبر را كه استاد محترم و مفتخرمان است، شكست دهیم... راستش من از این بالاتر نمی توانم بروم چون تجربه بالاتری نداشته ام و تو را هم نمی خواهم به اشتباه بیندازم. در هر حال اگر به داشتن برادری كه نویسنده هم باشد علاقه مندی مرا برادر خودت بدان و دوست دارم كه در ارتباط باشیم. پسر وسطم پت چهارماهی می شود كه بیمار است. الان هم خوب می خورد و هم خوب می خوابد اما هنوز سر حال نیامده. مرا ببخش اگر مثل خل وچل ها نامه می نویسم. این پسر خیلی باهوش، پیر پاتال... و نازنین. كاپیتان چتربازمان تا به حال سه بار زخمی شده. ?ماه زندان افتاده. ما هم سواره نظام حمله كردیم تا نجاتش بدهیم اما برای اولین بار اسیر شدیم و بعدش خلاص شدیم و عملیات هم لغو شد. پسر مریضم نقاش خوبی است، سوار ماشینی بود كه برادر كوچكش می راند، تصادف كردند و سرش آسیب دید. ببخش كه این قدر چرت و پرت می گویم. ارادتمندت. دوست دارم كه ارتباطمان ادامه داشته باشد.

ارنست همینگوی

***

همینگوی بارها تلاش می كند تا ارتباط دوستانه ای با فاكنر ایجاد كند، همانطوری كه با اسكات فیتز جرالد و خیلی های دیگر دوست بود، اما این رابطه شكل نمی گیرد و ماجرا هم كم كم مصادف می شود با سال 1949و اعطای نوبل ادبیات به ویلیام فاكنر. همینگوی هم خیال می كند كه تنها رقیبش در ادبیات آن روز آمریكا خودش را گم كرده و دیگران را تحویل نمی گیرد و با آنكه عذر خواهی فاكنر را می پذیرد و این چنین دوستانه پاسخش را می دهد، اما ماجرا را تا پایان عمر فراموش نمی كند و چندین بار هم كه از دست فاكنر عصبانی می شود ماجرا را دوباره از نو پیش می كشد و در كل پس از نامه به فاكنر در سه نامه ای كه دوتای آن به هاروی بریت منتقد ادبی نیویورك تایمز و یكی هم به لیلیان روس نوشته شده، از فاكنر گله می كند.

همینگوی برخلاف آن چه در نامه هایش با زبان تند و شتابزده بیان می كند، بارها فاكنر را نویسنده توانایی خوانده و بسیاری از داستان هایش را ستایش كرده است و فاكنر هم همین طور و برای نمونه در پاییز 1952، هنگام نقد و بررسی كتاب «پیرمرد و دریا» آن را «عالی» می خواند. همینگوی می گوید: «من برای فاكنر خیلی احترام قائلم اما این دلیل نمی شود كه هر از چند گاهی سربه سرش نگذارم و باهاش شوخی نكنم.» ویلیام فاكنر 20 ژوئن 1952 برای هاروی بریت یادداشتی می نویسد و در آن به ظاهر از همینگوی تمجید می كند و می گوید: «سال ها پیش، همینگوی گفته كه نویسنده ها باید هوای همدیگر را داشته باشند، همان طور كه پزشك ها و وكلا و گرگ ها هوای هم را دارند. به نظرم در این عبارت نكته مهمتری از حقیقت یا یك نیاز وجود دارد و لااقل در مورد همینگوی، نویسندگانی كه مجبورند هوای هم را داشته باشند تا هلاك نشوند، مثل گرگ هایی می مانند كه فقط تو جمع گرگند و تو تنهایی سگ.» همینگوی وقتی می فهمد فاكنر چه گفته، از خودبی خود می شود و به بریت این طور می نویسد:

به هاروی بریت

فینكا ویجیا 27 ژوئن 1952

هاروی عزیز

ممنون كه اظهارنظر فاكنر را برایم فرستادی. مناسبتی را كه باعث شد آن نوشته را برایش بنویسم فراموش نكرده. خوب هم یادش مانده. یك باری كه حسابی مست كرده بود كه امیدوارم این طور هم بوده باشد مستقیما گفته كه من بزدلم. تریبیون نیویورك هرالدتریبیون هم آن را برداشته و از نو چاپ كرده و من هم آن را برای سرتیپ سی تی لانهام فرمانده سابق گردان بیست و دوم پیاده نظام فرستادم. ما اوقات زیادی را بین سال های 1945-1944 با هم گذرانده ایم و از او خواستم كه برای فاكنر نامه ای بنویسد. فاكنر عذرخواهی اش را برای هردویمان فرستاد و نوشت كه من همینگوی در نویسندگی جرات تجربه یا خطر كردن را ندارم. ركوئیم برای راهبه? را نگاه كن تا ببینی وقتی خیلی عجیب و غریب لال می شود، چقدر خیر سرش ریسك كرده. شجاعت فردی اش را كه دیگر نگو.

