• تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1383/01/30
  • تاريخ :

نجوای عاشقانه با پدر امت



شراب می چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم

رسید طعم جنون اینک به چشم خفته بیدارم

امان نمی دهدم عصیان که تا برایم ازین دوزخ 

شراب توبه نمی نوشد، دهان خشک گنه کارم

نمک گرفت نگاهم را در این کویر غبارآلود

غریب می وزد اکنون عشق به روح خسته بیمارم

جهان همایش توفان هاست هجوم ناله من دریاب

اسیر دست پریشانی است دل به شعله سزاوارم

ببین که وضع پشیمانی است، نقاب شیون من گم شد

دچار بازی آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم

در این طواف جنون آمیز به گرد حلقه چشمانت

به سر نیامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم

میان غیب و شهادت ماند دلی که قسمت ویرانی است

بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم

نشان صبح قیامت بود شبی که آینه گم کردم

بیا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه دیدارم

"سودابه امینی"

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName