• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4358
  • پنج شنبه 1384/1/18
  • تاريخ :

عصمت نبى مکرم اسلام

چكیده

اشاره‏اى به تاریخچه بحث

معناى «عصمت‏»

عصمت علمى و عملى

عصمت نسبى و مطلق

حقیقت عصمت

دیدگاه‏هاى گوناگون در مساله «عصمت نبى‏»

دلایل عقلى عصمت انبیاء &nh2sp;علیهم السلام

دلایل نقلى عصمت انبیاء علیهم السلام

سهو النبى


چكیده

یكى از اركان عقیده به اسلام، مساله عصمت انبیاء علیهم السلام است. این بحث، همواره در طول تاریخ محل بحث و گفت و گو بوده است؛ قله‏هاى رفیع انسانیت و اسوه‏هاى بشریت، همیشه مورد عیب ‏جویى واقع شده‏اند؛ كسانى كه توان صعود به این قله بلند را ندارند، سعى در به زیر كشیدن كواكب نورانى آسمان خلقت داشته‏اند. در اهمیت این بحث، همین كافى است كه بدانیم بدون اثبات عصمت انبیاء (ع)، در سلسله عقاید دینى گسستى پیدا مى‏شود كه قابل پیوند نیست.

اگر پیامبران را دست ‏خوش لغزش، خطا و عصیان بدانیم، دیگر نه به كتب آسمانى اعتمادى هست و نه به رشته اتصال بین خالق و مخلوق، و نه گفتار و كردار آنان مى‏تواند مایه هدایت ‏شود. احتمال خطا و گناه - هر چند ضعیف باشد - ویرانگر است، چه رسد به تحقق آن و علم بدان. در چنین صورتى هدف آفرینش متحقق نخواهد شد و بشریت ره به جایى نخواهد برد و ظلمت جهل و گناه و فساد عالم را فرا خواهد گرفت. بنابراین، ما براى اثبات حقانیت ادیان توحیدى و تعالیم پیامبران و كتب آسمانى، نیاز به واسطه‏هایى مطمئن داریم كه در معرض عصیان و خطا نباشند تا به این وسیله، رشته اتصال بین معبود و عابد محقق شود و از این ‏جاست كه ضرورت و اهمیت ‏بحث عصمت در میان عقاید دینى رخ مى‏نماید.

این نوشته نگاهى كوتاه به مساله مهم «عصمت نبى‏» است.


اشاره‏اى به تاریخچه بحث

«عهد قدیم‏» در كتاب مقدس، پر از سخنان ناروایى است كه به پیامبران الهى‏علیهم السلام نسبت داده‏اند. به همین دلیل، در آیین یهود، عصمت پیامبران‏علیهم السلام مطرح نبوده است.

علماى مسیحیت، هر چند مسیح‏ علیه السلام را از هر گناه و خطایى پیراسته مى‏شمارند، ولى این اعتقادشان بدان دلیل است كه او را خدا و یا یكى از خدایان سه ‏گانه مى‏دانند. بنابراین، نظر مسیحیان نمى‏تواند مبدا بحث درباره پیامبران باشد.

برخى تحلیل گران شرق‏ شناس مانند دونالدسن مسیحى و یا گلدزیهر یهودى مى‏گویند: مساله عصمت ‏براى نخستین بار به وسیله متكلمان شیعه مطرح شده است؛ زیرا آنان براى برتر نشان دادن پیشوایان خود، مساله عصمت پیامبران را در اثبات عصمت امامان خود مطرح كرده‏اند تا از این طریق بتوانند پیشوایان خود را معصوم معرفى كنند. (1)

در این باره، باید گفت: اولا، در قرآن، به حقیقت عصمت اشاره شده و این صفت، هم در مورد ملائكه الهى (2) و هم در مورد خود قرآن آمده است. (3) علاوه بر این‏ها، آیاتى از قرآن، دلالت ‏بر عصمت انبیاء علیهم السلام در ابعاد گوناگون دارد كه به برخى از آن‏ها در ادامه اشاره خواهد شد.

از سوى دیگر، برخى از نویسندگان مصرى مانند احمد امین مى‏خواهند اثبات كنند كه شیعه بسیارى از عقاید خود را در مسائل مربوط به عدل الهى و عصمت پیامبران ‏علیهم السلام از گروه معتزله گرفته است، در حالى كه ریشه بسیارى از عقاید مشترك میان این دو گروه را سخنان على‏علیه السلام تشكیل مى‏دهد، بلكه سایر گروه‏ها و اشاعره نیز هر كدام به نوعى پایه‏هاى فكرى خود را از امام اول شیعیان گرفته‏اند. (4)


معناى «عصمت‏»

لفظ «عصمت‏» با مشتقاتش سیزده بار در قرآن وارد شده و این لفظ از نظر ریشه لغوى، بیش از یك معنا ندارد و آن «تمسك و نگاهدارى‏» یا « منع و بازدارى‏» است. (5) این لغت در آیه 102 سوره آل عمران چنین آمده است:

« واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا»؛ به ریسمان الهى چنگ بزنید و آن را نگاه دارید و متفرق نشوید.

گاهى «عصمت‏» به چیزى كه جنبه محافظ دارد و انسان را از حوادث بد باز مى‏دارد، اطلاق مى‏شود و از این نظر، بلندى‏هاى كوه را «عصمت‏» مى‏نامند و از این ‏رو، در لغت عرب، به ریسمانى كه بار به وسیله آن بسته مى‏شود «عصام‏» مى‏گویند؛ زیرا بار به وسیله آن از افتادن و پراكندگى بازداشته مى‏شود.

در هر صورت، مقصود از این لفظ در بحث عقاید، مصونیت گروهى از بندگان صالح خدا از گناه و اشتباه است. متكلم معروف شیعه، فاضل مقداد رحمة الله مى‏گوید: «عصمت لطفى است الهى نسبت ‏به ‏مكلف، به‏ گونه‏اى ‏كه‏ با وجود آن، انگیزه‏اى ‏براى ترك طاعت و انجام معصیت وجود ندارد، البته همراه با قدرت و اختیار نسبت‏ به آن‏ها. » (6) سایراندیشمندان‏عدلیه نیز عقیده‏اى نزدیك به این دارند.

اما اشاعره عصمت را به قدرت بر طاعت و عدم قدرت بر معصیت تعریف كرده‏اند یا این ‏كه گفته‏اند: عصمت آن است كه خداوند در محل آن‏ها گناهى خلق نكند. (7) اینگونه تعریف‏ها، با توجه به مبانى مخصوص ایشان است.

بعضى از دانشمندان«عصمت‏» - در اصطلاح علم عقاید - را این ‏گونه بیان كرده‏اند: «عصمت ملكه‏اى نفسانى است كه فرد را از گناه و خطا منع مى‏كند. » اما این ‏كه بازدارنده او خدا باشد یا ملكه نفسانى خودش، تفاوتى ندارد؛ چرا كه اگر بازدارنده را هم ملكه نفسانى بدانیم، باز خداوند است كه به شخص، توفیق داده تا این ملكه را كسب كند یا این ‏كه خود خداوند به معصوم، این ملكه را بخشیده تا او را از ارتكاب گناه و یا حتى اشتباه حفظ نماید؛ یعنى حافظ حقیقى خداست، ولى وسیله‏اى براى حفظ قرار داده كه آن، « ملكه‏عصمت‏» است. پس ‏درعین ‏این ‏كه ‏تمام ‏كارها مستند به ‏خداست، معصوم به اختیار خودش ترك گناه مى‏كند و مجبور بر آن نیست. براى وضوح تعریف، باید به چند مطلب توجه كرد:

1- منظور از معصوم بودن پیامبران یا امامان علیهم السلام تنها انجام ندادن گناه نیست؛ زیرا ممكن است ‏یك فرد عادى نیز به دلیل وجود بعضى شرایط، مرتكب گناهى نشود، اما داراى ملكه خویشتن ‏دارى هم نباشد؛ مثلا شخصى كه پیش از بلوغ و تكلیف از دنیا مى‏رود و خطایى از او سرنزده و یا شخصى كه در نقطه دورافتاده‏اى واقع شده و یا در حبس قرار دارد و شرایط دسترسى به گناه ندارد، ممكن است مرتكب گناه نشوند و یا دست كم، نسبت ‏به بعضى گناهان پاك باشند، اما چنین افرادى را داراى ملكه عصمت نمى‏گویند. كسى كه در تمام عمر هرگز شراب ندیده و نخورده، داراى ملكه پرهیز از شراب نیست، اما اگر دید و امكان دسترسى داشت و یا ندید اما به حالتى بود كه نفس او نسبت ‏به آشامیدن شراب بیمه بود، داراى ملكه عصمت است. همین سخن در مورد ملكه عدالت، شجاعت و سخاوت نیز صادق است. پس مقصود این است كه شخصى، داراى ملكه نفسانى نیرومندى باشد كه در سخت‏ترین شرایط نیز او را از ارتكاب گناه بازدارد؛ ملكه‏اى كه از آگاهى كامل و پایدار به زشتى گناه و اراده قوى بر مهار تمایلات نفسانى حاصل مى‏گردد و چون چنین ملكه‏اى با عنایت ‏خاص الهى تحقق مى‏یابد، فاعلیت آن به خداى‏ متعال نسبت ‏داده ‏مى‏شود، وگرنه چنان ‏نیست ‏كه ‏خداى‏ متعال، انسان معصوم را به اجبار از گناه بازدارد و اختیار را از او سلب كند كه در این ‏صورت، اشكال ‏تنافى بین عصمت و اختیار پیش مى‏آید.

2- لازمه عصمت هر كس، ترك اعمالى است كه بر او حرام مى‏باشد؛ مانند ترك گناهانى كه در همه شریعت‏ها حرام بوده و نیز كارهایى كه در شریعت متبوع او در زمان ارتكاب، حرام است. بنابراین، عصمت‏ یك پیامبر با انجام عملى كه در شریعت‏هاى قبل یا بعد از وى حرام بوده و در شریعت ‏خود او حلال است، خدشه‏دار نمى‏گردد.

3- منظور از « گناه‏» در تعریف «عصمت‏» ، كارى است كه در كتب فقهى «حرام‏» نامیده مى‏شود، همچنین ترك عملى كه در فقه، « واجب‏» شمرده‏ مى‏شود. اما واژه «گناه‏» و معادل‏هاى‏ آن مانند « ذنب‏» و «عصیان‏» كاربرد وسیع ‏ترى دارد كه شامل

« ترك ‏اولى‏» و « مكروه‏» نیز مى‏شود و انجام دادن چنین ‏اعمالى‏ منافاتى با عصمت ندارد. (8)

4- عصمت از دیدگاه ما شیعیان، امرى است واقع شده . بنابراین، نوبت ‏به بحث از امكان و عدم امكان وقوع آن نمى‏رسد؛ چرا كه بهترین دلیل بر امكان چیزى، وقوع آن است. اما از نظر عقلى، مى‏توان گفت: در تك تك اعمال انسان، این امكان وجود دارد كه دقت ‏به كار برد و به خطا نرود؛ همان‏ گونه كه بسیارى از اعمال ما چنین مى‏باشد. همچنین ممكن است ‏با توجه به مفاسد و عواقب گناهان، از آن‏ها دورى كنیم؛ همان ‏گونه كه در بسیارى از اوقات، مرتكب برخى از كارهاى حرام نمى‏شویم. پس وقتى امكان عصمت در كارى وجود داشت، در دیگر اعمال نیز وجود خواهد داشت و مى‏تواند همه اعمال شخص را در برگیرد. پس «عصمت‏» امرى است ممكن و محالى را نیز در پى ندارد.


عصمت علمى و عملى

عصمت هم در بعد علمى مطرح مى‏شود و هم در بعد عملى. در عموم انسان‏ها، عصمت علمى از عصمت عملى جداست؛ یعنى شخص، ممكن است گاهى ‏درست تشخیص دهد و بداند، اما عمل نكند؛ همان ‏گونه كه ممكن ‏است ‏شخصى‏ خطا كند و درست نفهمد، اما در عمل، سالم و مصمم ‏باشد. اما انبیاء علیهم السلام هم درست مى‏فهمیدند و هم به عمل خود درست عمل مى‏كردند. (9)


عصمت نسبى و مطلق

عصمت ممكن است در همه موارد و زمان‏ها باشد - چنان كه در مورد انبیاء علیهم السلام مطرح است - و ممكن است در بعضى زمان‏ها و نسبت ‏به بعضى گناهان باشد. مى‏توان گفت: مراتبى از عصمت را هر انسانى داراست. هر شخصى به هر حال، بعضى اعمال را انجام نمى‏دهد و یا فكر انجام آن را هم نمى‏كند. بدین ‏سان، ممكن است ‏شخصى در اثر قوت علم و عمل، به جایى برسد كه به طور مطلق، معصوم شود. پس در جواب این سؤال كه آیا عصمت مانند نبوت و امامت است كه نتوان با ریاضت ‏به آن دست ‏یافت، باید گفت: خیر، عصمت امرى است قابل اكتساب و اختیارى و به همین دلیل، كمال اختیارى است و قابل پاداش.

گناه كردن براى معصوم محال ذاتى و ممتنع نیست، ولى به دلیل قوت علم و تقواى او، عملا واقع نمى‏شود. در حقیقت، اگر عصمت‏ براى انبیاء و ائمه اطهارعلیهم السلام ارزش و نشانه عظمت نبود، الگو بودن و راهنما بودن آن‏ها براى ما معنایى نداشت.

پس مى‏توان گفت: هر امام و پیامبرى معصوم است، اما هر معصومى لازم نیست امام و پیامبر باشد؛ همچنان كه ما شیعیان عصمت را در بالاترین درجه، براى حضرت فاطمه‏علیها السلام معتقدیم و شاید افرادى مثل حضرت زینب و حضرت عباس‏علیه السلام نیز معصوم باشند و دلیلى بر انحصار عصمت در پیامبران و ائمه اطهارعلیهم السلام وجود ندارد.

نكته‏اى كه ذكر آن در اینجا لازم مى‏نماید این ‏كه سخن گذشته با مطالبى كه در كتاب‏هاى كلامى آمده و بعضى عصمت را موهبتى الهى دانسته‏اند نه یك امر اكتسابى، (10) منافات ندارد؛ زیرا آنچه بخشش الهى است عصمت كامل و منزه بودن از گناه و خطا در سراسر عمر است از ابتداى طفولیت تا اواخر پیرى، اما آنچه قابل كسب است این ‏كه انسان پس از رسیدن به علم زیاد و تقواى قوى، بتواند احتمال ارتكاب گناه و خطا را از بین برد.


حقیقت عصمت

عوامل و رمز عصمت نسبت ‏به گناه و خطا، عبارت است از:

الف - تقوا

عصمت از گناه ناشى از درجه بالاى تقوا و پرهیزگارى است. عصمت مرتبه كامل عدالت و تقواست. اگر تقوا را یك نیروى درونى بدانیم كه انسان را از بسیارى از گناهان باز مى‏دارد، باید عصمت را نیز یك ‏نیروى باطنى ‏بدانیم كه شخص را از ارتكاب گناه و حتى فكر آن - به طور كلى - باز مى‏دارد. از این ‏رو، بعضى از محققان در تعریف آن گفته‏اند: «عصمت قوه‏اى است كه انسان را از ارتكاب گناه و انجام خطا باز مى‏دارد. » (11)

ب - علم

كسانى مانند علامه طباطبائى ‏رحمة الله، عصمت را نتیجه علم كامل به عواقب گناه مى‏دانند كه البته این علم یكى از عوامل دخیل در عصمت‏ است.


ایشان‏عقیده ‏دارند كه هر علمى‏ به ‏لوازم ‏گناه ‏پدید آورنده مصونیت نیست، بلكه باید واقع نمایى علم به قدرى قوى باشد كه آثار گناه در نظر فرد مجسم گردد. در این هنگام است كه‏ صدور گناه از شخص به صورت یك محال عادى در مى‏آید. (12)

در این‏ جا باید دانست كه اولا، علم همان‏ گونه كه بازدارنده از گناه است، مانع خطا هم مى‏شود. ثانیا، دو عامل مذكور یا به تعبیرى دو نظر مختلف با هم منافات ندارند؛ چرا كه در حقیقت ‏خود تقوا نیز زاییده علم است.

ج - روح القدس

از برخى روایات استفاده مى‏شود كه عامل‏ عصمت ‏یك امر خارجى به نام « روح القدس‏» است. این روایات، كه بعضى از آن‏ها در كتاب ارزشمند اصول كافى آمده، ظاهرشان حاكى از این است كه « روح‏» ملكى نیرومندتر و بزرگ ‏تر از جبرئیل است كه با رسول ‏گرامى ‏صلى الله علیه و آله بوده و پس از درگذشت ایشان، با امامان‏علیهم السلام مى‏باشد و درستى و استوارى آنان در گفتار و كردار، در پرتو وجود این روح است. (13)

این بیان در حالى است كه دسته‏اى دیگر از روایات مى‏گویند:« روح‏» از ذات معصوم جدا نیست، بلكه مرتبه‏اى از روح نبى است. امام باقرعلیه السلام در كلامى به جابر مى‏فرمایند: «اى جابر، در پیامبران و جانشینان آن‏ها، پنج روح وجود دارد كه عبارتند از: روح قدس، روح ایمان، روح زندگى، روح قوت، روح شهوت. در پرتو روح القدس، از آنچه میان زمین و عرش رخ مى‏دهد، آگاه مى‏شوند و همه این ارواح دچار خلل و آسیب مى‏شوند، جز روح القدس كه هرگز دچار اشتباه و لغزش نمى‏گردد. » (14)

حال، چه روح ‏القدس را یك عامل خارجى بدانیم و چه یك عامل درونى، در هر صورت، وسیله‏اى است ‏براى تحقق اراده‏اى كه خداى متعال نسبت ‏به شخص معصوم دارد و همانگونه كه اراده الهى موجب جبر نیست زیرا از مجراى اراده فرد تحقق مى‏یابد تایید روح ‏القدس هم موجب جبر نخواهد بود.

پس از روشن شدن مقدمات بحث، چند نظریه درباره این مساله و سپس استدلال شیعه بر راى خود ذكر مى‏شود:


دیدگاه‏هاى گوناگون در مساله «عصمت نبى‏»

بعضى از فرقه‏هاى كوچك اسلام، كفر را بر انبیاء علیهم السلام جایز مى‏دانند (15) و بعضى هم قائلند كه ارتكاب كبیره، هم قبل از بعثت و هم پس از آن بر انبیاء علیهم السلام جایز است. (16) البته اینگونه نظرها ضعیف و غیرقابل اعتناست. بعضى از معتزله (17) عقیده دارند كه ارتكاب گناه كبیره پیش از بعثت‏ بر انبیاء علیهم السلام جایز بود، ولى پس از بعثت جایز نیست. بعضى (18) هم ارتكاب گناه كبیره را نه قبل از بعثت و نه بعد از آن بر انبیاء علیهم السلام جایز نمى‏دانند، ولى ارتكاب گناهان صغیره‏اى را كه موجب تنفر نباشد عیب نمى‏دانند. اما اشاعره ارتكاب گناهان كبیره و صغیره‏هایى را كه نشانه پستى عامل آن باشد (مانند دزدیدن یك لقمه غذا یا آفتابه) ، پس از بعثت، عمدا یا سهوا، جایز نمى‏دانند و نیز گناه صغیره‏اى را كه نشانه پستى عامل آن نبوده ولى از روى عمد انجام شده است، جایز نمى‏دانند. (19) شیعه امامیه، ارتكاب گناهان كبیره و صغیره، عمدى و سهوى را توسط پیامبران‏علیهم السلام پیش از بعثت و پس از آن جایز نمى‏دانند.

پس دیدگاه‏هاى گوناگونى كه درباره عصمت انبیاء علیهم السلام وجود دارد، در یك یا چند مرحله از مراحل ذیل خلاصه مى‏شود: عصمت در مقام تلقى، پذیرش، حفظ و ابلاغ وحى و رسالت، عصمت از گناه، عصمت از خطا، عصمت از گناه كبیره، عصمت از گناه صغیره، عصمت ازگناه‏ عمدى یا سهوى، عصمت از صغیره‏اى كه نشانگر پستى فاعل است، عصمت از صغیره‏اى كه حاكى از پستى فاعل نیست، عصمت از كفر، از دروغ یا سایر گناهان.


دلایل عقلى عصمت انبیاء &nh2sp;علیهم السلام

با توجه به مراحل و ابعاد عصمت، اینك دلایل عصمت كامل انبیاء علیهم السلام، بخش اصلى و عمده عصمت، كه حقانیت پیامبران‏علیهم السلام و كتب آسمانى منوط به آن است، به وسیله عقل و سپس دایره وسیع‏ تر آن به وسیله نقل(20) بیان مى‏شود. در بحث ضرورت بعثت انبیاء علیهم السلام، لزوم وحى به عنوان راه دیگرى براى دست ‏یابى بشر به شناخت‏هاى لازم و جبران نارسایى و نقص حس و عقل انسان به اثبات رسیده است، ولى با توجه به این ‏كه افراد عادى انسان، مستقیما از این وسیله شناخت‏ بهره‏ مند نمى‏شوند و استعداد و لیاقت دریافت وحى الهى را ندارند و ناگزیر پیام الهى باید به وسیله افرادى برگزیده - یعنى پیامبران‏علیهم السلام - به ایشان ابلاغ شود، چه ضمانتى براى صحت چنین پیامى وجود دارد؟ از كجا مى‏توان مطمئن شد كه شخص پیامبر وحى الهى را درست دریافت كرده و آن را درست‏ به مردم رسانده است؟ همچنین اگر واسطه‏اى بین خدا و پیامبر وجود داشته، آیا او نیز رسالت ‏خود را به طور صحیح انجام داده است؟

راه وحى در صورتى كارایى لازم را دارد كه از مرحله صدور از علم مطلق خداوند متعال تا مرحله وصول به مردم، از هر گونه تحریف و دستبرد عمدى و سهوى مصون باشد، وگرنه با وجود احتمال سهو و نسیان در واسطه یا وسایط یا تصرف عمدى در مفاد آن، باب احتمال خطا و نادرستى در پیامى كه به مردم مى‏رسد، باز مى‏شود و موجب سلب اعتماد از آن و نیز پایمال شدن هدف رسالت و بعثت انبیاء علیهم السلام - كه رساندن بشر به كمال نهایى است - مى‏شود. پس از چه راهى مى‏توان اطمینان یافت كه وحى الهى به طور صحیح، سالم و كامل به دست مردم مى‏رسد؟

روشن است هنگامى كه حقیقت وحى بر مردم مجهول بوده و استعداد دریافت و آگاهى از آن را نداشته باشند، راهى براى بررسى و مطابقت كار واسطه‏هاى الهى با آنچه دستور داده شده است، ندارند؛ و تنها در صورتى كه محتواى پیامى مخالف احكام یقینى و قطعى عقل باشد، خواهند فهمید كه خللى در آن وجود دارد. البته این را هم فقط كسانى خواهند فهمید كه داراى عقل كامل‏ترى هستند؛ مثلا اگر كسى ادعا كند كه از طرف خدا به او وحى شده كه اجتماع نقیضین جایز یا لازم است‏ یا تعدد و تركیب و زوال در ذات الهى راه دارد، مى‏توان به كمك حكم یقینى عقل، بطلان این مطالب و كذب ادعاى وى را اثبات كرد. اما دایره اینگونه قضایا بسیار محدود و نیاز اصلى ما به وحى، بیش‏ تر در مسائلى است كه عقل راهى براى اثبات یا نفى قطعى آن‏ها ندارد و نمى‏تواند با ارزیابى مفاد پیام، درستى و نادرستى آن را تشخیص دهد. در چنین مواردى، چه مى‏توان كرد؟

پاسخ: همانگونه كه عقل با توجه به حكمت الهى و غرض رساندن بشر به كمال، در مى‏یابد كه باید راه دیگرى غیر از حس و عقل براى شناخت‏ حقایق و وظایف عملى وجود داشته باشد - هر چند از حقیقت و كنه آن راه آگاه نباشد - به همین سان، درك مى‏كند كه مقتضاى حكمت الهى این است كه پیام‏هاى او سالم و دست نخورده به دست مردم برسد، وگرنه نقض غرض خواهد شد و مقتضاى علم مطلق الهى این است كه بداند پیام خود را از چه راهى و به وسیله چه كسانى مى‏فرستد كه سالم به بندگانش برسد و نیز لازمه قدرت مطلق الهى این است كه بتواند واسطه‏هاى شایسته‏اى برگزیند و ایشان را از هجوم شیاطین و نفس سركش و آفت غفلت و نسیان حفظ كند. پس مقتضاى‏علم، قدرت و حكمت الهى آن است كه پیام خود را سالم و دست نخورده به بندگانش برساند و بدین ‏گونه، مصونیت وحى با برهان عقلى اثبات مى‏گردد.

با این بیان و استدلال، مصونیت فرشته یا فرشتگان وحى و نیز مصونیت پیامبران‏علیهم السلام در مقام دریافت و حفظ وحى و نیز عصمت آنان از خیانت عمدى یا سهو و نسیان در مقام ابلاغ پیام الهى، به اثبات مى‏رسد. (21)

بر اساس بیان گذشته و با توجه به وظیفه و نقش عظیمى كه پیامبران در هدایت و تربیت مردم دارند و از سویى، در مسائل اجتماعى و روابط بین عالم و متعلم و تربیت كننده و تربیت‏ شونده، وثوق و اعتماد لازم است تا تبادل فكرى و تربیتى انجام گیرد و عوامل ایجاد كننده تنفر، انزجار و گمراه كردن عملى مردم نباید در بین باشد وگرنه خلاف حكمت و غرض الهى از بعثت است، بنابراین، همانگونه كه در كتاب‏هاى متعدد عقاید نیز اشاره شده، غرض تعلیم و تربیت مردم اعتماد آنان را اقتضا مى‏كند و اعتماد آنان عصمت انبیاء علیهم السلام را اقتضا مى‏نماید تا به این وسیله، غرض از بعثت محقق شود. با این توضیح، مى‏توان پاك بودن نبى را از هر گناه بزرگ و كوچك و خطایى كه در هدف بعثت ‏خلل ایجاد مى‏كند و موجب عدم اعتماد و پذیرش مردم است‏ یا تنفر مردم از پیامبر را در پى دارد، اثبات ‏كرد. بدین ‏روى، این بیان وجود خلق‏هاى زننده و بیمارى‏هاى منزجر كننده را نیز نفى مى‏كند. در وجود پیامبر، هیچ امرى كه مضر به رسالت اوست، نباید وجود داشته باشد.

اما در اشتباهات كوچك پیامبر یا گناهان دیگرى كه در هدف رسالت‏ خلل ایجاد نمى‏كند و موجب تنفر مردم و بى‏اعتمادى آن‏ها نمى‏شود، باید دید به وسیله ادله نقلى مى‏توان آن‏ها را نفى كرد یا نه، كه در هر صورت، ضررى به سیر منطقى مباحث اصول عقاید نمى‏زند و ما براى اعتقاد به نبى و شریعت او، به بیش از این مقدار كه ثابت ‏شد، نیاز نداریم.

در ادامه بحث عقلى، به ادله گوناگونى كه نویسندگان متعدد در این قسمت ذكر كرده‏اند، اشاره مى‏شود:

1. دلیل وثوق و اعتماد:

این دلیل برگرفته از كلام خواجه نصیرالدین طوسى‏ رحمة الله است. (22) خلاصه دلیل این است كه پیامبران‏علیهم السلام براى هدایت و تربیت مردم آمده‏اند و تا آن‏ها معصوم نباشند، اعتماد مردم به آن‏ها زمینه تبعیت را فراهم نمى‏سازد. پس پیامبران علیهم السلام باید معصوم از گناه و خطا باشند.

2. دلیل عصمت از راه تربیت:

بر حسب این بیان، نبى نه تنها با راه آشنا و راهنماست، بلكه به انسان كمك مى‏كند و او را به مقصود مى‏رساند. پیامبر آمده است تا «انسان كامل‏» سازد و او را پرورش دهد. در بُعد تربیتى، بیش از هر چیز، عملكرد و منش مربى مورد توجه است. پس نبى باید معصوم باشد تا هدف تربیت، تزكیه و انسان‏ سازى جامه عمل بپوشد و هر گونه خطایى از او مى‏تواند به همان اندازه در این هدف، خلل ایجاد كند. (23)

3. دلیل لطف:

عصمت انبیاء علیهم السلام لطف است؛ یعنى موجب نزدیكى مردم به طاعات و پرهیز از محرمات مى‏شود و پیامبر معصوم بسى بهتر و بیش ‏تر از پیامبر غیرمعصوم موجب هدایت مردم مى‏شود و لطف بر خداوند واجب است؛ یعنى فراهم كردن هر چه بیش ‏تر زمینه‏هاى هدایت مردم به سوى حق بر او لازم است. پس عصمت در انبیاء علیهم السلام ضرورى است. و البته هر قدر دایره عصمت گسترده ‏تر باشد، لطف نیز بیش‏تر خواهد بود. بنابراین، مقتضاى رحمت الهى عصمت كامل انبیاء علیهم السلام است. (24)


دلایل نقلى عصمت انبیاء علیهم السلام

الف - عصمت در قرآن

در قرآن، آیات متعددى بر عصمت انبیاء علیهم السلام دلالت مى‏كند. دانشمندان این آیات را بر اساس مراحل عصمت تقسیم كرده‏اند؛ بعضى مربوط به مرحله ابلاغ رسالت، بعضى ناظر به عصیان و برخى درباره اشتباه است. در ادامه، به چند نمونه از آیات در این زمینه اشاره مى‏شود:

در آیات 82 و 83 سوره ص خداوند از قول شیطان مى‏فرماید: « قال فبعزتك لاغوینهم اجمعین الا عبادك منهم المخلصین‏» ؛ گفت: خدایا، به عزتت ‏سوگند كه البته همه انسان‏ها را گمراه خواهم كرد، بدون استثناء، مگر بندگان خالص تو را.

براى روشن شدن استدلال، باید مفهوم واژه «مخلص‏» و تفاوت آن با كلمه «مخلص‏» بیان شود: «مخلص‏» اسم فاعل از مصدر «اخلاص‏» و به معناى كسى یا چیزى است كه عمل و عقیده خویش را در راه ایمان به خداوند خالص كرده است. اما «مخلص‏» اسم مفهوم از مصدر «اخلاص‏» و به معناى كسى یا چیزى است كه به وسیله دیگرى خالص گردیده است. بنابراین، «مخلصین‏» كسانى هستند كه با عنایت و امداد الهى، سراپاى وجودشان براى خداوند و به وسیله او خالص گردیده و از این ‏رو، شیطان را هرگز در آن‏ها راهى نیست. (25)

تعبیر «مخلص‏» بیش از همه بر معصوم منطبق مى‏شود؛ چرا كه معصوم كسى است كه هیچگاه عصیان خدا و اطاعت ‏شیطان و هواى نفس نمى‏كند. این تعبیر اگرچه مختص انبیاء علیهم السلام نیست، اما بى‏تردید، مظهر کامل آن انبیاء علیهم السلام هستند.

در آیه 42 سوره حجر، شبیه دو آیه مذكور آمده و سپس خداوند فرموده است: «ان عبادی لیس لك علیهم سلطان‏» ؛ اى شیطان، تو بر بندگان من تسلطى ندارى.

از سوى دیگر، در سوره ص پیش از آیات مذكور، برخى از این بندگان خالص را نام مى‏برد كه این نشان‏ دهنده آن است كه منظور از«عبادى‏» یا «عبادنا» چه كسانى هستند. این آیات ابتدا سه نفر از پیامبران‏علیهم السلام را به عنوان خالص شده‏هاى خداوند و سپس سه نفر دیگر را جزو خوبان مى‏شمارد.

در آیه 24 سوره یوسف، همین تعبیر «مخلص‏» را در مورد حضرت یوسف‏ علیه السلام و در آیه 51 سوره مریم در مورد حضرت موسى‏علیه السلام به كار مى‏برد. این آیات شاهد بر آن است كه این امتیاز مختص افراد محدودى از انبیاء علیهم السلام نیست، بلكه ویژگى مقام و لازمه منصب الهى ایشان است.

آیه یا آیات دیگرى كه دلالت ‏بر این موضوع دارد، مربوط به اطاعت از انبیاء علیهم السلام است. قرآن در آیه 64 سوره نساء مى‏فرماید: « و ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم، مگر براى این ‏كه اطاعت‏ شود به اذن خداوند. » با توجه به این آیه شریفه و آیات دیگرى كه در مورد اطاعت از خدا و پیامبر اكرم‏ صلى الله علیه وآله یا سایر انبیاء علیهم السلام وارد شده و با توجه به این‏ كه انبیاء علیهم السلام و پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه و آله الگوى مردم هستند و به این موضوع در آیه 21 سوره احزاب - درباره شخص نبى مكرم اسلام - تصریح شده است (26) به این نتیجه مى‏توان رسید كه سخن و عمل پیامبران‏علیهم السلام در همه عرصه‏ها و به طور كلى، واجب الاطاعة و یا قابل پیروى است و این نكته مستلزم پاك بودن آن‏ها از گناه و خطاست.

توضیح استدلال این ‏كه آیات كریمه به طور مطلق، دستور به اطاعت از رسول مى‏دهند و وقتى اطاعت از كسى مقید به زمانى خاص و فعلى به خصوص نباشد، همه گفتارها و كردارهاى وى قابل پیروى بوده و این نشانگر آن است كه پیامبر گناه یا خطا نمى‏كند؛ چرا كه در صورت گناه و خطا، طبق دستور الهى، اطاعت از قول و عمل او واجب است. از سوى دیگر، محال است كه در صورت گنهكار و خطاكار بودن پیامبر، اطاعت از او مورد امر الهى واقع شود. در نتیجه، اعمال پیامبر باید مطابق دستورهاى الهى بوده تا همیشه قابل پیروى باشد. همین دلیل در مورد تمام اعمال خلاف یا صحیح پیامبر در تنهایى نیز صادق است؛ زیرا به عنوان مثال، اگر كسى آن كار را از پیامبر ببیند، مى‏تواند به او تاسى كند و همان مشكل دوباره پیش مى‏آید.

خلاصه آن‏ كه آیات الهى پیامبران را كاملا منزه و معصوم و قابل اطاعت در همه ابعاد و عرصه‏هاى گفتار و كردار مى‏داند. همانگونه كه اشاره شد، برخى از آیات قرآن ناظر به عصمت انبیاء علیهم السلام در مقام تلقى، حفظ و ابلاغ رسالت است كه بخش عمده عصمت و بخش مربوط به هدایت ما انسان‏هایى كه توفیق معاشرت با آن‏ها را نداشته‏ایم نیز همین مرحله مى‏باشد؛ از جمله آیات شریفه 26 - 28 سوره جن كه مى‏فرماید: «عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه یسلك من بین یدیه و من خلفه رصدا لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لدیهم و احصى كل شى‏ء عددا»؛ «او (خداوند) آگاه از غیب است؛ كسى را بر غیب خود مطلع نمى‏سازد، مگر آن كه او را از میان رسولان برگزید. در این صورت، خداوند محافظان و مراقبانى از پیش‏ رو و پشت ‏سر آن رسول قرار مى‏دهد تا بداند كه رسولان رسالت‏هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده‏اند و او بر آنچه نزد رسولان است احاطه پیدا كرده و آنچه كه آفریده به خوبى شمرده و بر آن احاطه دارد.»

فاعل «ارتضى‏» و « یسلك‏» خداوند است. جمله‏هاى « من بین یدیه و من خلفه‏» - یعنى پیش ‏رو و پشت ‏سر - مى‏رساند كه خداوند رسول خود را با گماردن مراقب‏هایى حفاظت مى‏كند. در تفسیر این جمله، دو احتمال وجود دارد:

1. این عبارت كنایه از این ‏است كه مراقب‏ها اطراف قلب پیامبر را گرفته و از نفوذ عوامل مخرب جلوگیرى مى‏كنند؛ نه فراموشى به آن راه پیدا مى‏كند و نه شیاطین در آن تصرف مى‏نمایند.

2. ممكن است‏ بگوییم كه پیامبر هنگام دریافت وحى، دو حالت دارد: از آن نظر كه متوجه مقام ربوبى است، حالت پیش ‏رویى دارد و عبارت «من بین یدیه‏» اشاره به آن است، ولى آنگاه كه وحى الهى را دریافت كرد و متوجه ابلاغ شد، جریان برعكس مى‏شود؛ رو به مردم و پشت ‏به مقام اخذ وحى مى‏كند كه عبارت «من خلفه‏» اشاره به این زمان است. در هر حال، این آیه حاكى از آن است كه وقتى خداوند، غیب خود را بر رسولان آشكار مى‏كند، فرشتگان را از هر طرف مامور مى‏كند كه آنان را در اخذ وحى و حفظ و نگاهدارى و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش و نیز گناهى نشوند. خلاصه این ‏كه انجام چنین رسالتى بدون عصمت پیامبران‏ صلى الله علیه و آله در مقام تلقى و ابلاغ وحى ممكن نیست. پس آنچه رسولان به ما مى‏رسانند همان است كه خداوند فرموده و دست‏ خوش تغییرى نشده است.

مؤید این معنا آیات شریفه دیگرى است كه احتمال هرگونه تغییر یا كم و زیاد كردن در فرمان‏هاى الهى را نفى مى‏كند. گر چه آیه خطاب به پیامبر خاص است، اما ملاك عام بوده، مطلب در مورد سایر انبیاء علیهم السلام نیز صادق است.

در آیه 15 سوره یونس مى‏فرماید: « هرگاه آیات روشن ما بر خلق تلاوت شود، منكران معاد، كه به دیدار ما امیدوار نیستند، به رسول ما اعتراض كرده، مى‏گویند: (اگر تو رسولى) قرآنى غیر از این نیز بیاور و یا همین را به قرآن دیگرى مبدل ساز! در پاسخ آن‏ها بگو: من چنین اجازه و قدرتى ندارم كه از پیش خود آن را تبدیل كنم؛ من جز آنچه را به من وحى شود تبعیت نمى‏كنم. من ترس آن دارم كه مرتكب عصیان در برابر پروردگار خویش شوم و در نتیجه، گرفتار عذاب سخت روز بزرگ رستاخیز گردم. »

در آیات 44 - 47 سوره الحاقة مساله مزبور با تاكید بیشترى مطرح گردیده و آمده است:

«اگر محمد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى‏داد، محققا ما او را به قهر و انتقام مى‏گرفتیم و سپس رگ وتین (رگ حیات) او را قطع مى‏كردیم و هیچ یك از شما بر دفاع و جانبدارى از او قادر نبودید. »

ب - عصمت در روایات

و حال سیرى كوتاه در میان روایات اهل بیت‏علیهم السلام. امام رضاعلیه السلام به مامون مى‏نویسند: «از اصول دین امامیه این است كه خداوند هرگز اطاعت كسى را كه باعث گمراهى و فریب مردم مى‏شود، واجب نمى‏كند و هرگز از میان بندگان خویش، كسى را كه مى‏داند به او كفر مى‏ورزد و سر تسلیم فرود نمى‏آورد و به جاى آن، به عبادت شیطان مى‏پردازد، بر نمى‏گزیند و براى انجام رسالت‏ خویش انتخاب نمى‏كند.»(27) و با توجه به این ‏كه پیروى از گناهكار و خطاكار - در هر دو صورت - موجب گمراهى، فریب و انحراف مى‏شود یا دست ‏كم، احتمال گمراهى و ضلالت دارد، این حدیث‏ شریف تصریح ‏مى‏كند كه هیچگاه خداوند اطاعت از چنین پیامبرانى را بر مردم واجب نمى‏كند. پس شرط رسالت، عصمت است.