برای فاكنر نامه ای دوستانه نوشتم و او هم این گونه اظهارنظر كرده و گفته «مثل گرگ هایی می مانند كه فقط تو جمع گرگند و تو تنهایی سگ.»

حالا ببین قضیه چه بوده.

البته پیشینه خوبی دارد. یك بار خیلی خوب ازم تعریف كرده كه خود تو هم آن را برایم تعریف كردی. اما این ماجرا برمی گردد به قبل از دریافت جایزه نوبل. وقتی جایی خواندم كه نوبل برده، برایش تلگراف زدم و همان طوری كه كارم را بلدم، بهش تبریك گفتم. هیچ وقت هم قدردانی نكرد. سال های زیادی تو اروپا بردمش بالا. هر وقت كه كسی ازم می پرسید بهترین نویسنده آمریكا كیست، می گفتم فاكنر. هر وقت كه كسی از خودم می پرسید، از او می گفتم. فكر كردم حتما سر و كارش با آدم های كپك زده افتاده و هر كاری از دستم برمی آمد كردم تا ارتباطش بهتر شود. هیچ وقت هم صدایم درنیامد كه نمی تواند ? اینینگ هم پیش برود، یا اینكه می دانم همیشه روزگار مشكلش چه بوده.

پس فكر كرده كه من به تو نامه نوشتم و ازش خواستم كه یك لطفی بكند در حقم و هوایم را داشته باشد. آن هم من، عمرا. به گور بابام خندیدم اگه این طور باشد. سخنرانی كرده، خب آفرین. مطمئنم كه نه الان و نه هیچ روز دیگری نمی تواند دوباره چنین سخنرانی ای بكند و مطمئنم كه من خیلی بهتر و رك و راست تر از سخنرانی او می توانم بنویسم و هیچ دوز و كلك و لفاظی هم تو كارم نباشد.

هاروی، در این لحظه كم كم دارم عصبانی می شوم، پس مجبورم خیلی از بد و بیراه ها را حذف كنم. نكته اینجا است كه فاكنر در آن عبارات عجیب و غریبش طوری رفتار كرده كه انگار من ازش كمك خواستم آره جان خودش و او هم آن قدر لطف داشته كه بگوید من واقعا نیازی به كمك ندارم. واقعا كه خیر سرش چه لطفی دارد. فاكنر تا موقعی كه من زنده باشم می تواند از داشتن جایزه نوبلش حال كند و مطمئن باش كه همین طور هم می شود. اما فكر اینجایش را نكرده كه من هیچ ارزشی برای چنین سازمانی قائل نیستم و وقتی هم كه جایزه را برد حسابی خوشحال شدم. برایش تلگراف زدم و گفتم كه چقدر خوشحالم اما جوابی نداد. حالا هم كه قضیه گرگ ها و سگ را پیش كشیده و چیزی كه باقی می ماند، یعنی آن چه من به خودم می گیرم، حتما به مرگ در عصرگاه? هم مربوط می شود.

كتابی كه تو ازش خواسته بودی كه اگر دلش می خواهد نقد كند برداشته و این مطلب را در موردش نوشته و حتی به خودش زحمت نداده كه بخواندش. در ضمن یك مطلب خیلی عجیبی هم دارد. شاید هم من خیلی زودرنجم و دارم پدرسوخته بازی درمی آورم. قبول دارم كه هر از چند گاهی این طوری هم می شوم لابد و دلم هم می سوزد برای خودم. اما واقعا چرا او نمی تواند صاف و پوست كنده بیاید بگوید كه نقد نمی نویسد یا كه صلاحیتش را ندارد همان طوری كه خود من درباره كتاب اورول این كار را كردم.چرا باید به خاطر چنین مطلب مسخره ای از خودم دفاع كنم و انتظار برود كه پدرسوخته بازی هم در نیاورم او حتی تو پاراگراف دوم و سوم مطلبش، دوباره موضوع را پیش كشیده.

نظرم را پرسیدی، این هم نظرم: من دیگر هیچ یك از مطالب فاكنر را نمی خوانم. او وقتی نویسنده خوبی ا ست كه خوب هم بنویسد و اگر هم بداند چگونه كتابی را تمام كند و مثل آن HONEST SUGAR RAY در پایان به بیچارگی نیفتد، بهتر از هر كس دیگری هم می شود. هرقت كه خوب می نویسد از خواندن داستان هایش لذت می برم اما همیشه لجم از این درمی آید كه چرا بهتر نمی نویسد. برایش آرزوی موفقیت می كنم و می دانم كه به آرزویم نیاز هم دارد اما حیف كه نقص بزرگی دارد هیچ وقت نمی توانی از نو داستان هایش را بخوانی. اگر قرار باشد از نو بخوانی تازه می فهمی كه بار اول چگونه گولت زده. مهم نیست كه چند بار یك نوشته واقعی را می خوانی مهم این است كه نمی فهمی چگونه نوشته شده. به خاطر اینكه تو همه نوشته های بزرگ رازی پنهان است كه هیچ وقت فاش نمی شود. همیشه هم هست. هر وقت كه از نو نوشته واقعی را بخوانی چیز جدیدی یاد می گیری و فقط این طور نیست كه بفهمی دفعه اول چگونه فریب خورده ای. بیل زمانی این مشكل را داشت. اما خیلی وقت است كه دیگر این طور نیست. نویسنده واقعی باید آنچه را كه ما از بیانش ناتوانیم با ساده ترین جمله اخباری بیان كند.

