• تعداد بازديد :
  • دوشنبه 1391/02/04
  • تاريخ :

مسیح من

حضرت فاطمه

بانوی خــــــــــانه بار و بساط سفر مبند

در پیش دیده های مـــــه آلودم مخند

صیــــاد مهربان مرو از پیش صیــــد خود

می میرد این پرنده پا بسته در کمند

اسطــــوره شجاعت اعــــــراب بود ه ام

اما مـــــرا خدنگ نگاهت ز پا فکنــــد

از مردنـــــم ســــــه ماه گذشته مسیح من

قرآن بخوان برای عـــــزای دلـــــم بلند

یکبار بسته گشته دو دستم دگر بس است

با رفتنت دوباره دو دست مـــــرا مبند

***

در خلسه سکوت پر از درد کوچه ها

بانوی خانه ام چه غریبانه میروی

داغت بسی گران و خودت چون پری زکاه

خیلی سبک به دست و سر و شانه میروی

بانوی کم توقع نه سال زندگی ...داری

...چقدر ساده از این خانه میروی

مانند روز آمدنت بی سر و صدا

بی هیچ زرق و برق ، تو حنانه می روی

نیمی از نخل های مدینه از آن ماست

اما شما چقدر غریبانه می روی

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


وحید قاسمی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName