• تعداد بازديد :
  • پنج شنبه 1384/01/18
  • تاريخ :

حیات سیاسی امام رضا علیه السلام (2)


در قسمت اول این مقاله به بررسی شش مورد از موضع گیری های امام رضا علیه السلام در مقابل مامون پرداختیم. حال به ادامه مبحث می پردازیم.
موضع‏گیرى هفتم ( مفاد دستخط امام بر سند ولیعهدى)

به نظر می رسد آنچه امام در سند ولیعهدى نوشت، نسبت به موضع‏ گیری هاى دیگرش از همه مؤثرتر و مفیدتر بود. در آن نوشته مى‏بینیم كه در هر سطرى و بلكه در هر كلمه‏اى كه امام با خط خود نوشته، معنایى عمیق نهفته و به وضوح بیانگر برنامه‏اش براى مواجه شدن با توطئه‏هاى مأمون مى‏باشد .

امام با توجه به این نكته كه سند ولیعهدى در سراسر قلمرو اسلامى منتشر مى‏شود، آن را وسیله ابلاغ حقایقى مهم به امت اسلامى قرار داد. از مقاصد و اهداف باطنى مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پا فشرد و توطئه‏اى را كه براى نابودى آنان انجام مى‏شد، آشكار كرد.

امام در این سند، نوشته خود را با جمله‏هایى آغاز مى‏كند كه معمولا تناسبى با موارد مشابه نداشت:« ستایش براى خداوندى است كه هر چه بخواهد همان كند. هرگز چیزى بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدراتش نتوان سرباز زد...»

آنگاه به جاى آن كه خداى را در برابر این مقامى كه مأمون به او بخشیده سپاس بگوید، با كلماتى ظاهرا بى تناسب با آن مقام، پروردگار را چنین توصیف مى‏كند:« او از خیانت چشم ها و از آنچه در سینه‏ها پنهان است آگاهى دارد.»

امام علیه السلام با انتخاب این جملات مى‏خواست ذهن مردم را به خیانت‏ها و نقشه هاى پنهانى توجه دهد.

امام نوشته(دستخط) خود را چنین دامه مى‏دهد: « و درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاك و مطهرش باد...»

در آن روزها هرگز عادت بر این نبود كه در اسناد رسمى از پى درود بر پیغمبر، كلمه‏ «خاندان پاك و مطهرش» را نیز بیفزایند، اما امام مى‏خواست با آوردن این كلمات به پاكى اصل و دودمان خویش اشاره كند و به مردم بفهماند كه اوست كه به چنین خاندان مقدس و ارجمندى تعلق دارد، نه مأمون.

بعد مى‏نویسند: «... امیرالمؤمنین حقوقى از ما مى‏شناخت كه دیگران بدان آگاه نبودند.»

خوب، این چه حق یا حقوقى بود كه مردم حتى عباسیان به جز مأمون آن را درباره امام نمى‏شناختند؟ آیا مگر ممكن بود كه امت اسلامى منكر آن باشند كه وى فرزند دختر پیغمبر(ص) بود؟!

بنابراین، آیا فرمایش امام اعلانى به همه امت اسلامى نبود كه مأمون چیزى را در اختیارش قرار داده كه حق خود او بوده؟! حقى كه پس از غصب، دوباره به دست اهلش بر مى‏گشت.

آرى، حقى كه مردم آن را نمى‏شناختند «حق اطاعت» بود. البته امام علیه السلام در برابر هیچ كس، حتى مأمون و دولتمردانش، در اظهار این حقیقت تقیه نمى‏كرد كه خلافت پیامبر(ص) به على(ع) و اولاد پاكش مى‏رسید و بر همه مردم واجب است كه از آنان اطاعت كنند.

دیگر از عبارات امام رضا(ع) كه در سند ولیعهدى نوشته، اینست: « و او – مأمون-  ولیعهدى خود و فرمانروایى این قلمرو بزرگ را به من واگذار كرد، البته اگر پس از وى زنده باشم ...»