خب، این هم از كلاس نقد، تمام شد.

خیلی خیلی خوشحالم كه آلیس خانم بریت از كتاب خوشش آمده. قبلا هم برایت نوشته بودم كه چقدر خوشحال شدم كه تو هم خوشت آمده. امیدوارم كه كتاب گیر آدمی بیفتد كه هم خوب قضاوت كند و هم پیشداوری نكند و فقط بخواهد آن را نقد كند. اگر هم كسی این كار را نكرد، خب كتابم می ماند و شانس بد من دیگر.

بهترین ها، همیشه

ارنست

پا نوشت: می دانم كه خیلی به فاكنر سخت گیرم. اما مطمئنم كه آن قدر كه به خودم سخت گیرم به او نیستم.21 ژوئیه 53 سالم می شود و از زمانی كه یادم می آید تلاشم این بوده كه خوب بنویسم. خیلی دوست داشتم كه این كتاب آخرم را بی آنكه ملاحظه كسی یا چیزی را بكنم و فقط به خاطر آدم های زیادی كه می خواهند بخوانندش بنویسم تا هر چیز دیگری. لازم هم نیست كه تا خرخره بنوشم تا این حس به من دست بدهد. آنچه می خواهم الان انجام دهم این است كه همه چیز را فراموش كنم و تلاش كنم تا یكی بهتر بنویسم.

لطفا حرفی از این نوشته ها با فاكنر نزن. حوصله بحث و جدل ندارم. اگر بعد از خواندن كتاب خواست كه نقدش كند كه فبها. اما اگر قرار باشد نخوانده قضاوت كند، خیلی مسخره می شود. اما حوصله جر و بحث ندارم و برایش آرزوی موفقیت می كنم و امیدوارم منطقه آنوماتوپیو3 به درازای دریا ادامه داشته باشد. مسخره اش نمی كنم ها. خودش خواسته. جدی می گویم، من در كل تو هر منطقه ای احساس خفگی می كنم، هر منطقه ای. اما لعنتی عجب كاری كرده ها و امیدوارم كه همیشه شاد و راضی نگهش دارد. دیروز یكی از آن 176 پوندی ها را گرفتم و اندازه یه كنده اره شده بزرگ و طویل بود. خودش هم فكرش را نمی كرد كه روزی خورده شود. الان زده ایم بیرون. مادر و پدر ماری دوباره ناخوش احوالند و می خواهیم پیش از آنكه اینجا را ترك كند، كمی باهم باشیم. ببخشید كه این همه از فاكنر حرف زدم اما مطمئن باش كه خودت تقصیر داشتی. می توانیم فراموشش كنیم مگر اینكه وقتی كتاب را بخواند ، بخواهد چیزی بنویسد.

همینگوی هر وقت كه از داستان نوشتن دست می كشید، نامه می نوشت و بسیار بذله گو و بی ملاحظه بود. درباره نامه هایش می گوید: «مرا بابت نامه های احمقانه ام ببخشید... این نامه ها شلخته و پر از غلط، غلوط اند و با عجله آنها را نوشته ام و قرار هم نبوده كه نثر ادبی بنویسم... هر قدر كه نویسنده خوبی باشی نامه هایت به دردنخورتر می شود.»

برای همین است كه به ندرت دستور زبان را رعایت می كرد و هنگام نوشتن جملات بی دقت بود و پراكنده می نوشت، انگار كه وسواس هایش در داستان نویسی آزارش می داده و به این روش خودش را رها می كرده است. می گوید: «به جای داستان، نامه نوشته ام، احساس می كردم كه دارم عیاشی می كنم و از آن لذت می بردم و امیدوارم شما هم از خواندنش همین احساس را داشته باشید.»

پی نوشت ها:

لقب ارنست میلر همینگوی.

1 نام رمانی است از ویلیام فاكنر 1951.

2 كتابی ا ست غیر داستانی از ارنست همینگوی درباره آداب و رسوم گاوبازی اسپانیایی ها 1932.

3 همینگوی با به كارگیری این واژه به «یوكناپاتافا»، سرزمین خیالی داستان های فاكنر طعنه می زند.

UserName