• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1855
  • سه شنبه 20/8/1382
  • تاريخ :

قطعاتی از اشعار علی باباچاهی

مسابقه داستان نویسی و شعر

با گل نارنج

برگی از ارغوان مگر...

با گل نارنج

نافه رها می شود

به سحر و جادو

می تابد از پس مه

از پس اسپند

او

می افتد سیب معطر از کف چرخ نیلوفری.

با پر طاووس زمین را می پوشاند

عشق.

باد

ز کشمیر می وزد

یا ز سمرقند؟

عود و عبیری می وزد

یا شکر و قند؟

مجمری از گل

گلاب می افزود بر سر ایوان ما؟

طلعت زرینی از شکوفه های نارنج

می دمد آیا؟

تا من و فکر چشمی بادامی

از بن خوابی ویران بر می خیزیم

عشق

به کرانه می چرخاند آتشگر دانش را.

می تابد آذر و اسپند و

آذرخشی از دل و دستم بر می شود.

بربام سوسن عریان

رنگ و

درنگ ماه و

غزلهای سوزانش از چیست؟

با گل نارنج

کیست

ورق می زند دیوان حافظ را؟

این فوران گل و کبوتر

از کرشمه و ناز کدام غلام زیباست؟

آهوکان رها شده در سبزه و رؤیا

چرا

از پستان باد

عسل می نوشند؟

پس تنگ شرابم را بر می دارم و

پای افزارم

بی خوف و اعتنا به مار و شتر خار

دستی می جنبانم.

شالی می چرخانم در هوا

کژمژ نامی که می وزد از بام سمرقند و بخارا

نبضم تا می تپد به کوچه های سمرقند

جویباری از عسل و

دشتی از آهو

گرد چشم و زبانم می چرخد.

برگی از ارغوان مگر...

تا که به ساز ستاره

یا که به چنگ دریا

خنیاگری کنم

فاخته ای باید آوازش را افراخته باشد در جانم

ورنه طلسمی ترانه سوز

گلوی مرا سنگ می کند،

هم به عزای پرندگان

فغان زجان صدف ها برمی آید

هم کفی از خون

ز ارغنون کواکب

تا به چراغ دریایی

در شب خاموش خنیاگران

گریسته باشم

با پریانیکه در هوای نی لبک

به ساحل

سنگ می شوند.

از پس آزردگی، نی خود را به ساحل می افکند

چوپان و

در استخوان پرندگان می دمد

وز پی بطریهای خالی بر موج روان

می فرساید چشم

تا ملوانی مست

قهقه ای سردهد

آشفته کند

خواب نهنگی را...

با دف و دست شکسته

چنگ

در ابریشم دراز فرو می برد

زنی که زخمه ی آتش

به سیم آخر جان می زند

[در صف رامشگران

که گرد سرمه ی بدخواه

دف و خنیاگری،

تاریک می کند.]

ساز

نه در خواب کولیان

نه به رؤیای اختران

صبح صداهاشان را

که ماه مرده

سر از چاه گریبان بر می آورد.

بس که به تاراج دف و

دایره

می پردازد

این صاعقه ی سوزان

بس که به آواز عندلیب و

سهره

حسد می برد این تلخ – چهره

فاخته ای در جان و

برگی از ارغوان

مگر آتشفشانی کند

که ابر تیره

به فتح زمین

جانوری می شود.

UserName