امام با جمله البته اگر پس از وى زنده باشم؛ بدون شك اشاره به تفاوت فاحش سنى خود با مأمون مى‏كرد و در ضمن مى‏خواست توجه مردم را به غیر طبیعى بودن آن ماجرا و بى میلى خودش جلب كند.

امام نوشته خود را چنین ادامه مى‏دهد:

«هر كس گره‏اى را كه خدا، بستنش را امر كرده بگشاید و ریسمانى كه همو تحكیمش را پسندیده، قطع كند به حریم خداوند تجاوز كرده، چه او با این عمل امام را تحقیر نموده و حرمت اسلام را دریده است...»

امام با این جملات اشاره به حق خود مى‏كند كه مأمون و پدرانش غصب كرده بودند. پس منظور وى از گروه و ریسمانى كه نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبرى است كه نباید پیوندش را از خاندانى كه خدا مأمور این مهم كرده گسست. سپس امام چنین ادامه مى‏دهد:

«... در گذشته كسى این چنین كرد ولى براى جلوگیرى از پراكندگى در دین و جدایى مسلمین اعتراضى به تصمیم ها نشد و امور تحمیلى به عنوان راه گریز، تحمل گردید... (7)»

در اینجا مى‏بینیم كه گویا امام به مأمون كنایه مى‏زند و به او مى‏فهماند كه باید به اطاعت وى در آید و بر تمرّد و توطئه علیه وى و علویان و شیعان اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دور نماى زندگى على(ع) و خلفاى معاصرش را ارائه مى‏دهد كه چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست راندند و او نیز براى جلوگیرى از تشتت مسلمانان، بر تصمیم هایشان گردن مى‏نهاد و تحمیل هایشان را نیز تحمل مى‏نمود.

سپس چنین مى‏افزاید:

«... خدا را بر خویشتن گواه مى‏گیرم كه اگر رهبرى مسلمانان را به دستم دهد با همه به ویژه با بنى عباس به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبرش عمل كنم، هرگز خونى را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتى را از چنگ دارنده‏اش به در آورم، مگر در آنجا كه حدود الهى مرا دستور داده است...»

اینها همه جنبه گوشه زدن به جنایات بنى‏عباس را دارد كه چه نابسامانی هایى در زندگى علویان پدید آوردند و چه جان ها و خانواده هایى كه به دست ایشان تار و مار گردید.

امام تعهد مى‏كند كه به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبر(ص) با همه و به ویژه با عباسیان رفتار كند و این درست همان خطى است كه على(ع) نیز خود را بدان ملزم كرده بود.

پیروى از خط و برنامه على(ع) براى مأمون و عباسیان نیز قابل تحمل نبود و آن را به زیان خود مى‏دیدند.

امام(ع) همچنین این جمله را مى‏افزاید: «... اگر چیزى از پیش خود آوردم، یا در حكم خدا تغییر و دگرگونى در انداختم، شایسته این مقام نبوده خود را مستحق كیفر نموده‏ام و من به خدا پناه مى‏برم از خشم او...»

گفتن این جمله براى مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود كه علماى ناهنجار چنین به ایشان فهمانده بودند كه خلیفه یا هر حكمرانى، مصون از هر گونه كیفر و بازخواستى است، چه او در مقامى برتر از قانون قرار گرفته و دست به هر جرم و انحرافى بیالاید كسى نباید بر او خرده بگیرد تا چه رسد به قیام بر ضد او.

امام علیه السلام با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفاى عباسى مى‏خواهد این معنا را به همگان تفیهم كند كه فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد نه آن كه ما فوق آن قرار بگیرد. از این رو هرگز نباید از كیفر و بازخواست مصون بماند.

آنگاه براى اعلام عدم رضایت خویش از قبول ولیعهدى و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان مى‏دارد: «جفر و جامعه (9)خلاف آن را حكایت مى‏كنند...» یعنى بر خلاف ظاهر امر كه حاكى از دستیابى من به حق امامت و خلافت مى‏باشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم كرد.

افزون بر این، امام با ذكر این حقیقت مى‏خواهد همگان را به ركن دوم از اركان امامت توجه دهد، كه عبارت است از آگاهى به امور غیبى و علوم ذاتى كه خداوند تنها ایشان را بدین جهت بر دیگران امتیاز بخشیده است.

