• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • يکشنبه 1391/02/10
  • تاريخ :

ای کاش مساله گو می شدی

ای کاش مساله گو می شدی
یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: شیخ عباس! ای کاش مثل این مسئله گو می شدی و می توانستی منبر بروی و این کتاب را بخوانی.

بعضی وقتها پا گذاشتن روی نفس کار ساده ای نیست. مجاهدت می خواهد . خودسازی می خواهد. اگرچه برای رسیدن به خدا باید از خودت بگذری و به تعبیر دیگر: یک قدم بر خویشتن نه و آن دگر در کوی دوست.

 

برای این از خودگذشتگی هم اخلاص لازم است . اخلاصی که انسان خودش را نبیند و هر چه انجام می دهد فقط و فقط به خاطر خدا باشد.

 

 آن وقت از روی خودش می گذرد تا برسد به خدا. بزرگان ما که سینه شان اندوخته ای از علم و معرفت بود و روحشان با تهذیب صیقل خورده, کارهایشان برای خدا بود و حاضر نبودند نام و نشان اشتهاری از آنها زبانزد شود. کارشان را فقط برای خدایشان انجام می دادند.

 

محدث قمی برای فرزند بزرگش نقل کرده است:

وقتی کتاب منازل الاخره را تألیف کردم، کتاب به دست شیخ عبدالرزاق مسئله گو – که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه مسئله می گفت- افتاد.

 

مرحوم پدرم کربلایی محمد رضا از علاقه مندان او بود.

شیخ عبدالرزاق روزها کتاب «منازل الاخره» را باز می کرد و برای شنوندگان می خواند.

 

یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: شیخ عباس! ای کاش مثل این مسئله گو می شدی و می توانستی منبر بروی و این کتاب را بخوانی.

چند بار خواستم بگویم آن کتاب از آثار و تألیفات من است؛ اما هر بار خودداری کردم و چیزی نگفتم، فقط عرض کردم: دعا بفرمایید خداوند توفیق مرحمت بفرماید.

 

فرزند شیخ عباس قمی از مرحوم سلطان الواعظین شیرازی (مؤلف کتاب شب های پیشاور) نقل می کند:

در ایامی که مفاتیح الجنان تازه منتشر شده بود، روزی در سرداب سامرا، آن را در دست داشتم و مشغول زیارت بودم.

دیدم شیخی با قبای کرباس و عمامه کوچک نشسته و مشغول ذکر است. شیخ از من پرسید: این کتاب کیست؟

 

پاسخ دادم: از محدث قمی آقای حاج شیخ عباس است و شروع کردم به تعریف کردن از آن. شیخ گفت: این قدر هم تعریف ندارد، بی خود تعریف می کنی .

 

من با ناراحتی گفتم: آقا! برخیز و از این جا برو. کسی که کنارش نشسته بود، دست زد به پهلویم و گفت: مؤدب باش، ایشان خود محدث قمی هستند.

 

من بر خاستم و با آن مرحوم روبوسی کردم و غذر خواستم و خم شدم که دست ایشان را ببوسم؛ ولی آن مرحوم نگذاشت و خم شد دست مرا بوسید و گفت: شما سید هستید.


منابع:

برگرفته از پایگاه یا مجیر

تهیه و فرآوری: محمد حسین امین گروه حوزه علمیه تبیان

UserName