• تعداد بازديد :
  • چهارشنبه 1387/08/15
  • تاريخ :

سرگذشت ارواح در عالم برزخ

سرگذشت ارواح در برزخ

 من می روم، مطمئن باشید که شما هم خواهید آمد.

مدتها بود که در بستر بیماری بودم، که بالاخره متوجه سفید پوش بلند قامتی شدم که دستانش را بر نوک انگشتان پاهایم نهاده بود و آرام آرام به سمت بالا می کشاند، در قسمت پاها هیچگونه دردی احساس نمی کردم اماهر چه دستش به طرف بالا می آمد درد بیشتری در ناحیه فوقانی بدنم احساس می کردم گویا همه دردهای وجودم به سمت بالا در حرکت بود، تا اینکه دستش به گلویم رسید. تمامی بدنم بی حس شده بود اما سرم چنان سنگینی می کرد که احساس کردم هر آن ممکن است از شدت فشار بترکد و یا چشمانم از حدقه در آید.

 مردم در خوابند، هنگامی که بمیرند، هوشیار و بیدار می شوند.

زبانم سنگین و گویا لبهایم بهم دوخته شده بود. واقعا درمانده شده بودم. دلم می خواست از این وضع رنج آور نجات می یافتم اما چگونه؟ از کدام راه؟ بوسیله چه کسی؟

در این کشاکش دستهای آن سفیدپوش از روی صورتم گذشت و من که در اوج درد و رنج بودم ناگهان تکانی خورده آرام شدم. انگار تمام دردها و رنجها را برای اهالی آن دنیا جا نهاده بودم زیرا چنان آسایش یافتم که هیچگاه مثل آنروز آزادی و آرامش نداشتم حال زبان وعقلم به کار افتاده بود، همه را می دیدم و گفتارشان را می شنیدم. در این لحظه نگاهم به سمت آن مرد سفیدپوش افتاد. پرسیدم: تو کیستی؟ از من چه می خواهی؟ همه اطرافیانم را می شناسم جز تو. گفت: تا حال باید مرا شناخته باشی من ملک الموت هستم. از شنیدن نامش ترس و اضطراب وجودم را لرزاند. خاضعانه در مقابلش ایستادم و گفتم: درود خدا بر تو فرشته الهی باد، نام تو را بارها شنیده ام با این حال در آستانه مرگ هم نتوانستم تو را بشناسم، آیا برای تمام کردن کار از من اجازه می خواهی؟ فرشته مرگ در حالیکه لبخند می زد گفت: من برای جداکردن روح از بدن، محتاج به اجازه هیچ بنده ای نیستم و تو هم اگر خوب دقت کنی دار فانی را وداع گفته ای، خوب نگاه کن آن جسد توست که در میان جمع بر زمین مانده است. به پایین نگاه کردم وحشت و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود. جسدم در میان اقوام و آشنایان بدون هیچگونه حرکتی بر زمین افتاده بود و همه ناله و فریادشان بر آسمان بلند بود. با خود اندیشیدم: اینان برای چه؟ و برای که؟ اینگونه شیون و زاری می کنند؟! خواستم آنها را به آرامش دعوت کنم، مگر می شد...

فریاد برآوردم: عزیزان من! آرام باشید، مگر آرامش و راحتیم را نمی خواستید؟ پس چرا زانوی غم در بغل گرفته اید؟! من اکنون پس از آن درد جان فرسا، به آسایش و آرامش خوشحال کننده ای رسیده ام. با شمایم ای! آیا صدایم را نمی شنوید؟ گریه تان برای چیست؟ شکوه و شکایت از چه می کنید؟ فضای خانه را پر از دعا و ذکر حق کنید.

در این لحظه صدای ملک الموت را شنیدم که می گفت: این جماعت را چه شده؟ چرا بر سر می کوبند؟ به خدا قسم من هیچ ظلمی نمی کنم! روزی او از دنیا تمام شده بود! اگر شما هم جای من بودید به دستور خدا جانش را می گرفتید. بدانید که نوبت شما هم می رسد....(از کتاب سرگذشت ارواح در برزخ)

 

جهت خرید کتاب سرگذشت ارواح در عالم برزخ اینجا کلیک کنید.

جهت خریدکتاب رمان برزخ اما بهشت اینجا کلیک کنید.

جهت خریدکتاب رمان ارواح اینجا کلیک کنید.

جهت خرید کتاب رهایی از برزح زنگی اینجا کلیک کنید. 

جهت خرید کتاب گناهان کبیره اثر آیت الله دستغیب اینجا کلیک کنید.

 

فروشگاه اینترنتی تبیان

 

UserName