• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2173
  • دوشنبه 10/1/1383
  • تاريخ :

امام شایسته


امام او را مى‏شناسد

هر كس به كارى مشغول است. یكى خشت مى‏آورد و دیگرى دیوار مى‏چیند و البته چند روزى است كه تازه واردى نیز به آنها پیوسته است .

تازه ‏وارد بالاى نردبان است كه امام كاظم (ع) وارد آنجا مى‏شود . مدتى به این طرف و آن طرف نگاه مى‏كند و چشمش كه به تازه‏ وارد مى‏افتد، خنده‏اى مهمان لبانش مى‏شود؛ صدا مى‏زند: " بكار قمى، پایین بیا"

همه كارگران دست از كار مى‏كشند . باز هم جلوه‏اى دیگر . همه در حیرت هستند و تازه ‏وارد را نگاه مى‏كنند .

بكار از همان بالا چند لحظه‏اى به امام خیره مى‏شود. مثل این كه خودش هم باور نمى‏كند كه امام او را مى‏شناسد . با عجله از پله‏ها پایین مى‏آید، پایش چند بار از روى پله سُر مى‏خورد اما هر طور كه هست دست و پایش را جمع مى‏كند. از روى پله‏هاى آخر هم پایین مى‏پرد و دوان دوان به سوى امام مى‏رود .


آشناى مهربان

بكار از آغوش امام جدا مى‏شود. هنوز شانه‏هایش در دستان امام است كه امام با تبسمى دل‏ نشین مى‏گوید:" بكار از احرامت ‏

بگو ."

بكار از دیدن تبسم امام غرق شادى مى‏شود و مثل كودكان چیزى در دلش مى‏شكند و چشمانش پراشك مى‏شود .

" چگونه از اینجا سر درآوردى؟"

بكار دست امام را مى‏بوسد: " چهلمین سفرم به مكه بود اما این مرتبه پس از پایان اعمال حج، پس‏اندازم تمام شد. رسیدن به كوفه با این شرایط ممكن نبود. گفتم به مدینه مى‏آیم تا هم مرقد پیامبر را زیارت كنم و هم به دست ‏بوس شما بیایم و از طرف دیگر نیز با كار در این شهر مقدمات بازگشت را فراهم كنم .

امام مى‏گوید: امشب پس از اتمام كارهایت مهمان من باش .

بكار در پوست‏خودش هم نمى‏گنجد؛ تمام حیرت و شوق را با لبخندى به امام نشان مى‏دهد .


نامه

شام را خورده‏اند كه امام كاظم (ع) كیسه‏اى را در دستان بكار مى‏گذارد و مى‏گوید: " این 15 دینار براى رسیدنت ‏به كوفه كافى است . به كوفه كه رسیدى این نامه را به على بن ابى ‏حمزه بده ."

بكار به نامه مُهر و موم شده نگاهى مى‏كند. باز هم خوشحال است كه پیام ‏بَر امامش شده است.

- زودتر حركت كن و خودت را به منزلگاه كاروانیان برسان .

بكار مى‏خواهد حرفى بزند اما انگار زبانش بند آمده است .

- زوتر حركت كن .

ناچار است كه این لحظات شیرین را در خاطرات خود دنبال كند؛ از امام خداحافظى مى‏كند و به راه مى‏افتد.


على ابن ابى‏حمزه

رسیدن او به منزلگاه كاروانیان درست همزمان مى‏شود با حركت كاروانى به سوى كوفه. بكار هم دست‏ به كار مى‏شود و شتر و آذوقه‏اى براى راه خود دست و پا مى‏كند .

دیگر چیزى از 15 دینار باقى نمانده است كه به كوفه مى‏رسد . یك راست‏ به خانه‏اش مى‏رود. حضور او بعد از غیبتى چند هفته‏اى همه خانه را به ولوله مى‏اندازد .

ساعتى بعد كه ذوق و شوق بازگشت كم مى‏شود بكار نامه امام را به یاد مى‏آورد. بلافاصله برمى‏خیزد . صداى اهل خانه را نمى‏شنود . از او مى‏پرسند مى‏خواهد كجا برود؟

هنوز به پشت در نرسیده است كه صداى كوبه در بلند مى‏شود .

در را كه باز مى‏كند از تعجب خشكش مى‏زند .

على بن ابى‏حمزه گویا سلام را هم فراموش كرده است كه بى‏ مقدمه مى‏پرسد: " بكار، آیا تو از جانب مولایم براى من نامه‏اى آورده‏اى؟"

بكار حیرت‏ زده نامه را در دستانش مى‏فشرد. انگار كه در این هست و نیست، دستش را به آرامى بالا مى‏آورد تا جایى كه نگاه‏هاى او و ابن ابى‏حمزه را قطع كند .


چهل دینار تمام

على بن ابى‏حمزه كه خواندن نامه را تمام كرده است . به بكار نگاهى مى‏كند . نمى‏داند كه باید بپرسد یا نه . اما وقتى كه نامه را دوباره جمع مى‏كند مى‏گوید: دزدان چقدر اموال مغازه‏ات را برده‏اند؟

بكار اخمى مى‏كند و مى‏گوید: دزد!

به دور و برش نگاهى مى‏كند و دوباره نگاهش به نگاه ابن ابى‏حمزه گره مى‏خورد: " من تازه رسیده‏ام . صبر كن تا از كسى بپرسم.‏"

با عجله داخل خانه مى‏رود و چند لحظه بعد خیلى آرام، طورى كه گویى چیزى بر شانه‏اش سنگینى مى‏كند به سوى كوچه باز مى‏گردد .

سرش را بالا نمى‏آورد. همان طور كه به زمین خیره شده است. مى‏گوید: " اهل خانه نمى‏خواستند من را كه هنوز ساعتى از آمدنم نگذشته با چنین خبرى ناراحت كنند ."

ابن ابى‏حمزه یك دست‏ بكار را در دست مى‏گیرد و با دست دیگر كیسه‏اى در دستان او جاى مى‏دهد: نگران نباش، عزیزم . این هم چهل دینارى كه است كه دزدان به تو ضرر زده‏اند .

بكار تعجب مى‏كند و مى‏گوید: " من كه هنوز از خسارت آنها چیزى نگفته بودم ."

ابن ابى‏حمزه خنده‏اى مى‏كند تا تعجب حقیقى چهره‏اش خیلى مشخص نشود: " راستش در خواب دیدم كه امام دستور این 40 دینار را به من داد. و آن نامه را هم یادآورى كردند. در این نامه امام بر همین مطلب تاكید كرده‏اند.

اشك در چشمان بكار حلقه مى‏زند طورى زمزمه مى‏كند كه ابن ابى‏حمزه نیز نشنود: " براستى كه رهبرى تنها شایسته توست؛ اى عالم به غیب‏."

سرش را كه بالا مى‏آورد مى‏بیند صورت على نیز از اشك خیس خیس شده است .

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى علیه السلام

فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى...

فضایل وسیره فردى امام حسن عسكرى علیه السلام
در زندان هاى هارونى

در زندان هاى هارونى

در زندان هاى هارونى
كنيزك چي مي‌خواست و چي شد! قدوس قدوس سبحانك

كنيزك چي مي‌خواست و چي شد! قدوس...

كنيزك چي مي‌خواست و چي شد! قدوس قدوس سبحانك
امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین

امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین

امام باقرعلیه السلام؛ حافظ دین
UserName