امام علیه السلام پس از اعلام كراهت و اجبار خویش در قبول ولیعهدى با صراحت كامل مى‏نویسد :«... ولى من دستور امیر المؤمنین (یعنى مأمون)(9)را پذیرفتم و خشنودیش را بدین وسیله جلب كردم...» معناى این عبارت آن است كه اگر امام ولیعهدى را نمى‏پذیرفت به خشم مأمون گرفتار مى‏آمد و همه نیز معناى خشم خلفاى جور را به خوبى مى‏دانستند كه براى ارتكاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلى نیازمند نبودند. و بالاخره امام(ع) در پایان دستخط خویش در پشت سند ولیعهدى، تنها خداى را بر خویشتن شاهد مى‏گیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود بر نمى‏گزیند، چون مى‏دانست كه در دل هایشان نسبت به وى چه مى‏گذشت. اهمیت این نكته آنجا روشن مى‏شود كه مى‏بینیم مأمون با خط خویش سند مزبور را مى‏نویسد آن هم با متنى بسیار طولانى و بعد به امام مى‏گوید: «موافقت خود را با خط خویش بنویس و خدا و حاضرین را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.»

موضع ‏گیرى هشتم

امام علیه السلام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قایل شد كه طى آنها از مأمون چنین خواسته بود:

«امام هرگز كسى را بر مقامى نگمارد، و نه كسى را عزل و نه رسم و سنتى را نقض كند و نه چیزى از وضع خود را دگرگون سازد، و از دور، مشاور در امر حكومت باشد. (10)

مأمون نیز به تمام این شروط پاسخ مثبت داد، بنابراین مى‏بینیم كه امام بر پاره‏اى از هدف هاى مأمون خط بطلان مى‏كشد، زیرا اتخاذ چنین موضع منفى دلیل گویایى بود بر امور زیر :

الف: متهم ساختن مأمون به برانگیختن شبهه‏ها و ابهام هاى بسیارى در ذهن مردم.

ب: اعتراف نكردن به قانونى بودن سیستم حكومتى وى.

ج: سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یك نظام حكومتى تأمین نمى‏كرد.

د: مأمون بر خلاف نقشه‏هایى كه در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمى‏توانست كارهایى را به دست امام انجام دهد.

ه: امام هرگز حاضر نبود تصمیم هاى قدرت حاكمه را عملى سازد.

و: نهایت پارسایى و زهد امام كه آن را با جعل این شروط به همگان اثبات كرد. آنان كه امام را به خاطر پذیرفتن ولیعهدى به دنیا دوستى متهم مى‏كردند با توجه به این شروط متقاعد گردیدند كه بالاتر از این حد، درجه‏اى براى زهد قابل تصور نیست. امام با این كار، نه تنها پیشنهاد خلافت و ولیعهدى را رد كرد، بلكه پس از اجبار به پذیرفتن ولیعهدى، با قبولاندن این شروط به مأمون خود را عملا از صحنه سیاست به دور نگاه داشت.

موضع‏ گیرى نهم

امام به مناسبت برگزارى دو نماز عید موضعى اتخاذ كرد كه جالب توجه است. در یكى از آنها ماجرا چنین رخ داد:

مأمون از وى درخواست نمود كه با مردم نماز عید بگزارد تا با ایراد سخنرانى وى آرامشى به قلبشان فرو آید و با پى‏ بردن به فضایل امام اطمینان عمیقى نسبت به حكومت بیابند.

امام علیه السلام به مجرد دریافت این پیام، شخصى را نزد مأمون روانه ساخت تا به او بگوید مگر یكى از شروط ما این نبود كه من دخالتى در امر حكومت نداشته باشم، بنابر این مرا از نماز معاف بدار. مأمون پاسخ داد كه من مى‏خواهم امر ولیعهدى در دل مردم و لشكریان، رسوخ یابد تا احساس اطمینان كرده، بدانند خدا چگونه ترا بدان برترى بخشیده است.