از جمله مؤیدات بحث، دقت در كلمه «حجت‏» است. این واژه در بیانات ائمه اطهارعلیهم السلام وارد شده ‏است. «حجت‏» یعنى‏آنچه دلیل است و بر اساس آن مى‏توان ‏احتجاج‏ كرد و وسیله‏اى است كه طرفین بر اساس آن مى‏توانند همدیگر را مؤاخذه و محكوم كنند. وقتى به كسى گفته ‏مى‏شود:« حجت‏خدا» ، سخن و عمل او حجت است؛ اگر مردم خلاف او قدم ‏بردارند، از طرف او و خدا مؤاخذه مى‏شوند و اگر از او تبعیت كنند، كسى حق مؤاخذه آن‏ها را ندارد و مى‏توانند پاسخگو باشند كه كار و سخن ما بر اساس حجت ‏بوده است.

یكى از احادیث درباره عصمت پیامبر اكرم ‏صلى الله علیه وآله - به طور خاص - سخن روشن و صریح امیرمؤمنان‏علیه السلام در خطبه «قاصعه‏» است، در نهج‏البلاغه، مولا مى‏فرماید: «خداوند از همان ابتداى طفولیت و شیرخوارگى، بزرگترین ملك از ملایك خود را با پیامبر همراه و قرین كرد تا شب و روز راه بزرگوارى‏ها و خوبى‏هاى‏ اخلاق را به ‏او بنماید. » این ‏كلام ‏مساله ‏عصمت پیامبرصلى الله علیه وآله را پیش از بلوغ و پس از آن در خلوت و جلوت شامل مى‏شود.

دلیل دیگرى كه عام است و عصمت همه پیامبران را اثبات مى‏كند، سخن امام رضاعلیه السلام در مناظره با مامون عباسى است.

شیخ صدوق رحمة الله در عیون اخبار الرضاعلیه السلام نقل مى‏كند كه در جلسه‏اى، مامون از امام رضاعلیه السلام پرسید: اى پسر رسول خدا، آیا این سخن شما نیست كه « ان الانبیاء معصومون؟ » ؛ به راستى، همه پیامبران معصومند. حضرت در جواب فرمودند: « بله، سخن ماست.» او سپس به دنبال آن، مواردى از شبهات نسبت‏ به عصمت‏ حضرات آدم، یونس، موسى و محمد علیهم السلام پرسید و امام‏علیه السلام رفع اشكال نمود و عصمت آنان را تثبیت كردند. (28)

همچنین در زیارت «جامعه كبیره‏» و برخى دیگر از زیارات، تعابیر بلندى در مورد ائمه اطهار علیهم السلام و عصمت آن‏ها آمده است، با توجه به این ‏كه ائمه اطهارعلیهم السلام، وارثان و جانشینان انبیاء علیهم السلام هستند، به نظر مى‏رسد مى‏توان این عصمت را به پیامبران‏علیهم السلام نیز تعمیم داد. در بخشى از این زیارت مى‏خوانیم: « سلام بر شما، اى حجت‏هاى خدا بر اهل دنیا و آخرت، اى دلالت ‏كنندگان بر رضاى الهى. شهادت مى‏دهم كه شما ائمه هدایت‏ شده و رشد یافته، كامل، معصوم و... هستید. خدا به خلافت ‏شما در زمین راضى شده و شما را معصوم و از لغزش‏ها پاك كرده و از فتنه‏ها و آسیب‏ها در امان داشته است هر كس به شما چنگ زند و از شما پیروى كند، به راه الهى چنگ زده است و... &nh2sp;. » (29)

درباره ادله نقلى، باید توجه داشت كه اعتبار آیات و روایات ائمه معصوم‏علیهم السلام پس از آن است كه با استدلال عقلى، اصل وجود خداوند و توحید و صفات الهى و ضرورت بعثت انبیاء علیهم السلام و عصمت آن‏ها در پذیرش و ابلاغ وحى اثبات مى‏شود. سپس با اثبات اعجاز قرآن و رسالت پیامبر اكرم ‏صلى الله علیه و آله، مى‏توان به آیات الهى و سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله و نیز اوصیاى ایشان نیز استناد جست. بنابراین، تمسك به دلیل نقلى براى اثبات اصل عصمت پیامبران - از جمله پیامبر اكرم‏ صلى الله علیه وآله - در تلقى و اعلان وحى مفید نیست. اما پس از اعتبار یافتن كلام پیامبرصلى الله علیه وآله و قرآن و ائمه اطهارعلیهم السلام، براى اثبات دامنه گسترده‏ تر عصمت و امضاى حكم عقل، مى‏توان از آن بیانات استفاده كرد.


سهو النبى

در پایان مقال، نگاهى كوتاه به مساله «سهو النبى‏» ؛ بحثى كه از قدیم مورد توجه دانشمندان مسلمان بوده و آثار زیادى را به خود اختصاص داده است. منظور از اشتباه و سهو در اینجا، هم خطاى در تطبیق امور شرعى است - مثل این‏ كه پیامبر در ركعات نماز سهو نماید(30) - و هم خطاى در امور عادى و مسائل شخصى روزمره - مثل این ‏كه پیامبر در مقدار بدهكارى خود به كسى اشتباه كند. اشاعره و معتزله در این زمینه، قایل به جواز و امكان هستند؛ چرا كه ارتكاب گناه صغیره را سهوا جایز مى‏دانند. پس به طریق اولى اشتباه را ممكن مى‏دانند. اما اكثریت قریب به اتفاق امامیه اشتباه پیامبران علیهم السلام را جایز نمى‏دانند. (31)

شیخ بهایى در جواب شخصى كه مى‏گفت: مرحوم ابن بابویه به جواز سهوالنبى قایل شده، سخن جالبى دارد: « بلكه ابن بابویه اشتباه كرده است؛ چرا كه او نسبت ‏به پیامبر اولى‏تر است كه اشتباه كند و احتمال خطاى او بیشتر است.»(32) اما به هر روى، علماى متعددى مانند شیخ مفید، شیخ طوسى، محقق حلى، علامه‏ حلى، خواجه نصیرالدین طوسى، شهید اول، فاضل مقداد، شیخ حر عاملى و علامه مجلسى رحمة الله به ‏جایز نبودن سهوالنبى تصریح نموده و در مورد علت آن، به مخالفت جواز اشتباه با اعتمادى كه انسان‏ها باید به پیامبر داشته باشند و زیر سؤال رفتن اعمال و اقوال انبیاء علیهم السلام و همچنین ایجاد نفرت مردم و نیز مردود بودن روایات اندكى كه حاكى‏ از خطاى‏ پیامبر است، استناد نموده‏اند. (33)

خلاصه بحث آن‏ كه از مجموع این نوشتار برمى‏آید كه پیامبران الهى علیهم السلام به دلایل عقلى و نقلى، در مقام ابلاغ دستورات الهى و در مقام علم و عمل معصوم هستند و در عین داشتن اختیار، مؤید به تاییدات و روح الهى براى انجام وظیفه بزرگ هدایت‏ بشریت مى‏باشند. و اگر چه بسیارى از آیات و روایات بر بخشى از عصمت نبى دلالت مى‏كند، اما با مراجعه به مجموعه آیات و روایات، اعتقاد شیعه امامیه در زمینه عصمت كامل آنان تثبیت مى‏گردد.


پى‏نوشت‏ها:

1- دونالدسن، عقیدة الشیعة، ص 328 / گلدزهیر، العقیدة و الشریعة، ص 180.

2- تحریم/ 6 .

3- فصلت/ 42.

4- عمرو بن بحرابى عثمان الجاحظ، رسائل، تحقیق عمر ابوالنصر، ص 228.

5- ابوالحسین احمد بن فارس بن زكریا، مقاییس اللغة، ج 4، ص 331.

6- فاضل مقداد، ارشاد الطالبیین، ص 301.

7- السیدالشریف على بن محمد الجرجانى، شرح المواقف، ج 8، ص 280.

8- محمدتقى مصباح، آموزش عقاید، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى، 1372، درس 24 .

9- عبدالله جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن مجید، ج 9، ص 5 .

10- جعفر سبحانى، منشور جاوید، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374، ج 5، ص 21/ شیخ مفید، علامه حلى، فاضل مقداد و برخى دیگر عصمت را موهبتى الهى دانسته‏اند.

11 و 12- محمدحسین طباطبائى، المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ج 2، ص 142 به نقل از: منشور جاوید، ج 5، ص 12/ ج‏2، ص 82 .

13- محمد بن یعقوب ‏كلینى، اصول كافى، ترجمه و شرح سیدجواد مصطفوى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت‏علیهم السلام، ج 1، ص 273، كتاب «الحجة‏» .

14- همان، ج 1، ص 272.

15- گروه ازارقه از فرقه خوارج .

16- گروه حشویه .

17- ابوعلى جبایى و پیروان او .

18- قاضى عبدالجبار و پیروان او. ر. ك. به: قاضى عبدالجبار المعتزلى، شرح الاصول الخمسة، صص 575 - 573 .

19- فاضل قوشچى، شرح تجرید الاعتقاد، ص 464 .

20- نظیر این بیان را در مورد علم معصومان‏علیهم السلام داریم؛ یعنى بخشى از علم وسیع امام و نبى لازمه وظیفه الهى آن‏هاست و عقل نیز این را تایید مى‏كند، اما نقل علم گسترده ‏ترى را اثبات مى‏كند. در زمینه علم امام، رجوع كنید به: اصول كافى، ج 1، ص 372 به بعد.

21- آموزش عقاید، درس 24.

22- علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1407 ق. ، المقصد الرابع، المسالة الثالثة.

23- راه اول و دوم در بیشتر منابع كلامى آمده است؛ از جمله آموزش عقاید، ناصر مكارم شیرازى، رهبران بزرگ، منشور جاوید.

24- عبدالرزاق فیاض لاهیجى، گوهر مراد، تصحیح و تعلیق على ربانى ‏گلپایگانى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات ‏وزارت ‏ارشاد، 1372، ص‏379 .

25- البته خالص كردن الهى با توجه به قابلیت وجودى افراد و دیگر شرایط است و در هر حال، به نحوى نیست كه موجب سلب اختیار نبى شود، وگرنه وجود جبر، تكلیف و پاداش و ارزش‏ها جایى نخواهد داشت. در دعاى «ندبه‏» درباره اولیاء و پیامبران الهى‏علیهم السلام از جمله حضرت آدم و موسى و عیسى‏علیه السلام مى‏خوانیم: «اولئك الذین استخلصتهم لنفسك و دینك... » ، آن اولیایى كه آن‏ها را خالص كرده‏اى براى خودت و دینت ... .

26- « لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة. »

27- محسن غرویان و دیگران، بحثى مبسوط در آموزش عقاید، قم، دارالعلم، 1371، ص 85 / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ق. ، ج 11، ص 76 .

28- شیخ صدوق، عیون اخبار الرضاعلیه السلام، باب 15، ص 155.

29- شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، باب زیارات جامعه .

30- منشا اصلى این بحث از آنجاست كه روایات محدودى نقل شده كه در كتب روایى اصل تسنن و شیعه آمده؛ مانند این كه پیامبر صلى الله علیه وآله نماز ظهر یا عصر را اشتباها دو ركعت ‏خواند و سپس با تذكر مامومان، متوجه شد و جبران كرد و مضامین دیگرى در این باره.

31- 32- مرحوم صدوق و استادش، محمد بن حسن بن ولید، سهو النبى ‏صلى الله علیه وآله را جایز مى‏دانند. ر. ك. به: الالهیات، نگارش حسن بن محمد مكى العاملى، قم، المركزالعالمى‏ للدراسات‏ الاسلامیة، 1411 ق. ، ج‏2، ص‏191 / ج‏2، ص‏190.

33- براى اطلاع بیشتر. ر. ك. به: كتبى كه در این زمینه نوشته شده است؛ از جمله الالهیات، ج 2، ص 180 - 196 / منشور جاوید، ج 6، صص 129 - 165.

سایر منابع:

- محمدتقى مصباح‏ یزدى، راهنما شناسى، تهران، امیركبیر، 1375.

- جمعى از نویسندگان، معارف اسلامى، قم، سمت، 1371.

&nh2sp;مولف : حمید كریمى؛ دانش‏ پژوه كارشناسى ارشد رشته كلام .

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName