• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • سه شنبه 1391/01/29
  • تاريخ :

من داداش بزرگترم
من داداش بزرگترم

یک روز تعطیل بود. من و مامانم و بابام با آبجی کوچولوم توی خونه با هم بودیم.

اسم آبجی کوچولوی من نازگله. نازگل خیلی کوچیکه و چهار دست و پا راه می ره. اون هنوز نمی تونه بایسته.

اون روز مامان می خواست برامون یک کیک خوشمزه درست کنه، به خاطر همین خیلی کار داشت و همش توی آشپزخونه بود.

بابام هم داشت تلویزیونو درست می کرد.

منم داشتم با اسباب بازی هام بازی می کردم که نازگل چهار دست و پا اومد و بازی منو خراب کرد منم عصبانی شدم و سرش داد زدم.

نازگلم خیلی ترسید و شروع کرد به گریه کردن.

مامان و بابا که ترسیده بودند، دویدند و اومدند. اونا وقتی ماجرا رو فهمیدند گفتند: نیما جان، تو بزرگتری، باید از خواهرت مواظبت کنی، نباید سرش داد بزنی.

منم گفتم: اون همیشه بازی منو خراب می کنه.

مامان و بابا گفتند: آخه اون تو رو خیلی دوست داره و دلش می خواد  با تو بازی کنه.

منم که نازگلو خیلی دوست داشتم، بغلش کردم و بوسیدمش. بعد کمی براش شکلک دراوردم و اونم خندید. بعد با توپ پارچه ایش با هم بازی کردیم.

 

 

نعیمه درویشی

بخش کودک و نوجوان تبیان


مطالب مرتبط:

کبوتر و درخت

مبینا کوچولوی عجول

یک فروشنده‌ی موفق می‌شوم

وقتی مامانم مریض شد

من خوابم میاد!

عینک لیلا کوچولو

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
مسابقه ...

امتياز این سوال :
UserName