امام رضا(ع) دوباره از مأمون خواست تا او را از آن نماز معاف بدارد وقتى اصرار مأمون را دید، شرط كرد كه من به نماز آن چنان خواهم رفت كه رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین على (ع) با مردم به نماز مى‏رفتند.

مأمون پاسخ داد: هر گونه مى‏خواهى برو!

از سوى دیگر، مأمون به فرماندهان و همه مردم دستور داد كه قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع كنند. از این رو، تمام كوچه‏ها و خیابان ها مملو از جمعیت شد. از خرد و كلان، كودك و پیر، زن و مرد، با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مركب هاى خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند.

همین كه آفتاب سر زد، امام علیه السلام از جا بر خاست، خود را شستشو داد و عمامه‏اى سفید بر سر نهاد. آنگاه با معطر ساختن خویش با گام هایى استوار به راه افتاد. امام از كاركنان منزل خویش نیز خواسته بود كه همه همین گونه به راه بیافتند.

همه در حالى كه امام را حلقه وار در بر گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدایى چنان نافذ چهار بار تكبیر گفت كه گویى هوا و دیوارها تكبیرش را پاسخ مى‏گفتند. فرماندهان ارتش و مردم بر در منزل منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهى آراسته بودند. امام با اطرافیانش پا برهنه از منزل خارج شد، لحظه‏اى بر در منزل توقف كرد و این كلمات را بر زبان جارى ساخت: «الله اكبر، الله اكبر على ما هدانا، الله اكبر على ما رزقنا من بهیمة الانعام، والحمدلله على ما ابلانا.»

امام علیه السلام این جملات را با صداى بلند مى‏خواند و مردم نیز هم صدا با ایشان تكبیر مى‏گفتند. شهر مرو یكپارچه غوغا شده بود و مردم تحت تأثیر آن شرایط به گریه افتاده، شهر را زیر پاى خود به لرزه انداخته بودند.

چون فرماندهان ارتش و نظامیان با آن صحنه مواجه شدند، همه بى اختیار از مركب ها به زیر آمده، كفش هاى خویش را هم از پایشان در آوردند.

امام به سوى نماز حركت كرد ولى هر ده قدمى كه به پیش مى‏رفت، مى‏ایستاد و چهار بار تكبیر مى‏گفت. گویى كه در و دیوار شهر و آسمان، همه پاسخش مى‏گفتند.

گزارش این صحنه‏هاى مهیج به گوش مأمون رسید، وزیرش « فضل بن سهل» به او پند داد كه اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهد مردم چنان شیفته‏اش خواهند شد كه دیگر ما تأمین جانى نخواهیم داشت، بنابراین بهتر است او را از نیمه راه برگردانیم .

مأمون نیز همین گونه با امام رفتار كرد، یعنى او را از رسیدن به جایگاه نماز بازداشت و پیشنماز همیشگى را مأمور گزاردن نماز عید نمود.

در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز، دیگر نظم نیافت.

موضع‏ گیرى دهم

طرز رفتار و آداب معاشرت عمومى امام(ع) چه پیش از ولیعهدى یا پس از آن به گونه‏اى بود كه پیوسته نقشه‏هاى مأمون را بر هم مى‏زد. هرگز مردم ندیدند كه امام علیه السلام تحت تأثیر زرق و برق شؤون حكومتى قرار گرفته در نحوه سلوكش با مردم اندكى تغییر پدید آید.

این سخنان را از زبان ابراهیم بن عباس، منشى عباسیان بشنوید:

«هرگز كسى را با سخنش نیازرد، هرگز كلام كسى را نیمه كاره قطع نكرد و هیچگاه در برآوردن نیاز كسى به حد توانش كوتاهى نكرد. در برابر كسى كه نزدش مى‏نشست هرگز پاهایش را دراز نمى‏كرد و از روى ادب حتى تكیه هم نمى‏داد. كسى از كاركنان و خدمتگزارانش هرگز از او ناسزا نمى‏شنید و نه هرگز بوى زننده‏اى از بدن وى استشمام مى‏شد. در خندیدن قهقهه سر نمى‏داد و بر سر سفره‏اش خدمتگزاران و حتى دربانان مى‏نشستند...»

بى‏شك اینگونه صفات در محبوبیت امام علیه السلام نقش بزرگى ایفا مى‏كرد، به طورى كه او را در نظر خاص و عام به عنوان شخصیتى پسندیده ‏تر از هر كس دیگر جلوه مى‏داد.

امام علیه السلام مقام حكمرانى را هرگز به عنوان یك مزیّت تلقى نمى‏كرد، بلكه آن را مسئولیتى بزرگ مى‏دانست.

مواضعى را كه ذكر كردیم، براى روشن شدن برنامه‏اى كه امام رضا(ع) براى خنثى كردن نقشه‏ها و توطئه‏هاى مأمون، در پیش گرفته بود، كافى است. از آن پس مأمون دیگر قادر نبود نقشى را كه مى‏خواست از اوضاع جارى در ذهن مردم، متصور سازد. برنامه امام براى شكست و ناكامى مأمون چنان كارى و موفق بود كه عاقبت مأمون به قصد نابودى امام برخاست، تا مگر به این وسیله خود را از چنگال ناملایماتى كه پیوسته برایش پیش مى‏آمد، برهاند.


پى‏نوشت ها:

7- بسیار محتمل است كه امام به جمله عمر( بیعت با ابوبكر گریز گاهى بود) اشاره كرده ولى آن را چنان تعمیم داده كه شامل بیعت هاى دیگر نیز بشود، چه بیعت با خود عمر، عثمان، معاویه و دیگران نیز همه راه گریزى بودند...

8- جفر و جامعه دو جلد از كتاب هایى است كه رسول خدا(ص) بر امیرالمؤمنین على علیه السلام املا فرموده و او نیز آنها را به خط خود نوشته است.

9- این كه امام رضا(ع) مأمون را «امیرالمؤمنین» مى‏خواند به نظر ما چندان مسأله‏اى را بر نمى‏انگیزد، زیرا مأمون عملا مقام فرمانروایى بر مسلمانان را قبضه كرده بود و به اعتبار همین مقام ظاهرى او، مى‏شد كه واژه امیرالمؤمنین را بر وى اطلاق كرد. ولى آیا مجرد امیرمؤمنان بودن دلیل بر فضیلت كسى مى‏تواند باشد؟ یا آن كه بر عكس، فضیلت هنگامى محقق است كه شخصى این مقام را به حق و شایستگى خدایى قبضه كرده باشد؟

آرى، اشكالى كه از خواندن جمله امام رضا(ع) به ذهن ما متبادر مى‏شود، ناشى از عادتى است كه ما با واژه امیرالمؤمنین پیدا كرده‏ایم، چه ما این لقب را فقط بر حضرت على(ع) اطلاق كرده، حتى آن را بر دیگر امامان معصوم خود هرگز اطلاق نمى‏كنیم. غافل از آن كه در عرف مسلمانان آن روزها هرگز چنین انحصارى براى اطلاق واژه امیرالمؤمنین وجود نداشت . به گفته دیگر، قداستى را كه ما اكنون براى این واژه قائلیم هرگز در ذهن آنان مطرح نبود . آنان به مجرد آن كه قدرت فرمانروایى را در دست كسى مى‏یافتند او را امیر خود و امیر مسلمانان و مؤمنان خطاب مى‏كردند، هر چند مانند خلفاى بنى امیه و دیگران كه از پاكى و تقوا هم بهره‏اى نداشتند.

10- الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى، ص 241/ نورالابصار، ص 43 به بعد / عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 20 و ج 2 ص 183 / مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 363 /علل الشرایع ج 1 ص 238 / اعلام الورى ص 230 / بحار، ج 49، ص 34 و 35 و صفحات دیگر / كشف الغمة، ج 3، ص 69 / ارشاد مفید، ص 310 / امالى صدوق، ص 43 / اصول الكافى، ص 489 / روضة الواعظین، ج 1، ص 268 و 269 / معادن الحكمة، ص 180 / شرح میمیة ابى فراس، ص 165.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName