• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2609
  • شنبه 1391/1/26
  • تاريخ :

کلاغ پیر
کلاغ پیر

در یک جنگل زیبا کلاغ پیری زندگی می کرد که در زمستان به خاطر  برف سنگینی که می بارید،  سخت می توانست برای خودش غذا پیدا کند .

دریکی از روزهای بسیار سرد که برف زیادی هم باریده بود، کلاغه هر چی گشت نتوانست غذا پیدا کند. او برای اینکه کرمهای خاکی را پیدا کند، برفها را کنار می زد ولی نمی توانست حتی یک کرم خاکی هم پیدا کند.کم کم به خاطر هوای سرد و گرسنگی ، کلاغ پیر، توان حرکت کردن را از دست می داد و به سختی می توانست حرکت کند .

کلاغ پیر که دیگر نمی توانست  حرکت کند، در یک گوشه به درختی تکیه داد تا شاید کمی حالش بهتر شود و بعد از آن به راه خود ادامه دهد ولی گرسنگی باعث شد که چشمانش سیاهی برود و به زمین بیفتد .

او که دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت بی حرکت بر روی برفها دراز کشید و به خوابش برد.

بعد از چند ساعت او در پاهایش گرمایی را احساس کرد و آرام ، آرام همه جای بدنش گرم شد و او احساس کرد که می تواند چشمانش را باز کند.

وقتی او آرام چشمانش را باز کرد با تعجب دید که در یک خانه زیبا و در کنار یک شومینه است.

همین که کلاغه چشماشو باز کرد دخترک زیبایی فریاد زد:

-مامان بیا اون چشماشو باز کرد.

مادر آن دختر از اتاقی دیگر به آنجا آمد و گفت:

-خدا رو شکر . دیدی بهت گفتم اون نمرده و فقط سرما زده شد . حالا می تونی براش غذا بیاری که بخوره و جون بگیره.

دخترک سریع ظرف غذایی را که پر از دانه بود جلوی کلاغ پیر گذاشت ، و کلاغ که خیلی گرسنه بود شروع به خوردن کرد.او بعد از خوردن غذایش حسابی سر حال شده بود و می توانست پرواز کند. مادر دخترک گفت:

-حالا باید اونو آزاد کنیم که به لونش برگرده .

دخترک که اصلاً دوست نداشت کلاغ پیر از آنجا برود گفت:

-مامان نمی شه اونو چند روز اینجا نگه داریم.

مادرش با مهربانی گفت:

-نه دخترم الان خانوادش نگرانشن.

دخترک که می دانست حق با مادرش است کلاغ پیر را برداشت و به همراه مادرش به بیرون از خانه برد و او را آزاد کرد که به طرف لانه اش پرواز کند.

کلاغ پیر که هیچ کسی را در این دنیا نداشت و می ترسید که باز هم نتواند غذا برای خود بیابد، در هوا چرخی زد و برگشت به سمت دخترک و در کنار پای او به زمین نشست .

دخترک با خوشحالی گفت:

-مامان اون نمی خواد بره . اون می خواد همین جا بمونه.

مادر دخترک که حسابی تعجب کرده بود ، چند بار دیگر سعی کرد تا کلاغ پیر را به سوی لانه اش بپراند ولی هر بار کلاغ پیر دوباره بر می گشت .

مادر دخترک در خانه را باز کرد تا ببیند کلاغ پیر چه کار می کند و با تعجب بیشتر دید که کلاغ پیر داخل خانه رفت و کنار شومینه نشست.

مادر و دخترک که می دیدند کلاغ پیر خودش دوست ندارد از آنجا برود تصمیم گرفتند تا او را در خانه خود نگه دارند.

کلاغ پیر هم که آنجا را خیلی دوست داشت برای همیشه کنار آنها زندگی کرد.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع :قصه های ناز شب

مطالب مرتبط:

کاکتوس و جوجه تیغی

خواب یک جنگل زیبا

گربه‌ای که میومیو بلد نبود

فقط برای خودم

جوجه کوچولوی ترسو

تی‌شرت دی دی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
ماهی کوچولوی قرمز

ماهی کوچولوی قرمز

در گوشه ی یک دریای عمیق، ماهی کوچولوی قرمزی بود که به همراه پدر و مادرش داخل یک صدف سفید زندگی می کرد. اون هیچوقت از داخل صدف بیرون نمی یومد چون خیلی از کوسه ها می ترسید
قاقُم کوچولو و فصل زمستان

قاقُم کوچولو و فصل زمستان

یکی بود یکی نبود. یک روز زمستانی خیلی قشنگ که جنگل لباس سفیدش را به تن کرده بود، قاقُم کوچولو از لانه اش بیرون آمد. قاقُم کوچولو که برف ها را دید، خیلی خوشحال شد. او یک گوله برف درست کرد و شروع کرد به بازی کردن
نی‌نی چکار می‌کنی؟

نی‌نی چکار می‌کنی؟

مامان نی نی رو بغل کرد و با خودش برد خونه ی خاله عید دیدنی و مهمونی. نی نی اول کنار مامان روی مبل نشسته بود و با کیف مامان بازی می کرد
UserName