• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • شنبه 1391/02/02
  • تاريخ :

مدرنیسم و کلاسیک مدرن


 این مقاله به توضیح تحولات ناشی در دیدگاهها و عقاید دوران مدرن و هنر مدرنیستی می پردازد.

مدرنیسم و کلاسیک مدرن

نخستین مرحله مدرنیسم شامل امپرسیونیسم و پست امپرسینیسم ، ادغام تدریجی نگرش علمی بر جهان و فلسفه مدرن از عصر روشنگری تا نیچه را منعکس می کند.

نقاشی اروپایی از قید سنتهای ریشه گرفته از رنسانس آزاد می شود، فراسوی چهارچوب معنوی اساطیر باستانی و مسیحی و قدرت دینی و غیر دینی گام می نهد و قانونی جدید " روشنگرانه" و خودگرا بوجود می آورد . شور و سرمستی و اداهای تئاتری جای خود را به صداقت و درستکاری هنری می دهند. اعتقاد واقعی، جانشین تفکر واهی و آرزومندانه می شود. مدرنیسم در راه شناخت فرم بیان و معنادار بودن واقعیتِ انکار ناپذیر تلاش می کند و اینها را در تجربه های درونی و برونی فرد می یابد. خلوص و شفافیت در کاربرد وسایل و روش های هنری، انسجام اخلاقی و اعتبار عام، ارزش های شاخص آفرینش هنری می شود. این تحول نمایانگر همان چهار نگرش اساسی – رئالیستی، ساختاری، رمانتیک و سمبولیستی- است که پیش از این نیز در سده نوزدهم مسلط بود. ولی بیان هنری آنها، ارزشها و اهداف تازه و مفهومی جدید از خود و جهان را منعکس می کند: یک پارادایم1 نو.

مانه، دگا و مونه راه رئالیسم سده نوزدهم را به سوی امپرسیونیسم می گشایندو اینان واقعیت را در زندگی روزمره شهر می یابند، توجه را از ابژه ی مورد مشاهده به شخص ناظر معطوف می کنند و فرایند ادراک را تا سطح مضمونِ واقعیِ اثر ارتقا می دهند.

سورا و سزان با کشف قوانین ذاتی رنگ و فرم وسایل و روشهای تصویری را از کارکرد توصیفی آزاد می سازند و بدین سان اهداف و آرمانهای کلاسیک گرایان را در آثار نومایه شان تحقق می بخشند. به عبارت دیگر منطق کلاسیکی را بویژه در نظم ساختاری تصویر خودسامان، بکار می گیرند.

گوگن و وان گوگ از احساسات گرایی کلاسیک فاصله می گیرند. اینان اعتقاد خویش به واقعیت مخصوصا در بُعد حسی عواطفشان نشان می دهند و عشق و آرزوی خود را به شیوه ای بیان می کنند که از لحاظ هنری بی واسطه باشد و حق " من" را بجای آورد.

مونک و انسور ، با دلی پردرد به طرح مسئله معنای زندگی می پردازند. به عوض آنکه در فریب زندگی بورژوایی یا در آرمانی کردن واقعیت ستیزی سمبولیستها پناه جویند، با افشای زخم ها و تشویش ها ، کشمکشهای جنسی و دیوانگی خویش به این مسئله پاسخ می دهند.

از منظر روانشناختی می توانیم هر هنری را بدین معنا کلاسیک معنا کنیم که در آن بلندپروازی های خودنمایانه و ساختارهای آرمانی شده وزن برابر یافته باشند، به مثابه عناصر متقابلا تعیین کننده با یکدیگر رابطه داشته و در وحدتی فرمال (صوری) به هم پیوسته باشند. بدین لحاظ هر دوره و هر جریان هنری مظهر کلاسیک خود را دارد: سده چهاردهم ایتالیا "جتو" را دارد، رمانتیسم "فرانسیسکو گویا" و دوره امپرسیونیسم "مونه"متاخر را.

دومین مرحله تحولی مدرنیسم، حتی عمیق تر از مرحله نخست ، معرف آگاهی از وحدت فراگیر و منطقا قابل درک کل هستی است. جسم و ذهن، ماده و انرژی صرفا مظاهر متفاوت یک واقعیت نامشهود یگانه اند، در اصل یکی اند، انسان و جهان به مثابه ساختار کنشی نیروهای طبیعیِ بی نشانی که صرفا در حالت انتزاعی قابل تصورند، شناخته می شوند.

این آگاهی در ابتدا به صورت حساسیت شدید به هنرهای ناشناخته و پذیرش این هنرها بروز می کند. مدرنیسم واقعیتگرایی جادویی هانری روسو " گمرکچی" ، و نمادپردازی ابتدایی هنر قبیله ای را کشف می کند و هنرمندان معنای اولیه و عام هنر واقعگراو  نمادگرا را در این طرحهای نامانوس باز می شناسند.: تصرف جهان از طریق عمل جادوییِ بازنمایی و راندن نیروهای تهدید آمیز و غیر قابل فهم از طریق جادو و مناسک .

دیگر کسی جنبه سحرآمیز فرایند هنری را به زبان مذهبی معنی نمی کند و یا به نبوغ هنرمند خاص نسبت نمی دهد بلکه آن را وجهی اساسی ، طبیعی و ضروری از روان انسان می داند. این دگرگونیِ دید حاکی از آغاز تلفیق امر غیر قابل فهم (ناخودآگاه) با مفهوم مدرنیستی روشن بینانه " خود" و جهان است.

در همین زمان موندریان روش هندسی را از نقاشی ساختاری سورا، سزان و کوبیسم استنتاج می کند و کاندینسکی بر اساس نقاشی رمانتیک گوگن ، وان گوگ و فوویسم ، هنری کاملا انتزاعی را شکل می دهد که در آن فرم و پیام ، عقل و احساس، انرژی و ماده در وحدتی تجزیه ناپذیر به هم می رسند. اینان دیگر به توصیف واقعیت نمی پردازند بلکه واقعیتی جدید ، هم ارز نظم نامرئی نهفته در کل هستی( واقعیت تصویر خودسامان) را می آفرینند.

بدین ترتیب پارادایم نو صورت بندی کلاسیک خود را یافته است .

مدرنیسم و کلاسیک مدرن

این سخن که با موندیان و کاندینسکی تحول هنری مدرنیسم به مرحله کلاسیک خود می رسد ، مستلزم توضیح است. مفهوم کلاسیک که در اصل اصطلاحی بود برای توصیف حد کمال آثار باستانی یونانی-رومی ، پس از وینکلمان به هنر یونانی قرون پنجم و چهارم قبل میلاد محدود شد. امروزه واژه کلاسیک مترادف واژه " نمونه" بکار می رود و عمدتا به دوره ها و آثاری اطلاق می شود که تناسب و نظم را مورد تاکید قرار می دهند و برای تعادل میان امر جسمانی و امر عقلانی- معنوی اهتمام می ورزند. از همین رو ، ما رنسانس را به چشم یک دوره کلاسیک می نگریم و نیز سخن از مدرنیسم کلاسیک به میان می آوریم.

از منظر روانشناختی می توانیم هر هنری را بدین معنا کلاسیک معنا کنیم که در آن بلندپروازی های خودنمایانه و ساختارهای آرمانی شده وزن برابر یافته باشند، به مثابه عناصر متقابلا تعیین کننده با یکدیگر رابطه داشته و در وحدتی فرمال (صوری) به هم پیوسته باشند. بدین لحاظ هر دوره و هر جریان هنری مظهر کلاسیک خود را دارد: سده چهاردهم ایتالیا "جتو" را دارد، رمانتیسم "فرانسیسکو گویا" و دوره امپرسیونیسم "مونه"متاخر را.

این مفهوم کلاسیک کاملا معتبر است ولی منحصرا به جنبه های روانشناختی و پذیرفته شده واژه مزبور اشاره می کند و بنابراین فاقد معنای تاریخی و فکری آن چیزی است که ما به عنوان مرحله کلاسیک و یا هنر کلاسیکِ کل تاریخ می فهمیم. برای آنکه حق مطلب بهتر ادا شود،  لازم است این اصطلاح دقیق تر تعریف شود. کلاسیک مرحله ای از تحول را توصیف می کند که در آن پارادایم فراگیر با زدن مهر خود بر کل عصر تاریخی، نمونه  (یعنی عام ترین و در عین حال موجه ترین)  صورتبندی هنری خود را می یابد.

یک دوره کلاسیکی با مقدر کردن راه های مختلف ولی سرنوشت ساز، هر چرخه تحولی را به دو نیمه تقسیم می کند. هنرمندان نیمه نخست ( نیمه پیشا کلاسیک) می کوشند تا روشن ترین و ناب ترین جوهر پارادایم جدید را به دست آورند و موجه ترین شکل هنریِ ممکن را بدان بخشند. برای آنان کلاسیک ، هدفی است که همه کوشش خود را در جهت آن بکار می برند. با تحقق هدف نهایی مذبور ، آن جهتگیری حذف می شود و بنابراین ضرورتا بحرانی پدید می آید.

یک دوره کلاسیکی با مقدر کردن راه های مختلف ولی سرنوشت ساز، هر چرخه تحولی را به دو نیمه تقسیم می کند. هنرمندان نیمه نخست ( نیمه پیشا کلاسیک) می کوشند تا روشن ترین و ناب ترین جوهر پارادایم جدید را به دست آورند و موجه ترین شکل هنریِ ممکن را بدان بخشند. برای آنان کلاسیک ، هدفی است که همه کوشش خود را در جهت آن بکار می برند. با تحقق هدف نهایی مذبور ، آن جهتگیری حذف می شود و بنابراین ضرورتا بحرانی پدید می آید.

 به سبب آنکه دستاورد بی چون و چرای نسل کلاسیک را نمی توان تکرار کرد یا از آن پیشی گرفت، نسل بعدی با مخالف و انحراف از راه پیشین می تواند برتری و ویژگی خود را ابراز کند. مادام که هنوز پارادایم اساسا جدیدی پدید نیامده که به معرفی عصر تاریخی آینده بپردازد، این هنرمندان مجبورند در محدوده زمینی که قبلا معین شده پیش بروند و فقط مختارند یکی از این راه ها را برگزینند: تقویت ، توضیح و تقلیل مفاهیم کلاسیکی به جنبه های منفرد نقش هایی که خود ایفا می کنند و یا تلاش برای ابطال این مفاهیم از طریق معرفی بدیل های انتقاد آمیز یا طریق رد آنها.

مرحله کلاسیکِ یک چرخه ی تحولِ هنری ، معمولا آشوب منریسم ( سبک زدگی) را در پی دارد که همراه با " ضد هنر" خاص خود علیه همه ارزش های کلاسیکی موضع می گیرد.

بنابراین هنر پسا کلاسیک ، تفسیر، تکرار ، تنوع و یا نفی چیزهایی است که تا آن زمان به دست آمده است. بدین طریق، دوره کلاسیکی یک فرهنگ در نیمه دومِ چرخه تحولی نقشی تطبیق دهنده نیز کسب می کند: معیارهای الزام آوری را مجسم می کند که دوره های دیگر باید مواضع مثبت یا منفی شان را با آن معیارها بسنجند.

چنین اتفاقی بویژه در مورد منریسم کاملا آشکار است. ضد هنر را بدون هنر نمی توان تصور کرد. اما ضد هنر صرفا ویرانگر نیست. هنر منرسم بذر تحول گسترده تری را در بطن خود دارد که فرهنگ با آن می تواند توسعه استعداد اخلاق پارادایم زیربنایش را در نیمه دوم چرخه ادامه دهد تا زمانی که پارادایم مزبور به سبب تکوین خودآگاهی نو و آغاز یک عصر تاریخی جدید جای خود را به دیگری بسپارد.

در مدرنیسم این تحول زیر نفوذ شخصیت پیچیده مارسل دوشان قرار گرفته است. او در نیمه دوم چرخه همان اهمیتی را کسب می کند که سزان در مقام راهگشای هنر انتزاعی در نیمه نخست دارا بود.

پی نوشت:

1- پارادایم یعنی جهان بینی. یعنی منظری برای نگرش همه چیز. یعنی اصولی که دیدن، شنیدن و تفسیر هر داده ای را به ما می آموزد.

سمیه رمضان ماهی

بخش هنری تبیان


منبع:

هنر مدرنیسم/ ساندرو بکولا، مترجمان: روئین پاکباز، احمدرضا تقا، هلیا دارابی و.../ انتشارات فرهنگ معاصر

مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName